132.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای اهل حرم میر علمدار نیاامد..
سرباز وطن رفت دگر باز نیامد..💔🙂
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و سی و پنجم
محمد
کنار داوود نشستم ..نگاه سردش هنوزم حمید رو دنبال میکرد: اگه عموش نمیومد عمل نمیشد؟!
_ چرا میشد! اما حداقل عموش باید در جریان باشه ..
سرش رو به دیوار تکیه داده بود..خسته بود: اما کاش نمیگفتین.. اصلا مهمه مگه براشون حال رسول؟ خندم میگیره وقتی الکی ادای دلسوزی درمیارن..
نگاهمو سمتش چرخوندم..دست به سینه به صندلی تکیه دادم: قضیه عذرخواهی و روزی که رفتی چیه؟!
_ هیچی..
نگاهمو که دید به پایین خیره شد: خب قبل از اینکه شما بیای باید کار رسول راه میوفتاد.. چه میدونستم عموش کلا شاکیه از رسول ..
منظورشو گرفتم: پس این نگاهای معنادارت به حمید هم دلیلش همینه!
شونهای بالا انداخت.. زیر چشمی نگاهش کردم.. انگار نگران بود.. هرزچندگاهی کف دستاشو به شلوارش میزد..انگار که می خواست عرق کف دستاشو خشک کنه ..بعد دم عمیقی میگرفت و به ساعت مچی توی دستش چشممی دوخت..
..........
نیم ساعت می شد رسول اتاق عمل بود.. بوی تند الکل و همهمهی بیمارستان تنها چیزی بود که میشد راحت حس کرد.. به دیوار تکیه داده بودم و دستام رو روی جیبم فرو برده بودم.. چشم از چراغ قرمز بالای در بر نمی داشتم.. می دونستم عمل سختیه..زیر لب دعا میکردم .. زیر لب فقط می خواستم بدون خداحافظی جایی نره..
داوود کلافه دست هاشو بهم میمالید و نمی تونست یه جا بند شه دوقدم اینور ، دو قدم اونور....بالاخره طاقت نیاورد و روی صندلی فلزی نشست..با اینکه نگاهم سمتش نبود اما تغریبا تمام توجهم سمتش بود.نا محسوس زیر نظرش داشتم..انگار میدونستم که ارامش قبل طوفانه... به پایین خیره بود ترسیده بود..
نزدیک تر رفتم: داوود؟
_ فکر نمیکردم کار به اینجا بکشه...
لبه صندلی کنارش نشستم: منظورت چیه.؟
صداش گرفته بود: فکر..فکر نمی کردم بازداشت بودن این بلا رو سرش بیاره... به خودم که نگاه میکنم میبینم اصلا این مدت من چیکار کردم براش؟! من حتی نمی تونستم رسول رو ببینم.. رسول داشت ذره ذره اب میشد اما چرا هیچکدوم از ما درست و حسابی نفهمیدیم؟ اون لحظه که دیدمش...چند ثانیه فکر کردم واقعا از دست رفته..!
من با خودم میگفتم رسول قوی تر از این حرفاست که اینطور. از پا در بیاد..
پلک هامو روی هم فشار دادم..سنگینی حرفاشو درک میکردم..
با کلافگی چندبار دستشو به صورتش کشید انگار که می خواست نگرانی رو از خودش دور کنه: رد دادم..پاک رد دادم.. اصلا ..اصلا نمی دونم..
