eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
161 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
اهل و عیال را دمِ خانه پیاده کرد. پسرها سبدهای بزرگ پر از مرغ را از پشت وانت برداشتند. روبخیر با دستان حنایی چادر گلدار و قهوه‌ای‌اش را روی سر مرتب کرد. جرینگ جرینگ النگوهای طلایش درآمد. یک لحظه موهای حنا زده‌ و سینه‌ریز عقیقش از زیر چادر پیدا شد. زنبیل قرمز را از زیر پایش برداشت. مرغ‌های بدون سر، با گلویی خونی و پرهای سرخ روی هم غلتیدند. با صدای نازک و نگرانش برای چندمین بار به گویش محلی گفت: _اُسا دیر نکنی تُونه خدا اَمشو عروسی کوئَکتَه. (اوسا دیر نکنی تروخدا امشب عروسی پسرته) ابروهای مشکی و پر پشت کَرَم در هم رفت.. دستش را در هوا تکان داد و با صدای بلند غُر زد: _باشَد باشَد نَخُوم خونَشَ سازُم. فقط سِله کُنُم بینُم چَقْدَر مصالح مَخو. (باشه باشه نمیخوام خونشو بسازم فقط نگاه می‌کنم ببینم چقدر مصالح می‌خواد) روبخیر با لب و لوچه‌ی آویزان در را به هم کوبید. کَرم پایش را روی پدال گاز فشار داد. وانت بارِ رنگ و روفته، با صدای ترسناکی از جا کنده شد. در آینه، روبخیر را در دود سیاه و غلیظ ماشین دید که سرفه کنان چادرش را جلوی صورتش گرفت. رنگ سبزِ وانت از دود سیاه اگزوز و ساییدگی‌های متعدد به سختی دیده می‌شد. به طرف محل قرارش چند خیابان بالاتر از خانه‌ رفت. با وجود موشک بارانِ هر شب، شهر شلوغ بود. خانه‌های هر محله مانند دندان‌های خراب پیرمردی سالخورده بود. یک خانه‌ی سالم، یک خانه ترک خورده و نیمه ویران در کنار خانه‌ای ویران. بدون اینکه بخواهد اسم خیابانی را بخواند، به طرف آدرس رفت. لودری از کنارش رد شد. چند متر جلوتر بنز ۹۱۱ پر از آوار حرکت کرد. مردی لاغر و تکیده، سر تا پا خاک، از کنار کامیون پیدا شد. سرعتش را کم کرد. چشم مرد که به وانت افتاد، به پیشواز آمد. کرم از وانت پیاده شد. با چشمان گرد و دستان باز به مرد خیره شد. _هــــان مَشتِ علی خوتی؟! (هان مشهدی علی خودتی؟!) برجستگی گلوی مشهدی علی تکان خورد. لب‌های ترک خورده‌اش بهم چسبیده بود. صدای گرفته‌ای از گلویش خارج شد. _ دیدیَه ای بدبختیَه اُسا؟! (دیدی این بدبختی رو اوسا) با دست به جای خالی خانه‌اش اشاره کرد. _کُلِّ زندگی‌اُم بار یَه جَکبُدی رفـ... یا ابوالفضل (کل زندگیم بار یه کامیون بنز رفت... یا اباالفضل) خورشید از وسط آسمان افتاد. همه‌ی سروصداها ساکت شد. زنگ تیزی در گوش‌ کَرَم پیچید. زمین به شدت لرزید. یک لحظه زیر پایش خالی شد و دوباره به زمین کوبیده شد. چشم باز کرد. فقط خاک و دود و بوی سوختن بود. مشهدی علی را دید که از زمین بلند شد. لب‌هایش تکان خورد اما صدایی از او نشنید. نزدیک شد. کَرَم را تکان داد. سرش را از زمین بلند کرد. نشست. همه چیز یادش آمد. به پشت سرش نگاه کرد. مردم به سمت دود می‌دویدند. یاد روبخیر و خانواده‌اش افتاد. خواست بلند شود. خون به پاهایش نیامد. زمین خورد. دوباره تلاش کرد. مشهدی زیر بغلش را گرفت. هیکل درشتش را بلند کرد و داخل وانت نشست. در بین دود و غبار به سختی جلو رفتند. تمام خیابان با خاک یکسان شده بود. خانه‌اش را پیدا نکرد. مردم با دست آوار را کنار می‌زدند. جنازه‌ای را روی دست بردند. چشمش به دست حنازده‌اش خورد. النگوهای روبخیر بود. چشمان کَرَم سیاهی رفت. انجمن نویسندگان انقلابی رمان | انار