تجارت ناموفق💸💸 (یوسسسسسسسسسسسسسسسفففففففففففففففف)☠👾💸
"داستان سیاوش در شاهنامه"پارت 3 گذر سیاوش از آتش مگر کاتش تیز پیدا کند گنه
"داستان سیاوش در شاهنامه"پارت 4
تا اینکه افراسیاب، پادشاه توران، با سه هزار سرباز جنگنده آماده جنگ با سرزمین ایران شدند. کی کاووس، وقتی آن را فهمید، غمگین شد، زیرا می دانست که باید ضیافت و دوستی را با نبرد عوض کند و بر افراسیاب خشمگین شد، او را سرزنش کرد، چرا که افراسیاب عهد خود را شکست و یک بار دیگر به سرزمین او حمله کرد.
اما سیاوش وقتی آن را شنید، با خود فکر کرد: اگر پادشاه به من اجازه دهد که لشکر خود را به پیش ببرم، شاید نامی دلاور برای خود به دست بیاورم و از مکر سودابه رهایی یابم.
سیاوش در جنگ ایران و توران در شاهنامه
سیاوش زره جنگ را به تن کرد و نزد پدرش آمد و درخواست خود را به او اعلام کرد. و به کی کاووس یادآوری کرد که از نژادی شایسته است و از او خواست تا به او اجازه دهد تا رهبری لشکر را بر عهده بگیرد. کی کاووس با خوشحالی به سخنان او گوش داد و به خواسته های او رضایت داد. سپس قاصدانی نزد رستم فرستاد و رستم را فرمانده جنگ خواست و از او درخواست کرد تا از سیاوش مراقبت کند. کی کاووس به پهلوانش گفت:
اگر مراقب او هستی، میتوانم بخوابم، اما اگر نه، من به نظر خود عمل کنم.
و رستم پاسخ داد و گفت:
« ای پادشاه، من بنده تو هستم و بر من واجب است که هر چه تو خواهی را انجام دهم. سیاوش نور قلب من و شادی روح من است، من خوشحالم که از او در برابر دشمنان محافظت کنم.»
پس شیپورهای جنگ به صدا درآمد و صدای پای سواران فضا را پر کرد. لشکریان به ترتیب از پیش کی کاووس گذشتند و پسرش سیاوش در رأس آنها سوار بود. کی کاووس رو به پسر کرد و گفت:
باشد که ستاره خوبت بر تو بدرخشد و پیروز و شاد به سوی من بازگردی .
سپس سیاوش علامت داد که کی کاووس را به خانه اش برگردانند و لشگریان به راه افتادند تا به دیار زابلستان رسیدند.
#سیاوش
@maktab_chob_falak
DVRST - CLOSE EYES.m4a.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
ولی من هنو اینو از بهترینا میدونم❤️🥺
#مکتبخانه_موزیکال
تجارت ناموفق💸💸 (یوسسسسسسسسسسسسسسسفففففففففففففففف)☠👾💸
"داستان سیاوش در شاهنامه"پارت 4 تا اینکه افراسیاب، پادشاه توران، با سه هزار سرباز جنگنده آماده جن
"داستان سیاوش در شاهنامه"پارت 5
و چون به آنجا آمدند مدتی به ایشان استراحت دادند و در خانه زال عید گرفتند. و در حالی که آنها شادی می کردند، سوارانی از کابل و ایند برای پیوستن به آنها بیرون آمدند، و هر جا که پادشاه قدرتمندی بود، لشکر خود را برای کمک به آنها فرستاد. آنگاه چون یک ماه بر سرشان غلتید از زال و زابلستان خداحافظی کرده و پیش رفتند تا به بلخ رسیدند.
در بلخ مردان توران با آنان ملاقات کردند و گرسیوز برادر افراسیاب در رأس آنان بود. او وقتی میزبانان ایران را دید، فهمید که ساعت مبارزه فرا رسیده است. پس دو لشکر آنها را به نظم درآوردند و جنگی داغ و دردناک آغاز شد و سه روز جنگ بی وقفه ادامه یافت، اما در چهارمین روز، پیروزی نصیب ایران شد. آنگاه سیاوش کاتبی را نزد خود خواند و نامه ای به پدرش کی کاووس نوشت که مشک خوشبو بود. آنچه را که گذشت و چگونه بر دشمنان ایران پیروز شد را به او گفت. کی کاووس چون نامه را خواند خوشحال شد و جوابی برای پسرش نوشت و شادی در کلامش درخشید و می گفتی نامه ای است به سبزه لطیف بهار.
