ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
امشب ایران آقا ندارد..)
آقا جان ؟ کجا رفتی بعد این همه سال؟
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
در محضر حرم حضرت معصومه و مسجد جمکران به یاد چنل های:
یامین_ازتبارحاجی زاده_کتابخانه شبانه_
گاندوییها_افتخار_ اتاقفرمان_ Anne_
نعمت الهی/زنگار _زیرآسمانحرم_نجوا_ عشاقالرضا_فانوس _هموطن_
حوالی پاییز_فرشته های زمینی _ شوکا_گوسان_سرباز وطن_ پشت قاب زندگی_ صراح_خلسه_نارنجستان_ گذرگاه خیال[شکاف زنجیر]_باشگاه خباثت_چریک رمان_اینجا همه چی درهمه_ژولیده_
کوله بار عشق_دلیران_مرصاد_ دریچه روح_خزان_منتظران ظهور_نبض خیال_راز واژه ها_پناهگاهی امن _ درحسرتشهادت _ سوداء _آشوب دل_تا آخرین نفس_رهروان راه ارمان_𝐜𝐨𝐥𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭_طنین _حرمان_اندیشه کاغذی _ فریاد کلمه هایم_حُره_ _سکوت_منهاج_حسیبا_یاس سپید_افرا نوشت (پنجره ای به هیچ کجا)
و تمام چنل هایی که ناخواسته از قلم افتادن هستم🕊❤️🩹
رفقای گل برسونید به دستشون🌱
از طرف ره رو عشق
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
در محضر حرم حضرت معصومه و مسجد جمکران به یاد چنل های: یامین_ازتبارحاجی زاده_کتابخانه شبانه_ گاندویی
زیارتت قبول عزیزم؛))
مرسی🤍🌿؛))
Homayoun Shajarian @RozMusic.com519_88966985484535.mp3
زمان:
حجم:
7.3M
یا از اول دل به رویایی نبند..یا بر این رویای ویران گریه کن.((
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
چشم دنبال پناه میرفت.. چهره های ما براش اشنا نبود اما..فکر میکردم دنبال رسول میگرده.. اروم دستشو کشی
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و سی
داوود
با شدت و هول نشستم..رگ گردنم گرفت.. با نفس های بریده به اطرافم نگاه کردم.. هوا گرگ و میش بود.. قطره های عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود..
دست سعید رو روی شونهم حس کردم: داوود؟ خوبی؟
نمی تونستم نگاهش کنم.. به تمام عمرم ترسیده بودم..اصلا اینجا اکسیژنی داشت که نفس بکشم؟! انگار محکم به جایی خورده بودم..
_ فرشید یه لیوان اب برا داوود بیار..
گردنم رو به سختی چرخوندم سمت سعید ..به پیرهن تنش نگاه کردم: سعید..جواب..جواب DNA اومده؟!
لحظهای نگاهم کرد: نه..چطور مگه؟
حالا انگار اکسیژن به ریه هام هجوم اورد..برق شادی توی چشمام مشخص شد...خدایا شکرت.. چندتا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم که فرشید کنارم نشست و لیوان اب رو داد دستم..
لیوان رو با لبم مماس کردم و خنکی اب رو حس کردم: من میگم غروب نخواب بختک میگیرتت قبول نداری. .. چی شده حالا؟
به فرشید نگاه کردم ..نفهمیدم حرفش شوخی بود یا نصیحت: خواب بد دیدم.. خواب دیدم..جواب اومده بود..رفته بودیم خونشون.. باورت میشه؟ همه چی خیلی واقعی بود..من حتی پناه رو بغل گرفته بودم..
سعید که حرفام به مذاقش خوش نیومد با اخم محوی از کنارم بلند شد: خواب دم غروب تعبیر نداره.. برو دست و صورتت رو بشور به خودت بیای..
لامپ نماز خونه رو روشن کرد..خواب غروب باعث میشد دلت بگیره..چه برسه به اینکه خواب بدم ببینی..
هنوز قطرات اب وضو روی صورتش بود.. سجادشو پهن کرد و به نماز وایساد..
