بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۲۵
داوود: داداش حالا برو سرکارت و وقت منو دنیا رو نگیر😁
رسول: چیشد؟؟
که از تیکه کلام من استفاده می کنی.
حیف...
واقعاااا حیف که اقا محمد بهم کار سپرده وگرنه یه بلایی سرت میوردم که خودت پشیمون بشی..
داوود: 😂😂😂
فیلا برو سر کارت استاد رسول...
رسول: من دارم برات اقا داوود..
راه افتادم و به سمت میزم رفتم..
نمی تونستم از فکر داوود حتی یه لحظه هم بیرون بیام..
اگه اتفاقی براش بیوفته من چیکار کنم؟؟
من بدون داوود نمی تونم زندگی کنم
مشغول کارم شدم..
من نمیزارم اتفاقی برای داوود بیافته..
من نمیزارم چیزی بشه...
محمد: دلم برا رها یه ذره شده بود..
با اینکه دیشب کلی باهاش بازی کردم الان انگار که اصن ندیدمش..
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به عطیه...
بد چند تا بوق جواب داد..
عطیه: تو خونه نشسته بودم...
رها خوابیده بود..
که یهو گوشیم زنگ خورد...
نگاهی به اسمش کردم..
محمد بود..
لبخندی زدم و جواب دادم...
سلام اقا محمد..
محمد: سلاام
خوبی؟
عطیه: مرسی شما خوبی؟؟
محمد: خوبم..
میگم عطیه...
عطیه: بله؟؟
محمد: رها بیداره؟؟
عطیه: خب بگو برا رها زنگ زدم..
محمد: اذیت نکن..
رها بیداره؟؟
عطیه: نه خوابیده.
محمد: بد کلی حرف زدن با عطیه گوشی رو قطع کردم..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: پدر دختری 🥺♥️