" نمیدانم عزیزم.. نمیدانم چرا از اینکه
شخص دیگری ناجیام باشد؛ وحشت دارم
و میخواهم خود، نجاتدهندهی خویش باشم.
شاید فکر میکنم بازگو کردن آنهمه
احساس و اتفاق در توانِ من نخواهد بود.
فکر میکنم احتمالا هرگز خوبِ خوب نخواهم شد؛
پس تلاش، بیفایده خواهد بود."
این چه حسیست که اینروزها مرا بلعیده؟ کاش میتوانستم بار کوچکی ببندم، بروم به دوردستها. جایی در دامنهی کوهها، کنار آبشارها، شاید هم در دل یک جنگل سبز..
بروم و از همه دور شوم. بهحقیقت خود بازگردم، به چیزی که میخواستم شوم. به چیزی که بودم..
- البته که همهی ما، دلتنگ گذشتهها خواهیم شد! اما.. آیا میتوان از جدایی گریخت؟!