فرشید هم به دیوار تکیه داد: چرا خونه نرفتی؟
نگاهم کرد: خونه؟ کی دلش میاد توی این موقعیت بره خونه؟
اروم و بی صدا بلند شدم.. نگاه گذرایی توی اینه به خودم انداختم..خواب توی چشمام شکسته بود و قرمز شده بود..
توی محوطه باد خنک غروب به صورتم خورد..روی یه نیمکت نشستم و زانو هامو بغل کردم.. حال غریبی داشتم.. همیشه از این موقع ها بدم میومد.. هوا گرگ و میش بود..دقیقا مشخص نبود داره صبح میشه یا شب؟
وقتایی که بچه بودم و این تایم بیدار میشدم ، گیج میشدم..ناخوداگاه گریه میکردم.. هر بار از بابا میپرسیدم الان صبحِ یا شب؟ بابا هم با لبخند میگفت الان غروبه ..دم اذون.. بعدم برای اینکه حالم عوض شه منو با خودش میبرد مسجد.. اونجا هم بازی با بچه ها حالمو عوض میکرد.. هنوزم همون بچه بودم..هنوزم دلم می خواست از یه نفر بپرسم الان صبحِ یا شب؟
شماره مامانو گرفتم.. چندتا بوق خورد تا جواب داد..با همون صدای گرم و اروم همیشگی: سلام پسرم..خوبی ؟
بغض بی رحمانه به گلوم چنگ میزد: سلاممامان.. ( مکث کردم..شاید طولانی) مامان؟ ..مامان میشه برام دعا کنی؟ برای من برای رسول، برای هممون؟ ...از همون دعای هایی که همیشه میکنی.. بعد نماز توی سجده.. باشه؟
صداش بوی نگرانی گرفت: داوود جان اتفاقی اوفتاده؟! الان حالت خوبه؟ کجایی؟
پلک هامو روی هم فشار دادم: نه نه خوبم..چیزی نشده.. اما دعا میکنی دیگه مگه نه؟! اصلا نمی دونم یه نذری یه چیزی ...مامان من خیلی کارم گیره..!
لحظهای انگار فکر کرد و بعد اروم گفت: امروز شنبهس برات سفره حضرت امالبنین نظر میکنم... توام وقتی اومدی میگی چی شده.. .
باشه ای گفتم و قطع کردم..چشمای خیسم رو با استینم پاک کردم.. به اسمون خیره شدم..حالا ستاره ها اروم اروم ظاهر میشدن.. دم عمیقی گرفتم.، تو زورت از همه بیشتره مگه نه؟! بعد فوت بابا رابطهی منو تو با هم رسمی شد..ولی تو همون خدایی مگه نه؟! میتونی در حقم یه لطف دیگه بکنی؟ من..من قول میدم دیگه ازت چیزی نخوام.. اصلا من هیچی..رسول هیچی..اما پناه چی؟
چشمم به فرشید خورد بلند شدم و سمتش رفتم: کجا میری؟
سمتم برگشت: میرم گلزار ..میای؟
بودن با فرشید بهتر از این تنهایی و غروب بود..سری تکون دادم..
....
عطیه..
خونه تاریک بود و ساکت.. عزیز حال خوشی نداشت و پایین بود.. فکر میکردم خونه اینقدر به خودش غم ندیده بود..
اروم چادرو از روی سرم برداشتم و روی پناه خوابیده انداختم..ضعف به معدهم هجوم اورده بود اما راه گلوم بسته بود.. با هر قدم دنیا دور سرم میچرخید.. گودی چشمام رو حتی بدون نگاه به آینه میشد تشخیص داد..
انقدر خسته بودم که دیگه انگار اشکام ته کشیده بود.. .. عادت کردن.. دلم بی قراری میکرد.. دلتنگی به گلوم هجوم اورده بود و هر لحظه انگار قلبم تسلیم این دلتنگی میشد..
جلوی اتاق کارش وایسادم..همون اتاقی که گاهی رسول میو مد..
دستمو روی دستگیره فشار دادم و رفتم داخل.. عطر اشنای محمد به ریه هام هجوم اورد و انگار قلبمو از کار انداخت.. هنوزم بوی محمد اینجا بود.. انگار ..انگار همین چند ساعت پیش پشت میزش با ورقه ها و لب تاپش ور میرفت..