بسم الله الرحمن الرحیم
عبور یاس، حائز رتبه برتر
#بخشاول
از درد به خودم میپیچم. نفس در سینهام حبس شده. از شدت درد کمر، روی زمین مینشینم و عرق سردم را با پشت دست، پاک میکنم.
حتی نمیتوانم کیشیا را صدا کنم. کاش باز هم با حس تلپاتیاش به دادم برسد.
یاد صبح میافتم که سیدمحمد گفت: «من برم دیگه مطمئنی؟ فندق بابا هوس اومدن نکنه یهوقت! تا برم هیات مرکزی بیام شب میشهها. آخه برنامهی نماز جماعت و سخنرانی بعد از افطاره.»
دستش را گرفتم و گفتم: «ببین آقاسید، اگه دلت میخواد پیش خانوم خوشگلت بمونی بگو. لازم نیست پای فندوقو بکشی وسط.»
کمی به من نزدیکتر شد. سرم را روی سینهاش گذاشت و گفت: «آی لاویو طاهره» بعد هم خندید و انگشت اشاره اش را در چال گونهام فشار داد.
آرام سرم را بلند کردم و با تعجب گفتم: «شما از کجا فهمیدی خندیدم که چال لپمو نشونه گرفتی؟»
- آخه مگه میشه من انگلیسی حرف بزنم و بگم دوستت دارم، بعد تو دلت ضعف نره و نیشت باز نشه؟
چشمان گرد شدهام را همانطور که همیشه خوشش میآمد، چند دور تاب دادم. میدانستم هدف از شوخیهایش گاهی رسیدن به این حالت صورتم است، برای همین با حالت جدی و دست به کمر گفتم: «میگم این رُفقای کِنیاییتون احیاناً نیومدن دنبالتون؟ از مراسم جا نمونید یه وقت وگرنه من با این حجم از دلبر بودنتون غش میکنم.»...
و الان با حالتی غشگونه، خودم را تا رختخواب پهن شدهی کنار اتاق کشیدهام و با نفس های کوتاه کوتاه، به در اتاق نگاه میکنم. خاطرات روزهای اول ورودم به این خانه در ذهنم تاب میخورد...
روزی که رسیدیم، تصورم نسبت به اینجا چیز دیگری بود. توی ذهنم یک شهر قدیمی و به دور از تمدن با مردمانی شبیه سرخ پوستها بود اما برعکس تصورم، وارد یک شهر ساحلی زیبا شدیم. مومباسا با اینکه بافت قدیمی و دلگیری داشت اما بخاطر جاذبهی گردشگریاش، مکانهای مهم شهر مثل استراحتگاههای ساحلی، رستورانها، پارک حیات وحش، موزه، کتابخانه و بیمارستان، بسیار زیبا و جذب کننده ساخته شده بود. از مرکز شهر دور شدیم. نیم ساعتی در حرکت بودیم که با رسیدن به محیط بومی و قدیمی شهر، حس غربت تمام وجودم را گرفت. انسانهای سیاه پوست با لباسهای محلی متناسب با فرهنگ مخصوص آفریقا را فقط در مستندهای مربوط به این قاره، در تلویزیون دیده بودم و حالا آنهارا در کنار بازار محلی مومباسا در حال خرید و فروش میدیدم.
هیچوقت فکرش را نمیکردم بوی ادویهجات، ترشیجات و روغنهای معطر محلی کنیا را انقدر از نزدیک استشمام کنم. در کوچههای تنگ و باریک مومباسا در حرکت بودیم که مسئول هماهنگی دانشگاه کنیا، ما را روبهروی خانهای پیاده کرد. خانهی کوچکی که نمای گچی سفیدرنگی داشت و بالکن کوتاهش با میلههای آهنی سبز رنگ احاطه شده بود. نگاهی به در چوبی خانه که رویش طرحهای پر زرق و برق موج میزد، انداختم و وارد خانه شدم. فضای داخلی خانه ساده و تمیز بود با مختصری از وسایل ضروری. حس عجیبی داشتم. چند لحظه بعد سیدمحمد رو به رویم ایستاده بود و به من که هاج و واج خیره به نقطهای مانده بودم، نگاه میکرد. دستان سردم را گرفت و گفت:
« ولکام مای مومباسایی»
خوش آمدگویی طنزگونهاش که تلاش داشت صدای غمگینش را بپوشاند، بغض و خندهام را در هم ریخت اما سعی کردم قوی بمانم. عهد کرده بودم برای خودش و دغدغههایش، همراه محکمی باشم.
