eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
تویی آن رحمت و نور جهانی زبان زد اسوه ای در مهربانی ز لبخند تو عالم گشته خوشنود و نامت عامل هر شادمانی تو پیغمبر شدی از عشق گویی صدای عشق را بر ما رسانی تویی آن کس که از کینه به دوری تو حتی پاک تر از آسمانی خروشان است امواج محبت ز دریای زلال و بی کرانی ﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از محبوب
سلام و عرض تبریک گروه امی:
هدایت شده از محبوب
به نام او داستان از آن‌جا شروع که به بالاخره با فراز و نشیب بسیار گروه‌مان تشکیل شد. اسم گروه را اُمّی گذاشتیم: «مادر من» رفتیم سراغ موضوع. دو روز به هم وقت دادیم برای ارائه‌ی ایده! ایده‌ها و نظرات داده شد اما انگار آن چیزی که دوست داشتیم نبود‌. با یک پیش‌بینی که بیشتر شبیه چشم برزخی بود، حس می‌کردیم برای حضرت خدیجه غالبا روی چه موضوعی داستان نوشته می‌شود: بُعد حمایتی بانو، بذل ثروت در راه دین، پیشنهاد ازدواج به‌خاطر بعد وجودی رسول خدا و در نهایت شهادت بانو.... ما می‌خواستیم به چیزی بپردازیم که کمتر به آن پرداخته شده. در هیاهوی ایده‌ها و نظرات متفاوت و ارسال پیام و صوت، برای راحتی کار به پیشنهاد هم‌گروهی خوبم به یکی از پیام‌رسان‌ها که امکان گفتگوی صوتی داشت، مهاجرت کردیم. بسیار راحت ساعت‌ها تبادل و بحث و کفتگو می‌کردیم. در بین این گفتگوها جرقه‌ی ایده زده شد و همان‌جا پرورش داده شد. به پیشنهاد یکی از دوستان، شخصیت اول به‌جای این‌که خانم باشد، مرد انتخاب شد. موضوع اصلی ارائه‌ی بُعد اقتصادی زندگی حضرت خدیجه بود. بانویی که به‌خاطر شم اقتصادی بالا و استفاده از شیوه‌ی مضاربه در آن برهه از زمان که زن هویتی نداشت، مورد احترام عام و خاص بود. می‌خواستیم نشان بدهیم بانو حتی از نظر اقتصادی برای هر فردی می‌تواند الگو باشد. حدود یک هفته، تحقیقات اقتصادی از شیوه‌های مختلف کامندا، مضاربه، کاپاتالیسم و .... انجام شد. تحقیقات برون مرزی از کشور آلمان و مسائل مرتبط به آن که در داستان لازم بود، بررسی شد. داستان‌ بارها نوشته شد و ویرایش شد. در گیر و دار بحث‌های گروهی و اختلاف نظرها استاد احد گرامی سر می‌رسیدند و نجاتمان می‌دادند. گاهی با نظرات ایشان دو پارت ایتایی که نوشته بودیم را نابود می‌کردیم و از اول با فرم دیگری می‌نوشتیم. بعد از این‌که داستان تقریبا نوشته شده بود به استاد هیام ارسال کردیم. استاد به چند نکته‌ی مهم برای ویرایش داستان اشاره کردند و برای سوالات متفاوت ما وقت گذاشتند. حدود چهار بار داستان بازنویسی اساسی شد، شب‌ها تا دو نصفه شب در گفتگوی صوتی بودیم. یا می‌نوشتیم یا اشکال‌گیری می‌کردیم. گاهی سر یک نکته یا یک دیالوگ چهل و پنج دقیقه بحث‌های ریشه‌ای می‌کردیم. شرایط عجیبی داشتیم در بین این کش و قوس‌ها، شیرین‌ترین خاطره این بود که ده روز مانده به پایان وقت مسابقه و در بحبوحه‌ی کار، چشممان به آمدن نوزادی روشن شد! فعالیت نویسندگی مادر کنار نوزادش در روز‌های اول تولد، برایمان تحسین برانگیز بود. یکی از آموخته‌هایم از ، تمرین صبر بود. مثلا وقتی مجبور شدم به‌خاطر یک تغییر اساسی در روند