در میان برف ها ایستاده و به چتری که روی زمین افتاده خیره بود. اتفاقات خوشحال کننده ی روزش را مرور میکرد؛ ناگهان قطرات آب را روی صورتش احساس کرد. چشمانش را گشود و دید ساعت هاست کف خیابان زیر سیل باران دراز کشیده و هیچ خبری از اتفاقات خوشحال کننده نیست!.. آری او دوباره در تصورات مزخرف اش غرق شده بود. همان تصوراتی که او را به تیمارستان کشانده و در آن مکان احمقانه زندانی کرده بود.. او فرار کرد اما در خیابان؟ زیر باران؟ تنها؟ بدون مکان و جایی برای خوابیدن؟
با خود گفت :
همان بهتر که مرا دیوانه میخوانند؛ حداقل مکانی برای زندگیِ مضحک و مزخرف خود دارم.. با اینکه نمیشود حتی در آنجا تنفس کرد اما باز هم بهتر از ساعت ها خیره شدن به این انسانها و رفتار های تعفنشان است.
#Absurd_thoughts
در سکوت مطلق فرو رفته و میان انبوهی از انسانها نشسته بود. به تک تک آنها نگاهی میانداخت و سعی میکرد زندگیشان را حدس بزند! دوستانِ آشنایی را میدید، با او حرف میزدند..
اما فقط یک چیز در ذهن او رژه میرفت؛
حقیقتی که همیشه رو به روی ماست و ما آنرا نمیبینیم و انسانهایی که دروغ را در رأس توجه قرار میدهند!..
ترس وجودش را فرا گرفته بود؛ انسانها.. و چهره ی همیشه وحشتناک و پنهان آنها.
#Absurd_thoughts