eitaa logo
اَمـانــہ .
506 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
__مَرا هِزار اُمید اَست وهَر هِزارش خداست♥️!'
محجبہ‌بودن‌مثل‌زندگی بین‌ابرهایۍست‌ڪہ‌مٰاه راٰ فقط برای خدایش نمٰایان میکند ...🤍
-شیرین‌ترین‌لذت‌چیست؟ +تماشای‌کرب‌و‌بلای‌حسین ((:🧡
برای زیباتر شدن گـوشـیـتـون :) 📲🌸🌝'
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدما عوض میشن ، خدا که نه🥲❤️‍🩹
امشب پارت داریما🙈
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part270 بعداز اینکه فهمید کیم و چیکاره گفت: +اول‌که‌بیم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به جایی رفتم که قرار بود مهدی رو ببرن.. میخواستم برم داخل پیشش تو اتاق ولی منتظر شدم تا دکتر و پرستار بیرون بیان بعد از بیرون اومدنشون اجازه گرفتم و رفتم داخل صدای دستگاه ها.. اکسیژن روی دهنش.. چشمای بسته.. دست و پای باند پیچی.. همه و همه باعث حال بد من میشدن! آروم رفتم و روی صندلی کنارش نشستم از بچگی با هم بزرگ شدیم.. هرجا گم میاوردم خسته میشدم میومدم پیشش هر وقت با کسی بحثم میشد طرفداری‌منو میکرد الان روی تخت بود.. تخت بی روح و سرد با چشمای بسته!.. دستشو گرفتم تو دستام.. –مهدی.. مکثی کردم و گفتم: –چرا‌نمیگی‌جانم.. _لوس‌شدیا..پاشو‌کار‌داریما –نمیخوام‌عموی‌بچه‌هام‌‌ضعیف‌باشن اینکه جوابی نشنیدم حالم بدتر میشد.. تمام مدتی که با مهدی حرف میزدم محمد پشت پنجره بود و نگامون میکرد وقتی متوجه بودنش شدم یکم خودمو جمع کردم نگاهی به مهدی کردم و بلند شدم.. رفتم پیش محمد.. <داوود> بعد از اینکه مامان اینا رفتن پیش زهرا و اومدن وارد اتاق شدم ولی با قدم های سنگین.. دختره ی شلوغ خونه اینجا تکون نمی‌خورد.. نزدیک که شدم رد زخم و کبودی روی صورتش بود‌ نگران وضعیتش بودم.. وضعیتی که دکتر می‌گفت مشخص نیست و شاید .... نه بهتره نگم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part271 به جایی رفتم که قرار بود مهدی رو ببرن.. میخواست
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دستشو بلند کردم و بوسیدم.. تو همان موقع‌ها بود که پرستار اومد برای چک و من مجبور شدم برم بیرون! بدون هیچ کاری سوار ماشین شدم و به سمت سایت راه افتادم .. در حال حاضر کسی تو سایت حوصله نداشت و فقط یه سلام بود و تموم رسول پیشم اومد و وضعیت فعلی بچه ها رو پرسید و گفتم خوب میشن ان‌شاءالله چون هیچ واکنشی نشون نداده بودن و منتظر به هوش اومدنشون بودیم رفتم سمت میزم و یه سری گزارش نوشتم که باید تحویل آقای احمدی میدادم و بعدش هماهنگی های لازم برای برقراری ارتباط بازجو با زیبا و دار‌ و دستش.. سردرد بدی منو همراهی میکرد و مجبور شدم برم تو استراحتگاه سایت بخوابم.. قبلش قرصی خوردم و بعد به خواب رفتم! <سبحان> تقریبا دو روزی گذشته بود رفت آمدم فقط سایت و بیمارستان بود حتی وقت خونه رفتن نداشتم.. غذا هم درست و حسابی نمی‌خوردم ! تو راهرو بیمارستان بودم که برم پیش مهدی ولی جلوی اتاقش چند نفری وایساده بودن قدم هامو تند تر کردم و رفتم سمتشون دو پرستار جلوی اتاق بودن که ازشون پرسیدم: –ببخشید..اتفاقی‌افتاده؟ +دکتر‌گفتن‌‌بیماربه‌هوش‌اومده شکی بهم وارد شد و خداخدا میکردم که این خبر راست باشه:) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _🫀__________