لبخندم را که دید، نفس عمیقی کشید و گفت: «قول میدم اینجا رو هم مثل خودم، خوشگل کنم.»
و بعد برای در امان ماندن از چشم غرهی احتمالی من، فوری چرخید و به سمت آشپزخانه رفت...
و حالا بعد از گذشت هفتماه با نگاه به سرتاسر اتاق،میبینم که به قولش عمل کرده. خانهی ما اگرچه در تنهایی و غربت است اما زیبا و عاشقانه است، درست مثل خودش!
سرم را آهسته به سمت راستم میچرخانم. گلدانهای سفالی کنار در ورودی را خیلی دوست دارم. هر کدامشان پر از برگهای سبز و زیباست. از کنار ساحل بامبوری که پاتوق پیاده روی و گردشمان است، خریدهایم. دیوار سمت چپ در، از هنر دست خودم که کیشیا یادم داده است، پر شده. بافتهای پارچه ای با مهره های رنگارنگ چوبی. قالیچهی کوچک سنتی از پشم بز را گوشه اتاق پهن شده که هدیهی دانشجویان سیدمحمد است. رنگ و لعابش انرژی خاصی به من میدهد. چشمم به قاب کوچکی میافتد که نقاشی یک کودک در آغوش مادر است. مادری که دامنش از گلهای سفید و زیبا پر شده. هدیهی یک دوست عزیز در روزهای اول مهاجرت...
روز سوم مهاجرت، درست وقتی که حالت تهوع، امانم را بریده بود، حس کنجکاوی کیشیا او را به در خانهی ما کشاند. در را که باز کردم، سفیدی دندان هایش که از بین لبان درشت و گوشتیاش پیدا بود، چشمم را نوازش کرد. قد بلند و هیکل درشتش، پوست قهوه ای رنگ و صافش، لباس و شال متفاوتش و رشتهای از دانههای چوبی رنگی بسته شده روی پیشانیاش، نتوانسته بود، مهربانیاش را بپوشاند.
#عبوریاس
#گناهمنچیست
سراسیمه میدویدیم. آنقدر هولو ولا داشتیم؛ که حتی همدیگر را فراموش کرده بودیم. مادرم پشت سرم مانده بود. نفسزنان صدایم کرد: «صبر کن؛ دیگر توانی برایم نمانده»
بر روی سکویی که در نزدیکیمان بود، نشست. نفسی تازه کردو گفت: «راستش.. راستش بیشتر برای تو ترسیدم. نباید تنها میآمدیم.»
راست میگفت، فرارمان بی دلیل بود اگر چه واقعا ترسیده بودیم.
پیرمرد ترکه به دست کنار آن خانه ایستاده بود. هر کسی که نزدیک خانه میشد با ترکه به جانش میافتاد. گونههای ملتهبش، عصبانیت چهرهاش را دو چندان کرده بود. همینکه سرش را به طرفمان چرخاند، وحشتزده، فرار کردیم.
مادر گفت: «همه چیز غیر طبیعیست، آن از اتفاقهای بازار عُکاظ، حالا هم اینجا. این پیرمرد چرا اینقدر وحشی شده؟
بازار عکاظ را یادت میآید که چگونه با محمد رفتار کرد؟».
محمد! همان جوان خوش سیرتی که حرف های زیبایش تمام هوش و جانم را تسخیر کرده بود.
گفتم: «از نگاهش بیشتر ترسیدم تا از ترکهی در دستش. معلوم نبود کجا را نگاه میکرد. بعید میدانم که ما را دیده باشد. در بازار هم وقتی طرف محمد سنگ پرت میکرد، نگاهش جای دیگری بود.»
مادر گفت: «احول است جانم؛ این را همه میدانند؛ اما تاجر قَدَریست. اصالت خانوادگیش هم بیشتر مشهورش کرده. در این جزیره، مال و اموال داشته باشی و اصالت خانوادگی، اختیار انجام هر نوع کاری را خواهی داشت، حتی اگر امین قریش را سنگ بزنی یا ترکه به دست به جان این و آن بیفتی.»