افراسیاب چون از این خبر آگاه شد، مضطرب شد و آنچه گرسیوز (برادرش) به او گفت، به مذاقش تلخ بود. پیش از آن که شب سپری شد، قاصدی به خانه گرسیوز آمد و به او گفت که افراسیاب مانند مردی بیعقل فریاد میزند. گرسیوز نزد شاه رفت و او را دید که بر کف اتاقش دراز کشیده و از غم و اندوه می غرید. او را بلند کرد و از او پرسید که چرا چنین فریاد زد. گویا افراسیاب خوابی دیده بود.
افراسیاب خواست که مشعل هایی برای روشن کردن تاریکی به درون بیاورند و جامه های خود را پوشید و بر تخت نشست. موبدان را فراخواند و خوابی را که دیده بود، برایشان بازگو کرد. گفت که در خواب دیده است که زمین پر از مار شد و ایرانیان بر او افتادند و از کی کاووس و پسری که در کنارش بر تخت ایستاده بود بلا به او رسید. و چون خواب خود را تعریف می کرد به خود می لرزید.
موبدان گوش میدادند و می ترسیدند. افراسیاب به آنها دستور داد لبهای خود را باز کنند. سپس پادشاه گفت که اگر حرف نزنند سرهایشان را خواهد برید و سوگند یاد کرد که آنها در امان بمانند، هر چند سخنانی ناخوشایند به زبان آورند. موبدان به او گفتند که سیاوش بر توران ویرانی خواهد آورد و چگونه بر ترکان پیروز می شود و افراسیاب را نصیحت کردند که دیگر با پسر کی کاووس مبارزه نکند.
افراسیاب چون این پیام را شنید، با گرسیوز مشورت کرد و گفت:
« اگر از جنگ با سیاوش دست برندارم، مطمئناً هیچ یک از این چیزها محقق نمی شود. شایسته است که به دنبال صلح باشم. پس نقره و جواهرات و هدایای غنی را برای سیاوش خواهم فرستاد و چشم جنگ را با طلا خواهم بست.»
پس به گرسیوز دستور داد که از گنجینههای خود، برادههای غنی روم و جواهرات گرانبها را بردارد و آنها را از طریق جیحون به اردوگاه سیاووش برساند و برای او پیام فرستاد و گفت:
سلام، دنیا و روزگار از زمان ایرج دلاور که مظلومانه کشته شد آشفته است، اما حالا این چیزها را فراموش کنیم، با هم پیمان ببندیم و صلح در مرزهایمان حاکم شود.
هنگامی که او پیام خود را به سیاوش رساند، پادشاه جوان از آن شگفت زده شد. با رستم مشورت کرد که چگونه رفتار کنند، او به سخنان افراسیاب اعتماد نکرد و گمان کرد زیر این گل ها زهری نهفته است. رستم او را نصیحت کرد که به مدت هفت روز از گرسیوز پذیرایی کنند و شادی و ضیافت در لشکرگاه طنین انداز شود و در این میان در مورد پیشنهادات افراسیاب نیز بیندیشند. روز هشتم گرسیوز خود را در حضور سیاوش حاضر کرد و خواستار پاسخ شد و سیاوش گفت:
«ما در پیام تو تأمل کردهایم و تسلیم درخواست تو میشویم، زیرا ما خواهان خونریزی نیستیم، صلح میشویم. اما چون باید بدانیم که زهر زیر کلام تو پنهان نیست، از تو میخواهیم که افرادی را به عنوان گروگان نزد ما بفرستی. صد مرد برگزیده توران که با خون افراسیاب هم پیمان شده اند تا ما آنها را به ودیعه سخنان تو نگه داریم».
#سیاوش
@maktab_chob_falak