12.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥇هشتطلایی و پُرافتخار مثل والیبال نشسته ایران در پارالمپیک
🏐 تیم ملی والیبال نشسته ایران در فینال پارالمپیک ۲۰۲۴ پاریس مقابل بوسنی و هرزگوین با نتیجه ۳-۱ به پیروزی رسید و فاتح مدال طلا شد.
🏐 این هشتمین مدال طلای تیم ملی والیبال نشسته ایران در ادوار مسابقات پارالمپیک است.
@BisimchiMedia
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کریخوانی پادشاه والیبال نشسته ایران: ما حالاحالاها اینجا هستیم
@BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
کریخوانی پادشاه والیبال نشسته ایران: ما حالاحالاها اینجا هستیم @BisimchiMedia
اینارو ببینید حالتون خوب که هست خوبتر شه...جانم
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
#معرفی_کتاب📚
#گزارشی📝
نام: اینجا آلونک ننه علی است🏠
نویسنده: سیاوش امیری✍
تعداد صفحه: 233📃
خلاصه: ننه فتحاللهی مرشت معروف به ننهعلی، مادر شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست است که تابستان سال 57 در شهر اهواز و حین پخش اعلامیههای امام خمینی(ره) دستگیر و به علت شدت شکنجههای ساواک به شهادت رسید. کتاب "اینجا آلونک ننه علی است" یادواره مستندی از غربت و مظلومیت ننه علی است که بعد از 20 سال زندگی بر سر مزار پسرش، سوم اسفند سال 90 درگذشت. علاوه بر اشارههایی کوتاه به زندگی بیش از 20 سال ننه علی بر سر مزار فرزند شهیدش، در این کتاب به رخداد تخریب آلونک ساده ننه علی نیز پرداخته شده است. این کتاب مستندات، خبرها و گزارشهایی را که درباره این موضوعات در رسانههای مختلف کشور درج شده، شامل میشود🤓
جلد و تکههایی از کتاب را مشاهده میکنید📸
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#باند_پرواز✈️ #قسمت13🎬 در بین جمعیت چشم چرخاند بلکه دخترک را ببیند؛ اما او مثل قطرهای، در دریای زا
#باند_پرواز✈️
#قسمت14🎬
عکس شهید را که سینه فشرده بود، به زمین گذاشت و به آن خیره شد.
_شهید ابوالفضل مرادی، تو کی هستی؟! من کیام؟! چرا باید الان، اینجا، یه شهید همنام و همسن خودم باشه؟! میخواستی من رو تنبیه کنی؟! میخواستی روی من رو کم کنی؟! هان؟! من که آدم بدی نبودم. فقط...فقط اونقدر خسته و دلخور بودم که میخواستم از همه چیز و همه کس فرار کنم...از مامان که اینقدر بهم گیر میداد...!
در ذهن، صدای مادرش اکو شد.
_نمازت رو خوندی؟! کی نماز خوندی؟! چرا من ندیدم؟! اصلاً وضو گرفتی؟! پاشو دوباره وضو بگیر ببینم. تو الان روزهای، نمیشه چیزی بخوری. فهمیدی...؟!
نفسشهایش را به شدت بیرون داد. چشمهایش را بست و مشتهایش را گره کرد.
_خستهام! از بابا که هیچوقت نبود. از کسی که بعد سیزده سال، یه خواهر بهم داد و نذاشت دلم به بودنش خوش باشه! سهمم از دلخوشیش دو سال بود...فقط دو سال! الانم یه سنگ قبر خاک گرفته، شده نشونیش. باشه، اصلاً من گناه کرده بودم. اون بچه که بیگناه بود. کاری به کسی نداشت. اون که تا زبونش باز شد، بعد مامان و بابا، گفت حسین! چرا باید ازم میگرفت، وقتی تنها دلخوشی توی دنیام بود؟! حتی واسه همون حسین هم براش نذر گرفتیم، ولی شفا نداد! چرا؟!
نفس عمیقی کشید.
_میگن پسر شیرخواره خودشم کشته شده. به شفا دادن باشه، باید اون رو شفا بده. نه؟! هزار بار از همین آقای رستمی این سوالا رو پرسیدم. همش سرش رو انداخته پایین و گفته "حکمت، مصلحت، تقدیر." شاید درست میگه. شاید همون باشه. ولی من، اندازهی تموم آدمایی که اینجان، دلم برای خواهر کوچولوم تنگ شده...!