داستان، قسمت طولانی و جذاب از سفر اربعین را حذف کنم. برای این پارت بلند خیلی زحمت کشیده بودم. ساعت‌ها خواندن کتاب برای ملموس شدن سفری که قسمتم نشده بود! یکی از آموخته‌هایم کلی تکنیک جدید یاد گرفتن بود، هم از اساتید هم جستجوی خودمان در جایی که مورد نیاز بود. یکی از آموخته‌هایم این بود که توی کار گروهی هر چه که نظر شخصی است باید کنار برود. یا باید قانع شوی یا باید قانع کنی! البته اگر بتوانی!!! من معتقد بودم داستان حتما نباید بُعد عاشقانه داشته باشد یا مثلا لزومی به مسلمان شدن یا به شهادت رسیدن شخصیت اول داستان نیست، از نظر من کلیشه بود اما با چرخش بسیار هم بُعد عاشقانه دارد هم شخصیت اول مسلمان شد!!! و این جلوه‌های ویژه از کار گروهی است که تو را قانع می‌کند. و این‌که خودم به شخصه را دوست دارم. گرچه نوقلمانی بودیم که اولین داستان کوتاهمان را باهم رقم زدیم و طبیعتا از ایراد و اشکال خالی نیست اما برایش زحمت کشیدیم... تمام زحمات و وقت گذاری‌ها و حساسیت‌های بیش از حدمان، صدای استاد احد گرامی را در می‌آورد و ما را تهدید می‌کرد که: _ برید بخوابید بسه دیگه، مگه کار و زندگی ندارید؟! به شما کاپ قهرمانی میدم انقد فعالید. همه این‌ها فقط و فقط برای این بود که برای اثری که برای بانو نوشته شده، کم نگذاشته باشیم و برایش از وقت و فکر و قلم و زندگی‌مان هزینه کنیم. تمام شد. داستان دوم ما به نام که هم غیرمستقیم بود و هم کاملا واقعی توسط هم‌گروهی خوبم نوشته شد و بعد از آن با نظرات دوستان ویرایش اساسی شد. روزهای گذشته به آن فکر کرده بودیم و بعد از فراغت از روی آن وقت گذاشتیم. یکی از کدهای غیرمستقیم هم جز موارد کمتر پرداخته شده از زندگی بانو بود. ( از دست دادن دو فرزند و دلداری دادن به پیامبر در حالی که خودشان غصه دار و محزون بودند.) ساعت ده صبح، ششم مهر که آخرین مهلت ارسال آثار بود، و را به ادمین محترم ارسال کردم و با نفس عمیق به دوستان تبریک و خداقوت گفتم.
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
به نام او داستان از آن‌جا شروع که به بالاخره با فراز و نشیب بسیار گروه‌مان تشکیل شد. اسم گروه را اُ
روز اعلام نتایج بعد از اعلام چهار گروه منتخب و تبریک به آن‌ها پیامی آمد که: (خب، یک جایزه‌ی ویژه هم داریم برای یکی از گروه‌های فعال به خاطر فعالیت خوب و تلاش بی وقفه‌ای که داشتند. تبریک به گروه اُمّی!) به قول دوستان غافلگیری ما بیشتر از چهارگروه منتخب بود!!! در آخر تشکر می‌کنم از باغبانان گرامی این باغ پربرکت به‌خصوص آقای واقفی، خانم صادقی و خانم بختیاری.
عِمران واقفی: امشب سخن ازجان جهان بایدگفت🌸 توصیف رسول(ص) انس و جان باید گفت🌸 در شـــــام ولادت دو قــطب عالم🌸 تبریک به صــاحب الزمان (عج) باید گفت🌸 میلاد با سعادٺ ځضرٺ ختمی مرتبت محمد مصطفیﷺ و امام جعفر صادق﴿؏﴾مبارک باد🌹 محسنے🌿
سلام🍌 عید و نور و جیغ و دست و هورا🍎❤️
4_5924655411985645605.mp3
9.21M
به مناسبت میلاد پر برکت نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و صادق آل عبا علیه السلام❤️ عیدتون مبارک عاشقان🌹🎉🎈
عکسا رو ببینید جگرتون حال بیاد😎