گفتم: «حالا چه کنیم؟»
سکوتش یعنی اینکه نباید ادامه میدادم چون دنبال راه حل بود.
حال مادر را نمیفهمیدم نگرانی بود یا ترس، شاید هم وحشت! هر چیزی که بود مرا با تصمیمش غافلگیر کرد: «باید برگردیم»
من که تمام چشمه ی اشتیاقم، کور شده بود؛ نالیدم: «نه مادر! شما را به جان سلیم، نه! این همه راه نیامدیم که ندیده برگردیم. بیا یکبار دیگر امتحان کنیم.»
وقتی تردید را در چشمانش دیدم اصرارم را بیشتر کردم. آنقدر گفتم و گفتم و خواهش کردم تا مادر گفت: «ساکت باش دختر. بگزار ببینم چه می شود. چندبار باید بگویم، جان برادرت را قسم نده.»
به هر حال مادر اگر نگران من بود حق داشت اینجا اگر چه زادگاه او و پدرم بود؛ اما این پانزده سال دوری، خواه ناخواه با کوچهها و مردم این شهر غریبهاش کرده بود، مخصوصا اینکه در سنی بودم که بیشتر نگاهها معطوف من میشد.
شاید هم نگران پدرم بود. نمی گویم مادرم عاشق پدرم است؛ نه! در جزیرة العرب زن ها سرنوشت محتوم خودپنداشتهای دارند که بدون مردشان هیچاند؛ و کدام زن از هیچی خوشش میآمد که مادرم، دومیاش باشد؟
شاید هم مثل من نگران بانوی آن خانه شده بود.
همان محبوب دیرینهی مادر. همان کسی که من اینجا ایستادنم را، مدیون او بودم. اگر چه اصلا او را به یاد ندارم؛ ولی عاشقاش هستم.
تمام این سالها، هر وقت مادر از او برایم میگفت؛ با اشک، برای سلامتیاش دعا میکرد. دعا کردن مادر هم طور دیگری بود. خودش میگفت مثل محبوبمان دعا میکند. برخلاف زنهای همسایه که برای بتها غذا نذر میکردند؛ مادر به مسکینان صدقه میداد یا آب برای مسافران میبُرد و میگفت: «برای موفقیت پدرت در تجارتش، این نذر را کردهام.»
زندگی ما در طائف بود. طائف با بازار عُکاظ یک روز فاصله داشت. از ذی القعده به بعد، اوج گذر کاروانها از شهر ما میشد، اما من هیچ وقت اجازه نداشتم که با او بروم. کل بیرون آمدنم، فقط به خانهی همسایهی طرف چپمان ختم میشد. آن هم چون پیرزن تنهایی بود.
اما فرق امسال با سالهای دیگر این بود که مادر آنقدر به پدر اصرار کرد تا پدرم بعد از سالها دوری از مکه، قبول کرد من و مادر، این بار با او همراه شویم. و چه بهتر از این برای منی که دوست داشتم دورتر از خانهی همسایه را هم کشف کنم.
عکاظ بازار هزار رنگ جزیرةالعرب، عجیب ترین چیزی بود که در عمر پانزده سالهام میدیدم. همهی دنیا با قیافههای عجیب و غریب در عکاظ جمع شده بودند.
من و مادر هم به رسم دیرینهی این بازار نقاب زده بودیم. علتش را نمیدانستم و اصلا برایم مهم نبود. آنچه مهم بود خود شلوغی و تنوع عکاظ بود.
از پارچههای حریر و کشمش شامی تا پشم گوسفند و شتر یمانی، سفیدرویان رومی از یک طرف، سیاهچردگان حبشی از طرف دیگر، دورهمیهای متفاوت، از ادبیات و شعر گرفته تا سیاست و قضاوت، صحنههای جالبی را به تصویر کشانده بود.
همهی قبیلهها انگار اختلافاتشان را پشت در عکاظ میگذاشتند و محو این عروس هزار رنگ، میشدند.
غرق در این همه شکوهی بودم که حتی تصور یک گوشهاش من را به وجد میآورد. ناگهان صدای دلنشینی همهی حواسم را از عکاظ دور کرد.
#گناهمنچیست
#بخشاول