یکباره بغضش شکست و گریه کرد. صورتش خیسِ اشک شد.
چند دقیقه که گذشت و کمی آرامتر شد، پشت دستش را به صورتش کشید و گفت:
_الان من با چه رویی برم حرم؟! برم چی بگم؟! بگم کیام؟! بگم چیام؟! اصلاً چهجوری بگم که...! میدونی داداش، همش توی این فکر بودم برم وایسم جلوش و هرچی چرت و پرت از دهنم در میاد، بهش بگم. ولی الان نمیدونم! نمیدونم چیکار کنم. نه راه برگشت دارم، نه راه پیش. بخوامم برگردم، چشم توی چشم پدرش میشم!
سرش را انداخت پایین و با خودش زمزمه کرد:
_روی اونجا رفتن رو هم ندارم!
پیرمردی با محاسن سفید شانه زده، به داریوش نزدیک شد. با لهجهی شیرین آذری گفت:
_بلند شو پسر جان! بلند شو که خدا خوب به دلت نظر کرده! از داخل موکب حواسم بهت هست. پاشو که میخوام بقیه راه رو با کسی برم که خدا بهش نظر ویژه داره!
_آقا لطفاً مزاحم نشو. تنهام بذار!
_حال خوبت رو خریدارم پسر. بلند شو!
بالاخره پیرمرد آنقدر با داریوش حرف زد تا آرام شد!
بوی ذغال و آتش، فضا را پر کرده بود. دود اسپند مثل ابری کوچک و خاکستری، در هوا میچرخید و با باد پنکههای بزرگ میان راه، در هوا ناپدید میشد. بوی قهوهی تازه، مشامش را نوازش میداد. پیرمرد دست داریوش را گرفت و به سمت موکبی کشاند و گفت:
_حتماً تو هم خستهای. بیا بریم یهکم استراحت کنیم.
داریوش بی هیچ حرفی همراه او شد.
_نظرت چیه بریم اونجا یه قهوه بخوریم؟!
بدون اینکه منتظر جواب بماند، او را به سمت موکب سمت چپش، یعنی موکب شباب المهدی کشاند. وارد موکب شد. مردی با هیکلی تنومند، دشداشهای سیاه بر تن، موهای سیاهِ فرفری، به عربی پرسید که قهوه میل دارید یا خیر؟! آنها متوجه منظور او نشدند. کسی در گوشهای از چادر دراز کشیده و کلاهی روی صورتش گذاشته بود. بدون هیچ حرکتی گفت:
_میپرسه قهوه می خورید؟!
پیرمرد با اشتیاق سرش را تکان داد.
_بله، حتماً. نعم...نعم!
چند لحظه بعد مرد عرب با دو فنجان قهوه و دو تکه شیرینی برگشت. تشکر کردند. با اشتها شیرینی را که شبیه باقلوای ایرانی بود، همراه قهوه خوردند.
کمی بعد، پیرمرد گوشهای دراز کشید و داریوش قبول کرد بقیهی راه را با او همسفر شود. داریوش راحت نبود. پاهایش اذیت میکرد. شروع کرد به ماساژ دادن کف پاها. چهرهاش از درد و خستگی درهم رفت. مرد عرب که متوجهی ناراحتی او شده بود، خیلی زود تشتی پر از آب سرد برایش آورد. پاهای داریوش را داخل آب گذاشت و خودش شروع کرد به ماساژ دادن. داریوش هرچه تلاش کرد، نتوانست مانع این کار او شود. فقط توانست با گفتن "شکراً" او را متوجهی قدردانی خود کند. بیشتر خستگی پاهایش از بین رفته و آرامش خاصی وجودش را گرفته بود. همانطور که به دیوار موکب تکیه داده بود، نشسته خوابش برد.
نفهمید چقدر خوابیده که با تکانهای دست پیرمرد بیدار شد. بیدرنگ به راه افتاد. چند عمود بیشتر نرفته بود که اذان صبح شد. نگاهی به عمود مقابلش انداخت. شمارهی هزار و سیصد و نود. دقیقاً شانزده عمود دیگر مانده بود تا عمود سلام.
غرغری کرد:
_باز خوابم برد. الان دیر میرسم و آقای رستمی میگه بازم مدرسهات دیر شد پسر!
قدمهایش را تندتر کرد...!
#پایان_قسمت14✅
📆 #14030617
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🏴 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344