eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
‌و در راهِ یافتنِ زندگی ؛ یادت نرود که زندگی کنی . - محمود‌ درویش |
«🤍☕️» ‌دَرپو‌شِشِ‌مِشڪۍحَریرَت‌صَدرَنگ‌ِدِل‌اَنگیزنَھـٰان‌اَستシ!
آنـقدرنجیبـۍو‌مٺینـی‌و‌ملیـح ، پیدـآنشود‌شبیہ‌تــــووجدانی ؛ آغازگـرجنگ‌جھانـی‌بآشــد یڪ‌چـٰادرویڪ‌روسـرےلبنـٰانۍ :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part131 قبل از اینکه حرفی بزنم سریع گفت: +اگه میتونی..
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم قطع که کرد روی صندلی نشستیم اول محمد بهش کمی توضیح داد و بعد دیدیم از روی صندلیش با عصبانیتی بلند شد ترسیدیم که داد زد و گفت: +شما‌نباید‌یه‌هماهنگ‌میکردید! +کارتون‌بسیار‌خطرناک‌بوده‌ممکن‌بود‌گیر‌بیوفتین +بی‌اجازه‌هم‌رفتین‌که‌اون‌به‌کنار تا خواستم حرف بعدی رو بزنه محمد پا در میونی کرد و گفت که ما فقط خواستیم یه کمکی کنیم.. آروم که شد سبحان بلند شد و سمت کامپیوتر آقای احمدی رفت و گوشی رو بهش وصل کرد که عکس و فیلم‌ها و موقعیت های مکانی رو نشون بده در اون تایم همه با دقت روی کامپیوتر زوم بودن بعد از تموم شدن عکسا بلند شدم و گفتم: _ماشین‌های‌زیادی‌به‌اونجا‌رفت‌و‌آمد‌داره.. _احتمالا‌میتونه‌انبار‌اصلیشون‌باشه! محمد و آقای احمدی سری به معنای آره تکون دادن و باز بهم نگاه کردن.. آقای احمدی اومد جلو گفت: +درسته که‌کارتون‌میتونه‌بهمون‌کمک‌کنه‌ولی.. سریع گفتم: _ولی‌چی‌آقا؟!! +یک‌روز‌توبیخی‌دارید ..تا‌دیگه‌بی‌اجازه‌جایی‌نرین من و سبحان بهم نگاه کردیم و به عنوان پشیمونی سرمونو پایین انداختم که یهو یادم اومد با زهرا قراره برای خرید لباس بریم بیرون برای همین زود گفتم : _آقا‌من‌‌با‌خانومم‌خریددارم‌میشه‌توبیخ‌فردا‌باشه؟ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part132 قطع که کرد روی صندلی نشستیم اول محمد بهش کمی تو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +وگرنه‌باید‌امشب‌بود‌ _چشم‌آقا..ممنونم سبحان خندید و بعد از اینکه با هم از در رفتیم بیرون که گفت: +زنداداش‌شد‌فرشتمون‌الان.. _اگه‌بتونی‌خواهرشو‌بگیری‌تو‌هم‌فرشته‌دار‌میشی خندید و گفت : +ان‌شاءالله‌داداش‌.. ان‌شاءالله رفتم سمت اتاقم و برگه های که رو میزم بود کارایی بود که باید برای بچه ها انجام میدادم و یک حساب هم بین اونا برای هـ..ک کرد بود نگاهی متفکرانه انداختم و اول سمت اون حساب رفتم.. یه حساب بانکی بود که باید یه سری اطلاعات ازش دربیارم و برای رسول ببرم حدودا یک ساعت درگیرش بودم که بلاخره باز شد دستام بهم کوبیدم و وارد حساب شدم یه حساب بود به اسم آرشیدا گلجانی.. تقریبا یک میلیاردی تو حسابش بودم و معلوم یه آدم پولدار و البته احتمال دادم که حساب یه حساب رد گم کنیه و صاحبش هویت دیگه ای داره.. تا اونجایی که تونستم اطلاعات درآوردم و بلند شدم سمت رسول رفتم روی شونه‌ش زدم که برگشت _بلند‌شو‌که‌برات‌اطلاعاتتو‌آوردم‌ روی صندلی کنارش نشست و من جای رسول نشستم.. عجب جایی داشت کلی مانیتور جلوش بود و دسترسی خوبی به همه چیز داشت فایلی که از کامیپوتر خودم فرستاده بودم براش رو باز کردم و داخلش رفتم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part133 +وگرنه‌باید‌امشب‌بود‌ _چشم‌آقا..