eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاام آیدی برای تبادل @HSPFMNYR آمارت؟!بالای ۱٠٠
یه نفر میاد من رند بشم؟! اگه رند بشیم پارت سرنوشت ساز رو امشب میدماااا😈💔
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: به آزمایشگاه رسیدم...به ایستگاه پرستاری رفتم... +سلام بفرمایید محمد: سلام ببخشید من چند وقت پیش اومده بودم یه آزمایش داده بودم.. یعنی من و یه خانمی خواستم ببینم جواب آزمایش اومده یا نه؟! +خب...بستگی داره.. به اینکه چه آزمایشی بوده و چند روز پیش بوده؟! محمد: حدود یه هفته پیش بود و آزمایش DNA +این طور که شما میگی اگه شانس باهاتون باشه جواب آزمایشتون تا الان باید اومده باشه.. لطفاً اسمتون رو بگید ببینم اومده یا نه.. محمد: لبخندی پر از استرس زدم...محمد افشار +یه لحظه صبر کنید... اوممم بله اومده..فقط آزمایش که انجام دادید با خانم رقیه صالحی بوده؟! محمد: ب.بله فقط اگه میشه بهم بگید که جواب آزمایش چیه؟! +خب بنظر من که دیگه ایشون خانم صالحی نیست! بلکه خانم افشار هستن!! محمد: وای؛))🙂 خیلی خوشحال شده بودم در حدی که نمی خواستم با هیچی عوضش کنم.. وای رسول وای داداش رسول بیا ببین چیشد؛)) از دکتر تشکری کردم و به سمت اتاق رسول حرکت کردم.. رقیه جلوی در بود..ولی سروش نبودش حدس زدم که شیفت هست.... خوشحال به سمتش رفتم..اولش می خواستم... ولی اول باید خودش هم متوجه جواب آزمایش میشد.. سلام.. _پشت در اتاق رسول نشسته بودم.. سروش همین الان رفته بود سر شیفتش.. همین جور که داشتم به رسول نگاه میکردم.. نگاه سنگینی رو به خودم دیدم.. سرم رو چرخوندم و با دیدن آقا محمد سریع بلند شدم.. سلام.. محمد: نمی دونستم چطور بهش بگم.. تصمیم گرفتم همین طور که خودم متوجه شدم بهش بگم.. یه سوال دارم ازتون؟! رقیه: یه لحظه تعجب کردم یعنی چی؟! لب زدم بفرمایید.. محمد:فامیلیتون چیه؟! رقیه: چیی؟!حالتون خوبه آقا محمد؟! خب معلومه منم صالحی ام.. محمد: نه دیگه.. از این به خانم افشار هستی🥹 این (برگه ی آزمایش) رو ببین رقیه: با دیدن برگه.... ی.یعنیییی😭 محمد: آره ... رقیه: نمیدونم چی شد ولی یهو خودم رو تو بغل محمد دیدم..🥺🤍 (موقیعت:داوود) امید: بد از داغ شدن میله برش داشتم و به سمت داوود رفتم.. لبخند خبیثانه ای زدم....😈 نگران نباش داداش... دردش فقط یه دیقس 😂💔 اون ملیه رو، گزاشتم پشت شونه های داوود... داوود:حرف های امید خیلی تو سرم بود.. اصلا حوصله ی حرفاش رو نداشتم.. چشام رو اروم بستم و فقط حرفاش رو میشنیدم.. بت حرف اخرش (دردش فقط یه دیقس)خواستم نگاهش کنم ولی.. سوزش بدی پشت شونه هام حس کردم.. دیگه نتونستم تحمل کنم و فریاد آخ گفتنم بالا رف.. ناشناس:از پشت اتاق همه ی حرف های امید و اون پسره رو میشنیدم... چند دیقه ای گذشت که.. که یهو صدای اخ این پسره بلند شد.. یجوری شدم..دلم لرزید... هیچ وقت در برابر کاری هایی که باهاش میکرد هیچی نمیگف.. مگه این دفعه چیکارش کردد.. اصن... با شنیدن اخی که گف دیگه رفتارم دست خودم نبود.. مگه اصن چند سالش بوددد؟! همون لحظه امید اومد بیرون... خواستم بهش نگاهی کنم ولی سریع در رو بست.. امید: نه دیه تو فقط اینجایی که ازش مراقبت کنی ن اینکه فضول بشیی! فهمیدی؟! ناشناس: ب.بله آقا. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن:بلکه خانم افشارن پ ن: خودم رو تو بغل محمد دیدم.. پ ن:دردش فقط یه دیقس😂💔 پ ن: سوزش بدی پشت شونه هام.. پ ن: مگه اصن چند سالشه؟! پ ن: من انقدرم یزید نیستم کل پارت یزید بازی نیس😂😈
ببخشید دیشب نشد پارت بدم🪴
چرا اینقدر لف میدید! درک کنید رفقا..
ادتب میشم آمار : +2k✅✨ @Deli_TEB ظرفیت : فقط ۴ چنل❌🦦
سلااام احوالتان؟! امتحان ها چطوره..... 😫 فردا پارت میدممم🙃
سلااام خب خب.. امروز پارت میدم! به شرطی که سه نفر دیگه بیان تا پارت بدم.. البتههه... اگه رند بشم دو تا پارت میدمااا