همه جا تاریک بود،
تاریکی به همراه سکوت مطلق،
سکوتی که دلش فریاد میخواست..
هزارتوی قلبم بود، اون مسیر تاریک، مسیری که انتهاش مشخص نبود،
سفری آغاز کرده بودم ، سفری به اعماق قلبم؛
و این سفر همیشگی بود، گیر افتاده بودم، لابه لای سکوت و کلمات نامفهوم و سیاهی بی پایان..
بهم میگفتن نمیفهمم، میگفتن هنوز زوده، نمیتونی، تو هنوز بچه ای، باید بزرگ بشی...
پس سکوت کردم،
پس غرق شدم در افکار بی پایانم و هزارتوی قلبم،
تو خواب و خیالاتم زندگی میکردم،
تا روزی که عاقل بشم..
گفتم بیدارم کنید، اون روزی که بزرگ شدم و عاقل!
اما افسوس، گویا تا آخر عمر باید در رویا باشم،
رویایی در جستجوی منِ گمشده..
منی که شاید همینجاست اما افسوس که تاریکی جلوی چشمانم رو گرفته!
باری از دلتنگی و غم، از تنهایی و تاریکی و ترس شونه هامو شکسته بود؛
امیدوار بودم بیدار بشم، اونموقعی که بتونم بزرگ بشم و دور دنیا رو بگردم..
اما در عین حال، آرزو میکردم جوون بمونم،
امتحان بزرگ دنیا، زندگی..
جای تقلب نبود،
حتی جایی برای دیدن،
پس کاش وقتی این امتحان بزرگ به پایان رسید بیدار بشم و اونموقع، در هاله ای از هیچ چیز،
هاله ای از آرامش، و معلق بین تاریکی و روشنی زندگی کنم؛
بدون افکار تاریک، بدون قلب، بدون هیچ چیز!
کاش روزی پیدا کنم من رو، منی که شاید هیچ وقت گم نشده، شاید منی که نیاز به روشنایی داره برای دیده شدن..
روشنایی از جنس او، همانی که دور ترین نزدیک است!
«G.N»
اون لحظه ای که دست و پا میزدم تا در تنهایی غرق نشم، اون لحظه ای که برای کمک فریاد زدم، تو بودی که دستامو گرفتی و منو از غرق شدن نجات دادی...
اما همون لحظه ای نجات پیدا کردم، فهمیدم باز درحال غرق شدنم،
اما این بار در بی کران اقیانوس چشمات!
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزی من میمانم و خاطرات کوچک و بزرگ باهم بودنمان،
روزی من میمانم و حرفای تو که مدام در گوشم زمزمه میشه..
روزی من میمانم و آهنگهایی که زمان باهم بودن، درکنار هم بودن به آنها گوش میسپردیم..
روزی من میمانم و تصویر بهش چشمانت که با اینکه از من دورن باز هم غرقم میکنند؛
دور میشیم، اونقدری که شاید حالت رو ندونم،
نگرانت میشم، دلتنگت میشم ، اما منتظرت میمونم،
تو همیشه در کنارم خواهی بود؛ همیشه در قلبم، شاید همیشه برای من!
جزئی از طبیعت بودن بخشی از ارادهی زندگی بود. وقتی مدت زیادی در یک مکان می مانید، فراموش میکنید که دنیا چقدر بزرگ است؛ شما هیچ حسی نسبت به طول و ارتفاع و عرض ندارید. با خود میگفت درست مثل اینکه خیلی سخت است آدم در وجود یک نفر به عظمت خودش پی ببرد؛
« کتابخانه ی نیمه شب »