ممنونم سبحان خ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم رمز عبور رو زدم و عکس آرشیدا گلجانی روی مانیتور نمایان شد رسول نگاهی کرد و گفت : +عجب‌مغزی..عجب‌سرعتییی.. _حال‌کن‌رسول..رفیق‌‌به‌این‌خوبی.. +خوبه‌حالاااامن‌همش‌کارم‌اینه‌این‌یکی‌نشد _ببین‌سری‌بعد‌کارتو‌انجام‌نمیدما +عه‌عه‌داشتیم..؟! _شایددد توضیحات که روی برگه بهش دادم و گفتم بخونم باهاش خداحافظی کردم و از سایت زدم بیرون.. پشت ماشین که نشستم قشنگ خستگیمو احساس کردم و تصمیم گرفتم هر چه زودتر خودمو به خونه برسونم چون سرعتم بالا بود سریع رسیدم خونه سلامی به اهل خونه کردم و رفتم اتاقم که لباسامو عوض کنم .. لباسای راحتیمو که پوشیدم برگشتم سالن منتظر بودیم که بابا برسه ناهار بخوریم تا بابا بیاد با مامان و نرگس درمورد بله برون حرف زدیم که یه سری کارا رو چطور انجام بدیم بابا که اومد جلوش بلند شدیم و سلام کردیم مامان و نرگس سفره رو سریع انداختن که تا بابا آبی به دست و صورتش زد غذا آماده بود رفتیم سمت میز ناهارخوری و نشستیم ناهار قرمه سبزی بود و چه خوشمزه بوددد سمت اتاقم رفتم که بخوابم ساعت تقریبا 3 بعدازظهر بود منم خیلی خوابم میومد و دیگه نمی‌تونستم بیدار بمونم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part134 رمز عبور رو زدم و عکس آرشیدا گلجانی روی مانیتو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چشمامو بستم و با خیال خرید و کارام خوابم برد ... باد خنکی وارد اتاق شد و به صورتم خورد و باعث بیدار شدنم شد چشمامو آروم باز کردم که با دیدن ساعت رو به روم فهمیدم دیر شده ساعت شیش و نیم بود و من قرار بود شیش برم دنبال زهرا و حدودا نیم ساعتی دیر کرده بودم سریع بلند شدم و سمت کمدم رفت لباس قرمز راه‌راهی رو برداشتم و شلوارمو از چوب لباسی برداشتم اونا رو پوشیدم و موهامو درست کردم عطری زدم و از اتاق بیرون رفتم کلید ماشینو برداشتم و با مامان خداحافظی کردم پشت رول نشستم و سمت خونهٔ زهرا اینا رفتم تو راه بهش زنگ زدم که گفت آمادس و منتظرمه منم بعد از قطع کردن سرعتمو بالا بردم که زودتر برسم نیم ساعته رسیدم و به زهرا پیام دادم که بیاد جلو در منتظرم و اون منو منتظر نذاشت و سریع اومد تو ماشین نشست که گفتم: _سلام‌عزیزم‌..ببخشید‌دیر‌شد +سلام‌آقااانه‌اشکال‌نداره _زیاد‌منتظر‌موندی؟! +نه‌بابا‌میدونستم‌شاید‌یکم‌دیرتر‌بیایی‌ از کوچه دراومدم که گفتم : _خب‌حالا‌بگو‌کدوم‌مرکز‌های‌خرید‌برم +نمیدونم‌برو‌یه‌پاساژ‌ +که‌هم‌‌لباس‌زنونه‌داشته‌باشه‌هم‌مردونه _چشم‌ +بی بلا..:) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
خب این از جبرانی اول🥲😂