💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#باغنار2🎊 #پارت65🎬 رجینا منتظر جواب بود که سچینه گفت: _این رو که استاد نباید جواب بده؛ بلکه یکی دیگ
#باغنار2🎊
#پارت66🎬
_جلوتر که رفتیم، توی اون هوای سرد و تقریباً زمستونی، یه درخت سبز و بزرگ بود که میوهاش خیار بود. خیلی تعجب کردم، ولی از طرفی هم گشنم بود. به خاطر همین بدون سوال پرسیدن، نزدیکش شدم و یه خیار کَندم و خوردم. ولی در کمال تعجب خیاره مثل فلفل تنده تند بود. اینقدر تند که داشتم آتیش میگرفتم. توی همون لحظات آتیش گرفتن بود که ملک الموت گفت:
_یادته اعضات رو به خاطر حرفای زشت یا کارای بد، فلفل میریختی دهنشون؟! الان فهمیدی مزهی فلفل چیه؟!
سرم رو تکون دادم و توی همون حالت سوختگی گفتم:
_درسته، ولی من حق ندارم برای باغ به اون بزرگی، واسه رعایت قوانینم، مجازات خوبی وضع کنم تا بتونم اعضا و اوضاع باغم رو کنترل کنم؟!
ولی اون بدون توجه به سوختن من، با خونسردی گفت:
_چرا. تو مختاری مجازات مختلفی رو برای رعایت نکردن قوانین باغت وضع کنی؛ ولی نه هر مجازاتی! مجازاتی که به اعضا و جوارح اعضا آسیب بزنه، به شدت محکومه! تو باید مجازات نرمتر و بهتری وضع میکردی تا هم اعضات آسیب نبینن، هم آمار رعایت قوانینت بره بالا. با این مجازات، شاید قوانینت رو رعایت میکردن، ولی بدون که از ته دل نبود و توی دلشون نفرینت میکردن!
توی اون حالت یه پشیمونی عجیبی سراغم اومد؛ ولی نمیتونستم کاری کنم!
همچنان به راهمون ادامه میدادیم و تندی دهنم هرلحظه کم و کمتر میشد. جلوتر که رفتیم، موجودای عجیب غریبی رو دیدیم. موجودایی که نصف صورتشون شبیه آدم بود و نصف دیگهاش شبیه حیوون! علتش رو پرسیدم که گفت:
_اینایی که میبینی، توی دنیا آدمای دورویی بودن. از دروغگویی و تظاهر به خوب بودن، تا تغییر جنسیت و شبیه کردن شکل و شمایلشون به جنس مخالف!
همگی دست از تخمه شکستن برداشته و به کلماتی که از دهان عمران خارج میشد، خیره شده بودند. بعضیها ترس در چهرهشان مشهود بود و بعضیها هم چشمهایشان تَر شده بود.
_خلاصه اینکه وقتی فکر میکردم که دیگه کارم تمومه و باید با دنیا برای همیشه خداحافظی کنم، یکی که نمیدونم کی بود، گفت که تو باید برگردی. تو هنوز ماموریتت تموم نشده و افراد زیادی بهت نیاز دارن! همین شد که اون نور بزرگ، یواش یواش کوچیک شد و بعدشم ناپدید. اینجا بود که چشمام رو باز کردم و دیدم توی یه جنگل بزرگ دراز کشیدم. شاید کلاً دو سه روز بود مُرده بودم، ولی انگار هزارسال بود که توی برزخ دست و پا میزدم!
همگی آهی کشیدند و به یکدیگر نگاهی انداختند. در این میان، یک نگاه زیرزیرکی هم به رجینا انداختند که دیدند ساکت یکجا نشسته و غرق صحبتهای عمران است. از آخرین کلمات عمران، دقایقی نگذشته بود که دوباره کلمات دیگری از دهانش بیرون آمد.
_سلام و برزخ! سلام و زجر! سلام و حساب و کتاب! سوزِ سردِ جهنمی نصیبتان!
سپس دوباره غش کرد و یهوَری روی زمین افتاد!
_خانوم دکتر حالش چطوره؟!
این را بانو نسل خاتم از بانو حکیمی پرسید که دوباره بر بستر عمران حاضر شده بود.
_والا چی بگم؟! اینکه تند به تند غش میکنه، نشون میده که حالشون مساعد نیست. از طرفی هم اینکه با یه سُرُم حالشون بهتر میشه، نشون میده که استادتون لَنگه یه سُرُمه تا خوب بشه. پس من چندتا سُرُم اینجا میذارم تا خودتون عوضش کنید. از اونجایی هم که سرعت غش استادتون خیلی بالاست، نیاز نیست که هی سوزن در بیارید و دوباره بزنید. همین سوزنی که الان دستشه کافیه. شما فقط باید سُرُمی که خالی شد رو در بیارید و سُرُم بعدی رو جایگزین کنید. اینجوری منم به بقیهی مریضام میرسم و هی مزاحم شما نمیشم!
_نه بابا. مراحمی! شما باید ما رو ببخشید که هی مزاحمتون میشیم.
این را بانو نسل خاتم گفت و سپس زیر گوش بانو سیاهتیری ادامه داد:
_خیلی دختر خوبیه. میتونی یه کاری کنی کلاً اقامت اینجا رو بگیره و دیگه از این باغ بیرون نره؟!
بانو سیاهتیری شانهای بالا انداخت.
_نمیدونم والا. باید یه کم تحقیق کنم!
در این میان سچینه از عمران پرسید:
_استاد چرا اینقدر غش میکنید؟! توی دوران اسارت هم اینجوری بودید یا این غش کردنا واسه دوران پَسا اسارته؟!
عمران که کم کم داشت چشمانش را باز میکرد، با بیحالی جواب داد:
_این غش کردنا به خاطر همون دوران اسارت و شکنجههایی که کشیدمه. فقط تنها فرقش با الان اینه که اون موقع یاد بود و من انگشتاش رو گاز میگرفتم و خوب میشدم. ولی الان کسی نیست و مجبورم با سُرُم سرپا بشم!
همگی چشمانشان گشاد شد که مهدینار جلو آمد.
_چو عمران نباشد، تن من مباد. استاد انگشتای من در اختیار شما!
سپس احف پا پیش گذاشت.
_راست میگه استاد! تازه انگشتای منم هست. روی اعضای دیگهی بدنمم میتونید حساب کنید. فقط قول بدید که آروم گاز میگیرید. چون این مملکت سرباز ناقص به کارش نمیاد!
عمران چشمانش را بست و به آرامی سرش را تکان داد که مهندس محسن سراسیمه وارد کائنات شد.
_پلیسا. پلیسا اومدن...!
#پایان_پارت66✅
📆 #14030207
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344