ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
استاد خبر بد دادن.. فقططط امیررر😂🦦.
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه جور بگو آقا جون هُل نکنه...
+آقا جون حامد بردن بیمارستاان..😬😂
https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
اولین تصاویر از تابوت آماده شده برای پیکر رهبر شهید و خانواده ایشان
https://eitaa.com/romanFms
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاه واقعی برا مااست..
https://eitaa.com/Admin_Gando
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من چی میتونم بگم...💔؛))
https://eitaa.com/Admin_Gando
Mohsen Chavoshi 164_88196232741030.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
زیادی برام وایب پارت رو داشت.؛)))
(یه شب مثل موج)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و بیست و هشتم
عطیه
هنوز خورشید به وسط اسمون نرسیده بود اما اتاق لبریز از نور بود، روی تخت دراز کشیده بودم.. با نفس کشیدنم سر پناه که روی شکمم بود بالا و پایین میشد.. انگار انگشتای پاشو تازه کشف کرده بود و باهاشون بازی میکرد.. چشمام رو بسته بودم و به حرفای نامفهوم پناه گوش میدادم و هرزگاهی با لبخند قربون صدقهش میرفتم.. نسیم خنک صبح از پنجرهای که باز بود داخل میمومد و پرده ها رو به بازی گرفته بود..
فکر ازادم هر جایی دوست داشت سرک میکشید..با حلقه توی انگشتم وَر میرفتم..
با زنگ خوردن تلفن خونه پلک هامو باز کردم.. شاید محمد بود..
سر پناه رو از روی شکمم برداشتم و گذاشتمش رو تخت، بلند شدم و با عجله کنار تلفن وایسادم..نفسی گرفتم و تلفن رو برداشتم: بله؟!
_ خانم اقای وحدت؟!
صاف تر وایسادم: بله خودمم..
کلمات سرد و محکم مرد پشت تلفن توی گوشم میپیچید..تکیهم رو به دیوار دادم..نفسم برید: ییعنی چی؟
انگار دنیا جلوی چشمام تیره شد..بهتم زده بود..چشمام فقط به پناه بود..به دخترک مظلومم..
الان؟ الان چی شد؟ .. تلفن رو از روی گوشم پایین اومد.. زبونم قفل کرده بود ..دنیا دور سرم میچرخید..انگار تمام قلبم تیکه پاره شد..
شوکه و بهت زده با صدایی که توی گلوم میشکست با صدای بلند گفتم: عزیز؟... عز..عزیز؟
کلمات به هق هق بلندی تبدیل شد .. زانو هام خالی کرد و محکم زمین خوردم..حالا شبیه دختر بچهای ترسیده با التماس عزیز و صدا میزدم: عزیز؟ ... عزیز..
عزیز خودشو رسوند بالای سرم..دستپاچه به تلفن توی دستم و حال نزارم نگاه کرد: عطیه مادر چی شده؟
کنارم زانو زد: عطیه مادر میگم چی شده؟
نفسم زیر هق هق بلندم بند میومد..فقط به چشماش نگاه کردم..قلبم ریخته بود روی زمین..دستم به وضوح میلرزید..سرم داغ کرده بود و به تنم رعشه: عزیز..( نفس بریدهم اجازه حرف زدن نمیداد) عزیز..
دستشو روی شونهم گذاشت..ترسیده بود: عطیه کی پشت تلفن بود؟! چی بهت گفتن؟ ها؟
چشمام دور خونه میچرخید..پناه رو دیدم..چطور از روی تخت پایین اومده بود،؟
بهت زده سمتم اومد و بغلش کردم و توی بغلم گم شد..سرش زیر روسری نیمه بازم بود و گوش سپرده بود به صدای قلبی که داشت بیرون میومد..
گریهم شدت گرفته بود ، انگار داشتم خفه میشدم ،نمی تونستم.. نمی تونستم حتی کلمهای حرف بزنم.. تلفن هنوز قطع نشده بود ..بی جون گوشی رو دست عزیز دادم .. پناه رو محکم بغلم گرفته بودم زجه های دل خراشم توی خونه پیچیده بود..باید چیکار میکردم؟ این خواب بود..این کابوس بود.. من..من باید بیدار میشدم.. محمد..محمدم قول داده بود...محمدم کجا بود الان؟ تن پناه توی دستام جا شده بود..با پناه چیکار میکردم؟ ...
