eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
یعنی دخترا از امام چه می‌خواستند؟🙄😐
🔹آیت‌الله حائری شیرازی🔹 🔸بی تقوایی یعنی از سرمایه خوردن🔸 نفسانیات در قدم اول سود دارد، اما قدم آخرش خراب است؛ مثل کسی که مرغی تخم‌گذار داشته باشد و آن را سر ببرد. چنین کسی دیگر تخم‌مرغ ندارد، اما مرغ و پلو دارد؛ ولی فقط امروز دارد، فردا دیگر نه از مرغ خبری هست و نه از تخم‌مرغ. بی‌تقوایی یعنی از سرمایه خوردن. انسان ‌وقتی دروغ گفت، از سرمایه خورده است. ممکن است با دروغ گفتن، گاهی ده تومان گیر انسان بیاید؛ اما وقتی فهمیدند دروغ گفته، دیگر به حرفش اعتنا نمی‌کنند؛ دیگر مرغی نیست تا تخم بگذارد؛ یعنی کمتر بخور، همیشه بخور! مرغ را نخور و تخم‌مرغش را همیشه بخور. بی‌تقوایی، خرج کردن یک‌شبه است. کسی که مثلاً دلش هوای آب‌گوشت کرده است و تنها لباسش را بفروشد و با پولش آب‌گوشت بخرد و بخورد، شب که شد دیگر لباس ندارد تا خود را گرم کند و در سرما می‌ماند. با لباسی که یک عمر گرمش می‌کرد، شکمش را یک روز گرم کرد و تمام شد. پس انسان باید اصل تقوایش را نخورد، آن را حفظ کند و از سرمایه نخورد. کارِ از روی تقوا، مثل باغداری است؛ یکی دو سالِ اولش خرج دارد و دخلی ندارد. بعد که درخت‌ها رشد می‌کنند، میوه می‌دهند و مخارج جدید هم کمتر می‌شود، به‌تدریج بر دخل و درآمد اضافه می‌گردد و از خرج کم می‌شود. اگر انسان روی اصول تقوا حرکت کند، این‌طور است. @haerishirazi @anarstory
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست چه طوفان می کند این موج ِ خون در جان ِ پُر دردم وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان چه نامردم اگر زین راهِِ خون آلود برگردم در آن شب های طوفانی که عالم زیر رو می شد نهانی شب‌چراغ عشق را در سینه پروردم برآر ای بذر پنهانی سر از خواب ِِ زمستانی که از هر ذرهٔ دل آفتابی بر تو گستردم ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بدخواهان دلی در آتش افکندم،سیاووشی برآوردم چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز ز خاکستر نشین ِ سینه آتش وام می کردم
قرآنی را که فاطیما برایم آورده است، باز می‌کنم. ورق می‌زنم؛ کلمات از اول به آخر و از آخر به اول، جلوی چشمانم سان می‌دهند... سؤالی پا می‌کوبد به گوشه‌ی ذهنم: بی‌ ‌بی سی و هم‌قطارانش چرا این کتاب را بایکوت خبری کرده‌اند؟! ... مگر چه اسرار مگویی دارد که به مذاق این غولهای رسانه‌ای خوش نمی‌آید؟! ... نگاهی مجدد به خطوط کتاب می‌اندازم و پشت و جلوی کتاب را برانداز می‌کنم. روی جلد آن خیره می‌مانم. به یاد آن داعشی می‌افتم که در یک دستش قرآن بود و در دست دیگرش سرِ بریده‌ی یک نوجوان...تنم مور مور می‌شود. آمیزه‌ای از خشم و انزجار وجودم را پر می‌کند. آیا رهبرِ این گروه خشن، این کتاب است؟! تصاویر هولناک جنایتهای داعشیان که رگه‌ی باریکی از خشونتهایشان بر چهره‌ی سبز اروپا هم خطی سرخ‌ ترسیم کرده‌بود، در ذهنم زنده می‌شوند... صدایی اما؛ از اعماق وجودم مخاطبم قرار می‌دهد: « فاطیما خدای قرآن را مهربان معرفی می‌کرد...خدای مهربان اجازه‌ی وحشیگری می‌دهد؟؟ ...» ناگاه بی اختیار صدا بلند می‌کنم: نه...هرگز... ارنست مشغول طراحی عروسک یک چشم است. چیزی شبیه یک آفتاب‌پرست غول‌پیکر. با یک چشم، وسط پیشانی. برای کار سفارشیِ جدیدمان؛ انیمیشن « مظلومین»ِ آن مردک یهودی؛ موشه دایان. خدا می‌داند که چقدر از این مردک بیزارم. اگر اختیار داشتم پیشنهاد کاری‌اش را رد می‌کردم؛ حیف که ارنست، نتوانست در مقابل پیشنهاد میلیارد دلاری‌اش مقاومت کند. - های سوزان! معلوم است کجایی؟! ...دِ بجنب، کار زیادی داریم. - ارنست! تو این مردک را می‌شناسی؟ - کدوم مردک؟ - همین مردک؛ موشه‌دایان. ارنست می‌خندد. خودش را که نه؛ اما دلارهایش را می‌شناسم. چهره‌ی کریهِ مردک با آن نگاههای هیز و ناپاکش دوباره به یادم می‌آید. کاش می‌توانستم پروژه‌اش را بر سرش بکوبانم...کاش بدهکار نبودم...کاش اجاره‌ها اینقدر زیاد نبود... ارنست کار طراحی «موجود رانده شده» را تمام کرده است. اسمش را « کوشو» گذاشته‌ایم. کوشو با خِیل عظیمی از یارانش، مخفیانه به سرزمین انسانها راه پیدا می‌کنند و به طور ناشناس به زیر پوست آدمیان نفوذ می‌کنند و می روند تا کل سرزمین انسانها را ببلعند... راستی چرا موجودات رانده شده باید بر زندگی انسانها حکومت کنند؟ ارنست با یک فنجان قهوه، غافلگیرم می‌کند. فنجان را می‌گیرم و‌ دوباره به سراغ کتابی که فاطبما برایم آورده بود می‌روم. به محض گشودن، با ماجرای خلقت آدم مواجه می‌شوم...همه بر آدم سجده کردند مگر ابلیس...پس از درگاه خدا رانده شد...و این رانده شده قسم خورد که امیرِ همه‌ آدمیان شود... گویا تلنگری به ذهنم می‌زنند. آیا طرح موشه دایان برای کمک به طرح ابلیس است ؟؟....غلبه‌ی شیاطین بر انسانها؟؟ ...
صفحه ۵۳. آنگاه که نادر ابراهیمی دارد مسخره می‌کند نویسندگان عاجز از خلق یک شروع خوب برای داستانشان.😂
تازه اون قرمزه رو گذاتشم که یخورده زهرش را بگیرد...😁