اخم ریزی روی ابرو هام بود می خواستم بیشتر از احساساتش بگه: منظورت چیه داوود ؟
صداش از شدت ترس شبیه جیغ خفهای شده بود: اگه..اگه الان بلایی سرش بیاد باید چیکار کنم؟! بابا ...بابا هم قرار نبود توی اتاق عمل قلبش وایسه. بابا هم هر بار میدیدمش قول میداد زود از اون بیمارستان لعنتی مرخص شه.. من..من اینجا رو خوب میشناسم.. من روی همین صندلیا منتظر بودم و فقط یه بدن بی جون و ملافه سفید نصیبم شد.. من ..من امیدوار بودم ولی همهی سقف زندگیم فرو ریخت.. رسول اوضاش خوب نبود..من خودم لحظه اخر بغلش گرفتم و دیدم که واقعا نفس نمیکشید.. الان..الان چیزیش شه ...؟ اگه یه بار دیگه سقف روی سرم بریزه دیگه نمی تونم از زیر اوار بیرون بیام.. من نمی تونم به نبودن رسول فکر کنم.. الان اون داخل اگه یهو همه چی تموم شه چی؟ اگه اون خط قلبش صاف شه اگه دیگه تسلیم نفس کشیدن شه چی ؟ من اصلا فکر کردم باید چیکار کنم؟
به لطف واحدهای روانشناسی دانشگاه صدام اروم تر شد..دستمو روی شونهش گذاشتم: خیلی خب..خیلی خب داوود اروم..!
با لرزش عجیبی نگاهش رو بهم دوخت: من اصلاً نمیدونم چی میگم… کلمات هم یادم نمیاد. فقط… فقط یه حسِ خالی شدن دارم. انگار… انگار اگه الان اون در باز بشه و اون نباشه… من ..من اصلا دارم فکر میکنم خودم نیستم..سرم سنگین شده تپش قلب دارم..حالم ..حالم داره بهم میخوره..
رنگش پریده بود.. از صبح منتظر همین اتفاق بودم..اوضاع داشت بدتر میشد.. داشت مرز تحمل رو رد میکرد.. چرا یهو اینطوری شد.؟ حرفای نگران حمید از گذشته رسول اینطوری فشار بهش اورده بود؟ ترسیده بود از اینکه نکنه اون ده درصدی که دکتر گفته بود پیشبیاد.. منم ترسیده بودم.. اما داوود رسما بهم ریخته بود..
بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه محکم به آغوشم کشیدمش.. محکم..مثل همون آغوش های پدرانهای که می خواست همهی اون لرزش ها رو متوقف کنه..
با صدای محکمی کنار گوشش گفتم: نفس عمیق بکش داوود.. چیزی نیست..اشکال نداره..با توام داوود..نفس بکش..
نفس نفس میزد.. شبیه بچه ای که از رعد و برق ترسیده باشه گریه میکرد..فقط با صدای مبهمی گفت: ترسیدم..فقط نمی خوام چیزی تکرار شه..
دستمو روی کمرش کشیدم صدام بم تر شده بود: قرار نیست چیزی تکرار شه داوود.. این اولین بار نیست که رسول اتاق عمل رفته.. پارسال رو که یادت میاد؟! رسول قوی تراز این حرفاست..اینو که میدونی؟! اون تو هنوز داره نفس میکشه پس تو نباید اینطوری خودتو ببازی درسته؟! نوشخوار فکری نکن.. این اتفاقای بد هم قرار نیست بیوفته..
بعد چندقیقه که اروم تر شد حدس میزدم که باید فشارش اوفتاده باشه.. الان اوضاع اروم تر و قابل کنترل بود. حالتش نرمال شده بود... از آغوشش فاصله گرفتم: این چهرهی در هم شکستهتو جمع کن! الان میام.. منتظر جواب نموندم و از کنارش بلند شدم..
......
داوود
همهی ثانیه ها و دقیقه ها رو شمرده بودم.. فقط یک ساعت و نیم.. هر دقیقه به طرز طاقت فرسایی کش میومد.. به ابمیوه توی دستم خیره بودم.. گاهی هم به چراغ قرمز رنگ بالای در چشم می دوختم.. انگار کوه نوردی کرده بودم..خسته بودم و خالی..
با صدای تلفن اقا محمد سرمو بالا گرفتم فقط چند کلمه " بله؟ باشه چشم.." شنیدم و بعد تلفن رو از کنار گوشش پایین اورد..
بلند شد و جلوم وایساد: بلند شو بریم..
گیج نگاهش کردم: کجا؟
_ سایت.. جلسه.. گزارش های اخر پرونده..
بلند شدم و نگران به در نگاه گذرایی انداختم: میشه من نیام؟
_ همهی اعضای تیم باید باشن..میریم بعد اگه خواستی میتونی بیای..