داوود
صدای در بازم به صدا اومد،اینبار محکم تر.. خودمو به حیاط رسوندم و بلند گفتم: کیه؟
بدون اینکه جوابی بشنوم در رو باز کردم که سعید رو بین چارچوب در دیدم ،حالش اشفته بود و سر و وضعش به هم ریخته.. نمی دونستم با دیدن حالش شوکه شم یا این وقت صبح اومدنش: سلام سعید.. حالت خوبه؟
صداش گرفته بود: امادهای بریم سایت؟!
به خودم نگاه کردم: اره اماده شدم..چرا اومدی سراغم؟
بدون نگاه کردن سمت ته کوچه و ماشینش رفت.: همینجوری..زود بیا منتظرتم..
با پوشیدن کفشام در رو بستم و با قدمای تند سمت ماشین رفتم.. سعید کمتر روزی اینطور بود.. نگران بودم..نگران خودش..یا شاید دلیلی که بخاطرش اومده بود سراغم..
با نشستنم بلافاصله ماشین رو روشن کرد و پاشو گذاشت روی گاز.. نگاهم رو سمتش چرخوندم: چیزی شده سعید؟
نگاهم نمیکرد..چشماش مملو از حسی بود که نمی فهمیدم: داریم میریم سایت..
نمکو قاطی جملهم کردم: تروخدا؟ ( پوکر فیس نگاهش کردم) اینو خودمم میدونم..میگم تو چرا اینطوری با این حال سراغم اومدی..چیزی شده..؟!
حالت چهرهش تغیر نکرد..حتی شاید شکسته ترم شد..دلم آشوب شد: برای رسول اتفاقی اوفتاده؟
کوتاه و گذرا نگاهم کرد: نه...دندون رو جیگر بزار بریم سایت..
فایده نداشت.. نگاهمو ازش گرفتم و سرمو به صندلی تکیه دادم.. شیشه رو پایین اوردم و به خیابونا خیره شدم.. نگرانی سمجی روی شونههام اوفتاده بود.. نگران اتفاقاتی بودم که نمی دونستم چیه..
چقدر این راه طولانی شده بود...
......
با رسیدنمون بی معطلی از پله ها بالا رفتیم.. که سعید کنارم گفت: برو اتاق اقای عبدی..
همه چیز داشت ترسناک میشد..
با باز کردن در همهی بچه های تیم بعلاوه اقای عبدی ، اقای شهیدی و فرهمند..
همهی نگاه سمتم چرخید و سعید لب زد: داوود رو اوردم اقای عبدی..
سری تکون داد و اشاره که که بشینیم..
فضا اونقدر ساکت و جدی بود که فکر میکردم صدای نفس کشیدنم رو همه میشنون..
نگاهم روی تک تک بچه ها می چرخید.. چرا اینجا جمع شده بودیم؟
اقای عبدی چندباری به ساعت مچیش نگاه کرد..، بعد نفس عمیقی کشید انگار می خواست تمام اکسیژن اتاق رو وارد ریه هاش کنه.: گزارشی از جده به دستمون رسیده..
قلبم شروع به تقلا کرد..نگاهم بین بچه ها می چرخید..
صداش نمیلرزید و محکم بود ..اما با کلمه اول انگار شیشهای از غم روی چشماش نشست..کلمه اولش سقوط کرد: در حین عملیات، یک انفجار غیرمنتظره در محل هدف رخ داده. موج انفجار بسیار شدید بوده..
سکوت کل اتاق رو بلعید..چشمم سمت فرشید بود..ناخوداگاه دستش مشت شده بود..علی با سکوت سنگینی به کف دستاش خیره بود..
