eitaa logo
آدم و حوا 🍎
40.6هزار دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
3هزار ویدیو
0 فایل
خاطره ها و دل نوشته های زیبای شما💕🥰 همسرداری خانه داری زندگی با عشق💕
مشاهده در ایتا
دانلود
من همونیم که گفتم توی اردو راهیان گم شدم و یک مرد با لباس ارتشی کمکمون کرد. من بعد برگشت از اردوی راهیان نور خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم مخصوصا بعد دیدن پیکر شهدای گمنام ودیدن فضای معنوی اونجا، دیگه سعی داشتم مثل بچه ها رفتار نکنم و خانومانه تر رفتار کنم. خلاصه درگیر درس خوندن برای کنکور بودم و ته ذهنم و تو رویا و خواب تصویر اون مرد سید امیرعلی حسینیان همش جلوی چشمم بود ولی به خاطر فشار درسی و کنکور سعی می‌کردم افکارم رو سرکوب کنم. چند هفته مونده به کنکور بود که مادربزرگم اومد پیشم تا بریم سر خاک پدربزرگم‌. چون خیلی وقت بود سر خاکش نرفته بودم قبول کردم با یک سینی حلوایی که مامانم پخته بود و خرما رفتیم سر خاک. بعد از طرف برگشت مادربزرگم گفت: بیا بریم یک سر سر خاک پسر برادرم که شهید شده. تو هم اونجا دعا کن برای کنکورت چون دعا و توسل به شهدا خیلی زود جواب میده. خلاصه رفتیم سمت گلزار شهدا من عکس های شهدا و اسم هاشون رو می‌خوندم و درست دو تا قبر نرسیده به قبر برادر زاده مامان بزرگ چشمم به یک چهره آشنا خورد. اسم روش رو که خوندم ماتم برد: سید امیرعلی حسینیان تاریخ شهادت ۱۳۶۷ منطقه شلمچه. داستان کوتاه چهار قسمتی •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
باورم نمی‌شد حس عجیبی داشتم گفتم نکنه اون پسر تو راهیان نور شهید بوده؟!! بعد سریع به فکر خودم خندیدم شاید فقط شباهت اسمیه یا فامیلن! تو دلم به همون شهید توسل کردم و نذر کردم اگه دانشگاه رشته دلخواهم قبول شدم به عنوان نذری سر خاکش میام و براش نذری پخش می‌کنم‌. خلاصه از اون روز زندگیم فقط شد تست و درس و آزمون بعد ۶ ماه سخت کنکور دادم و نزدیک شهریور جواب آزمونم اومد. بله من رشته‌ی مورد علاقه‌ام یعنی دبیری زیست شناسی قبول شده بودم. خیلی علاقه داشتم به دبیرزیست شدن. رفتم مصاحبه بعدم تو دانشگاه فرهنگیان شهرمون ثبتنام کردم. یک روز پنجشنبه بود یاد نذرم افتادم، یک ظرف شیرینی درجه گرفتم و رفتم گلزار شهدا. سر قبول اون شهید بودم که با دیدن مرد چهارشونه‌ای که لباس یونفرم سفید با آرم ارتش تنش بود. هر دو بهت زده بودیم انگار باورمون نمی‌شد همو ببینیم. زیر لب سلام کردم و اونم در جوابم گفت: علیک سلام خانم سارا جمالی درسته؟ شما اینجا چی کار می‌کنید؟ از اینکه اسمم رو یادش بود حس خجالت و ذوق همزمان بهم دست داد. - اینجا نذر داشتم. - اینجا قبر عمومه که هم اسممه. - من اتفاقی اومدم ببخشید باید برم. - چه نذری داشتید خانم جمالی؟ - من دانشگاه قبول شدم رشته دبیری زیست. لبخندی زد و در سکوت فاتحه خوند و رفت اما یک هفته بعد داستان کوتاه چهار قسمتی •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
. یک هفته بعد از ملاقات با سید امیرعلی بود که یک خانمی زنگ زد به مادرم برای خواستگاری. مادر در جا گفته بود دخترم تازه درسش شروع شده و وقت ازدواجش نیست ولی خانمه خیلی اصرار می‌کرد و حتی گفت پسرش پزشکه. همین تحصیلات بالای داماد بود که مادرم قبول کرد با وجود اینکه تازه دانشجو شده بودم مادرم اجازه داد بیان خواستگاری. اول یک خانم مسن و یک دختر جوان اومدن از من و خانوادم خوششون اومد ولی من مخالفت کردم به خاطر درسم خانم محجبه و خوش اخلاقی بود گفتن پسرشون پزشک ارتش می‌خونه و اونم تازه قبول شده دانشگاه و حدودا ۲۲ سالشه گفتن نامزد بمونیم تا درس هر دو تموم بشه بعد. راستش بدم نمی‌اومد قبول کنم ولی یک چیزی مانعم می‌شد تا اینکه مادر پسره با اصرار گفت بازم فکرامون رو بکنیم یک هفته دیگه زنگ می‌زنه. خلاصه بعد مراسم آشنایی پسرشون اومد جلوی در دنبال مادرش که با دیدنش تازه فهمیدم چی شده خودش بود سید امیرعلی همون پسره تو راهیان نور و گلزار شهدا بود. اون اما اصلا جا نخورد قبل رفتن مادرش باز بامن روبوسی کرد و گفت: من بهتون زنگ می‌زنم باز . داستان کوتاه چهارقسمتی •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
یک هفته بعد مادر سید زنگ زد به مادرم پدرم و برادر بزرگم مخالف بودن چون اعتقاده داشتن برای من زوده و بهتره صبر کنم ولی من پنهانی به مامان رسونده بودم جوابم مثبته ولی نگفته بودم سید رو کجا دیدم. مادرم اجازه داد خواستگار ها بیان، وسط جلسه خواستگاری خیلی دست و دلم می‌لرزید با خودم می‌گفتم اگه زندگیمون خوب نشه چی؟ اگه با تصوراتم فرق کنه چی؟ خلاصه سید اومد و انقدر زیبا و متین صحبت کرد و از پدر و عموی شهیدش گفت که پدر و برادرم شیفته‌ی رفتارش شدن و قرار شد باهم نامزد کنیم تا بعد درس عقد و عروسی برپا بشه. نمی‌گم خیلی شوق داشتم و عاشق پیشه بودم ولی اعتماد داشتم به بختی که اون شهید سر راهم قرار داده بود. به اعتمادش بله دادم و بعد از مدتی متوجه شدم بزرگترین شانس زندگیم سید امیرعلی بوده. •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
دوستان ادامه داستان هست و داستان کوتاه آل ادامه داستان دختر خان بعضی داستان های کوتاه بهم ارتباط دارن بعضیا مجزا توی سنجاق کانال اومده چه داستان هایی تو کانال هست توجه ❌❌❌❌❌
سلام فاطمه هستم 🤗 اینجا چی داریم؟🤔 سوتی های زنانه🥴 یواشکی های خانومانه 🤫 خاطرات شب عقد😥 خاطرات عروسی🤩 خاطرات اولین آشنایی 🥰 چالش سرگذشت😭 داستان های کوتاه کانال 😊👇 👇 https://eitaa.com/23966926/1172 👇 سید و سارا https://eitaa.com/Adamvhava/1889 بخش دوم داستان راهیان داستان تیدا سید مهدیار 👇 https://eitaa.com/fatmainovelz/106