•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_سیصدونود
از سرما به داخل حرم پناه بردم و بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء و التماس به امام رضا برای سلامت جان احمد از حرم بیرون آمدم سوار اتوبوس شدم و خودم را به خانه آقاجان رساندم.
در که زدم محمد علی در را به رویم باز کرد و با تعجب پرسید:
تو این جا چه کار می کنی؟!
آن قدر دستم درد می کرد که بدون توجه به سوالش فقط گفتم:
خواهش می کنم اینا رو بگیر دستم شکست
محمد علی سریع علیرضا و بقچه را از دستم گرفت و من از درد مچ دست راستم را گرفتم و فشردم.
پا به درون حیاط آقاجان گذاشتم که محمد علی پرسید:
احمد آقا کو؟
لب ایوان نشستم و گفتم:
هم دیگه رو گم کردیم
_مگه کجا بودین؟
_رفته بودیم سخنرانی آقای خامنه ای
احمد قول داده بود وقتی آقای خامنه ای برگشت منو ببره سخنرانی شون
وقتی رسیدیم جمعیت زیاد بود از هم جدا شدیم قرار شد تو حرم همو پیدا کنیم و اگه احمد نیومد من بیام این جا
_خیلی خوب ان شاء الله که خیره
پاشو بریم تو سرده این جا نشین
در حالی که از پله ها بالا می رفتم پرسیدم:
تنهایی؟
بقیه کجان؟
محمد علی پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:
من اومدم کسی نبود خبر ندارم کجان
علیرضا و بقچه را زمین گذاشت و پرسید:
چایی می خوری؟
کنار بخاری نشستم تا گرم شوم و گفتم:
آره اگه بریزی می خورم.
به مچ دستم اشاره کرد و پرسید:
دستت چی شده؟ چرا بستیش؟
در حالی که از درد مچم را می فشردم گفتم:
چیزی نیست ...
دستم سنگین بود درد گرفته
استکانی چای جلویم گذاشت و گفت:
به خاطر سنگینی بستیش؟
سر بالا انداختم و گفتم:
نه ... هفته پیش در رفته بود
با صدای در محمد علی از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت.
چایم را که خوردم
از خستگی کنار بخاری دراز کشیدم و چشم بستم.
نمی دانم چه قدر گذشت که خوابم برد یا کی محمد علی رویم پتو انداخت فقط با شنیدن اسمم از حیاط از خواب پریدم.
آن قدر گیج بودم که نمی دانستم کجا هستم و چه زمانی است و از ترس و وحشت قلبم به شدت می تپید.
هنوز گیج و منگ بودم که محمد علی در اتاق را باز کرد و گفت:
پاشو بیا احمد آقا اومده
با شنیدن نام احمد انگار از گیجی در آمدم و سریع خودم را به حیاط رساندم و بی توجه به حضور محمد علی با شوق خودم را به احمد رساندم و گفتم:
الهی من دورت بگردم اومدی؟
احمد سلام کرد، دستم را در دست گرفت فشرد و گفت:
آره قربونت برم اومدم
_خدا رو شکر که سالمی
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهیده فاطمه کارگزار صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
💌
⏝
֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_سیصدونود
چطور به خودش اجازه داد با من اینطور حرف بزند؟
اعصابم خرد شده،چرا من اینگونه حقیر شده ام؟
بلند میشوم،ظرف های کثیف را داخل سینک میگذارم.
حال و حوصله ی شستنشان را ندارم.
لباس هایم را عوض میکنم و قصد خانه ی پدری...
*
استکان چایی را از داخل سینی برمیدارم و لبخندی به صورت مهربان تر از همیشه ی منیر
میپاشم.
باورم نمیشود امروز به عنوان میهمان پا در این خانه گذاشته ام،با چادرم...
مامان ناراحت است،کاملا از حرکاتش مشخص است.
فنجان چای را به لبانم نزدیک میکنم و میپرسم
:_بابا نیست؟
مامان نگاهم میکند.
دلخور است،اما سعی میکند به رویش نیاورد.
+:درگیری های همیشگی باباته دیگه...
داغ مینوشم
سر تکان میدهم و جرعه ای از چای را،داغ .
مامان این پا و آن پا میکند چیزی بگوید.
نگاهم را میدزدم و صبر میکنم خودش حرف بزند.
عاقبت طاقت نمیآورد و با نهایت دلخوری میگوید
+:یعنی اینقدر سرش شلوغ بود که نیومد؟؟
نگاهم را به چشمان آبی اش میدوزم.
با اینکه جواب را میدانم،میپرسم
:_کی؟
پلک میزند و میگوید
+:شوهرت...مسیح
آب دهانم را قورت میدهم.
ِ سعی میکنم عادی جلوه کنم ..هنوز به اسم این شوهر صوری نیازمندم..
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
✦📄 به قلـم: #فاطمه_نظری
.
𓂃مرجعبهروزترینرمانهاےایتا𓂃
𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
💌
⏝