مغزم برای حدس زدن از کار اوفتاده بود.. به عبدی خیره شدم بلکه حرفی بزنه:پیکری در محل پیدا شده. وضعیت آسیبدیدگی شدید بوده؛ به طوری که تشخیص اولیه به سختی ممکنه. در حال حاضر، بر اساس شواهد اولیه و گزارشهای میدانی، احتمال میدیم که…
مکث کرد..اونقدر طولانی که هر ثانیه انگار تموم نمیشد..اما بلخره ادامه صحبتش رو گفت:احتمال میدیم که این پیکر، متعلق به محمد باشه. هنوز آزمایش DNA نهایی نشده، اما تا زمان نتیجه قطعی، فرض بر این است که عملیات با از دست رفتن فرمانده و دستگیری ابورحمان به پایان رسیده است..
انگار دیوار های اتاق روی سرم فرو ریخت.. همه چی یک ثانیه قفل شد.. م..محمد؟ شهید؟
دلم می خواست بلند شم و بلند سرشون داد بزنم: یعنی چی؟ اینا همش دروغه ... شما اصلا محمد و ندیدین... اما نفسم بند اومده بود.. نمی تونستم حرف بزنم..
نگاهم مبهوتم سمت سعید رفت ..سعی میکرد لرزش شونههاشو پنهان کنه.. فرشید چقدر الان شکسته تر شده بود..
حتی فرهمتد هم توی سکوت به ساعت مچیش خیره بود.. اقای عبدی هم شاید اگه تنها بود با چشمایی اشکی که داشت از خجالت خودش در میومد.. محمد مگه فقط مافوق خوبی برای ما بود؟! اون نیروی خوب عبدی هم بود..
اگه رسول اینجا بود ....هیچی..اصلا بهتر که نبود..
همهی سکوت..همهی رفتارا محکم واقعیتو میزد تو صورتم.. اما من نمی خواستم باور کنم.. مگه میشد محمد همینطور بی خداحافظی اینقد زود سایتو بزاره به امون خدا و بره؟!
ولی ...ولی الان چاره ای نداشتم جز اینکه فقط به واقعیت فکر کنم بدون اینکه باورش کنم..
زور من به این اشکا میرسید؟ بدون توجه به اطرافم ادمایی که شاید از خجالت هم مردونه و محکم وایساده بودن و فقط شونه هاشون زیر این غم میلرزید، سرمو بین دستام گذاشتم و هق هقی که تا همین الان توی گلوم صبر کرده بود بیرون زد.. شبیه پسربچهای سد محکمی که داشتم شکسته شد و حالا فقط صدای گریه های من بود که سکوت طولانی رو شکونده بود.. گریه هام برای کی بود. ؟ محمد؟ محمدی که یه دختر کوچولو داره و یه چشم انتظار..خودم؟ که بعد بابا محمد جای بابامو داشت.. رسول؟ که زندگیش جای محمد بود؟! شایدم سایت که حالا انگار خودشو باخته بود..
خودمو باخته بودم..فکر میکردم بدون محمد سایت معنایی نداره..قطره های اشکم هر بار داغ تر میشد..انگار هر بار بیشتر میفهمیدم چه بلایی سرمون اومده..
تنم به وضوح میلرزید.. شاید سعید ترسیده بود مثل پارسال حمله پنیک بهم دست بده که دستشو روی شونهم گذاشته بود و سعی میکرد لرزش و گریه هامو اروم تر کنه..
اما هنوز باور نکرده بودم که بخواد بلایی سرم بیاد..من فقط شوکه شده بودم..فقط با زبون بی زبونی التماس میکردم که یه رویار اتفاق بیوفته.. همون کلمه کوردی که رسول همیشه ازش دم میزد...
#رویار_۲
••••••••••••••••••••
پ ن : دخترک مظلومم..
پ ن : گزارشی از جده به دستمون رسیده..
پ ن : احتمال میدیم که این پیکر، متعلق به محمد باشه..
پ ن : چقدر الان شکسته تر شده بود..
پ ن : سایتو بزاره به امون خدا و بره؟!
پ ن : شایدم سایت که حالا انگار خودشو باخته بود..
پ ن : یه رویار اتفاق بیوفته..
پ ن : همون کلمهای که رسول ازش دم میزد..
ای دوست ناگهان چه شد، چون جان پریدی از برم؟
رفتی و بیتو آتشم، بی سایهی بال و پرم”
__ما معنی هرگز را نمی دانستیم..
تو چرا بازنگشتی دیگر؟!
از غم این پارت بگین 🎀