اروم گفتم: اقا محمد خب رسول هم نیست دیگه! منم الان همراه بیمارم..اگه الان رفتیم رسول عملش تموم شد چی؟!
نگاه معناداری به سر تا پام انداخت و با انگشت اشارهش بین ابرو هاشو ماساژ داد: خیلی خب.. باشه..
بعد قبل از اینکه بره با نگاه تیزی دستی که تلفن کوچیکش دستش بود رو بالااورد و تاکید وار گفت: همینطوری اروم میشینی.. به چیزی هم فکر نکن .. خب؟!
سرمو تکون دادم: چشم..
به رفتنش نگاه کردم..از بوی بد بیمارستان بدم میومد.. اصلا از همون روزی که از نگاهای مامان نا امیدی رو خوندم از بوی بیمارستان بدم اومد..
توی محوطه باد سردی سوزناک به صورتم خورد.. نفس عمیقی کشیدم روی یه نیمکت کهنه نشستم و به تردد ادما خیره بودم.. دوست داشتم ذهن هر ادمی که رد میشه رو بخونم.. اینکه چرا اینجاست.. نگران کیه؟ امیدی براش مونده یا نه..
بعضیا خوشحال بودن و بعضیا مث خودم.. به اسمون نگاه کردم.. با وجود روشنی هوا ماه نصفه رو میشد دید..
سرمو پایین اوردم.. بین ادما چشمم به عمه رسول خورد.. بیشتر دقت کردم.. خودش بود.. از روی صندلی بلند شدم و صدامو صاف کردم با خجالت گفتم: پروانه خانم؟!
برگشت.. منو شناخت؟ با چشمای متورم سمتم اومد: سلام.. شما رفیق رسولی؟ خبر دارین ازش؟
نگران بود.. حداقل واقعی تر از حمید: بله.. اتاق عمله..
نگران ضربهای با پاش زد.. سمت همون نیمکت رفت و نشست.. تند تند لب هاش به هم می خورد و هرزگاهی صدای دعاهاشو میشد شنید.. از کی اینطوری عاجزانه خواهش میکرد رسولو بهش ببخشه؟
همنطور نگاه میکردم که تعارف کرد بشینم.. با بیشترین فاصله گوشه نیمکت نشستم.. شاید اگه نمیشناختم فکر می کردم مامانش باشه..
به زمزمه های خش دارش گوش سپرده بودم.. از صلواتهای که میون دعاهاش میگفت..
امشب شب اول محرم بود.. دقیقا شبی که هر سال جای بیمارستان حسینیه بودم. یعنی میشد گفت بعد از اذون محرم شروع میشد.. پس چرا یادم رفته بود؟
" یا حسین خودت بخیر بگذورن.. بخدا که این بچه کسی رو نداره." نگاهمو سمتش چرخوندم.. همین جمله با گریه گفته بود..
چه میدونم..حتما امام حسین گریه هاشومیبینه.. نمی تونستم از خودم مایه بزارم.. شاید چون اونقدر محکم به خدا گفتم دیگه ازش چیزی نمی خوام.. یا اصلا انگار قفل کرده بودم.. ادم وقتی لبه پرتگاه وایساده و وحشت کرده میتونه درست و حسابی دعا کنه؟
برای بار هزارم به ساعت نگاه کردم..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن : فقط یه بدن بی جون و ملافه سفید نصیبم شد.
پ ن : نمی تونم از زیر اوار بیرون بیام..
پ ن : فقط نمی خوام چیزی تکرار شه..
پ ن : امیدی براش مونده یا نه..
پ ن : از صلواتهای که میون دعاهاش میگفت..
_خستهام و باد نمی خواهد بفهمد..
ما قاصدک نیستیم..
_ذهنم قصد کشتنم را دارد..میدانم
_از کجا شروع کنم؟
دلتنگی را به چه طریق میتوان جمع کرد؟
من این راه را بلد نیستم
_نیما یوشیج
...
نظرای قشنگ شما رو میخونم✨