eitaa logo
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
133 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
156 ویدیو
6 فایل
بشم یه جسد یکی که فقط از صبح حرف میزنه کلش پوک؛ آدم نباشم چه فرقی داره خب سپاه سیمرغ یا خوک. زندانی‌های محترم، به زندان خوش‌آمدید. متشکرم که با حضورتون <ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ> را زیبا می‌سازید. Speak : https://daigo.ir/secret/4145012287
مشاهده در ایتا
دانلود
14 روز مانده تا روز نهایی..
در بین کوچه پس کوچه های ایتا، روحی وجود دارد که همه او را میشناسند، ولی هیچ چیز از او نمی‌دانند. نه اسم، نه سن، نه جنسیت و نه هیچ چیز دیگری.. سلول به سلول میان زندانیان می‌چرخد. آیا به راستی کسی توانسته پس از ورود به این زندان، هوای آزاد بیرون را استشمام کند؟ توانسته دوباره لذت زندگی سطحی را تجربه کند؟ چه شد که کار زندانیان به اینجا باز شد؟ چه شد که او شد زندان‌بانشان؟ و به راستی چه زندان‌بانی.. او با زندانیان درحالی که در بندند حرف میزند و به آنها مشاوره می‌دهد. پای افکار زندانیان می‌نشیند و با آنها هم‌صحبت می‌شود. درمورد فلسفه، وجود، انسان، درد و اندوه و ... آری اینجا نه بوی خون می‌دهد، نه طنین گوش خراش فریاد برمی‌خیزد. فقط فریاد افکار بی‌صدا از گوشه های اتاقک ها به گوش می‌رسد. افکاری که مسیر خود را گم کرده، و به توده هایی سرگردان تبدیل شده‌اند. پرسه می‌زنند و می‌چرخند. و گاهی انجمن های کوچکی تشکیل می‌دهند و آهسته پچ‌پچ می‌کنند تا توده های همانند خود را پیدا کنند. شاید این زندان نه مانند سایر زندان ها، بلکه درون آنها قرار دارد. این زندان تداعی کننده دیوار های درونشنان است، دیوار هایی که بسیار بلند تر از دیوار سلولشان، جلویشان قد علم کرده‌اند. شاید آزادی راستین، رهایی از همان دیوار ها باشد. کسی چه می‌داند؟ [ نوشته شده توسط یکی از زندانی‌های عزیز ]
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
14 روز مانده تا روز نهایی..
13 روز مانده تا روز نهایی..
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
13 روز مانده تا روز نهایی..
12 روز مانده تا روز نهایی..
کتاب ۱۹۸۴ هر دفعه یه حقیقت تلخ و دردناک رو محکم می‌کوبونه تو صورتم! به قدری که سردرد وحشتناکی گرفتم.. کتاب سنگین و دردناکیه، یعنی هر چی میرم جلوتر وحشتناک‌تر میشه، یه حقیقت مزخرف و احمقانه رو پَرت میکنه تو صورتم و میگه آره باید بپذیریم چاره‌ای نیست!
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
12 روز مانده تا روز نهایی..
11 روز مانده تا روز نهایی..
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
11 روز مانده تا روز نهایی..
شاید دیگه نشه روز نهایی حسابش کرد
شاید از همون اول هم به اندازه کافی تلاش نکرده بودم، شاید اونقدر تلاش نکرده بودم که لیاقتش رو داشته باشم شاید من کم دویدم برای رسیدن بهش، شاید به جای اینکه صدمو بذارم براش ۹۹ درصد تلاش کردم شاید اگر اون یه درصد رو تلاش می‌کردم این وضعم نبود؛ چاره‌ای ندارم جز پذیرفتن و دوباره از اول شروع کردنِ همه چیز.‌. یعنی واقعا همه صدشونو گذاشته بودن؟ یا فقط من باید صدمو میذاشتم که بهش می‌رسیدم؟ آره شاید از همه عقب‌ترم شاید که نه قطعا.. کاش راحت‌تر بتونم بپذیرم که باید همه چیزو از اول بسازم
تموم شد، مطالعه‌ی کتاب ۱۹۸۴.. به معنای واقعی کلمه از سرم دود بلند میشه! هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم یه کتاب باعث بشه تا این اندازه سردرد بگیرم. کتاب ۱۹۸۴ تک تک افکاری که توی سرم بود رو به حقیقت تبدیل کرد، انگار که یه مُهرِ تمام اینها حقیقت داشت پای افکارم کوبوند!
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلا ما جوونیم! دلم می‌خواست الان یه کار دیگه بکنم..
یعنی میتونم؟ باز میتونم بشم من قبلی؟ میتونم از نو خودمو بسازم؟ میشه این منِ پودر شده رو از اول درستش کرد؟ شاید باید بیخیال این من بشم و یه من جدید بسازم؟ ولی این من تا الان منِ اصلی رو تحمل کرده، بازم میتونه درست بشه؟ باز میتونه مثل قبل بشه؟ فکر نکنم.. فکر نکنم این منِ جدید به اندازه منِ قبلی به جزئیات اهمیت بده به بقیه اهمیت بده، این من جدید خیلی نسبت به همه چیز داره بی‌اهمیت میشه. دیگه خیلی چیزا براش مهم نیست خیلی حرفا رو می‌شنوه و اهمیتی نمیده خیلی رفتار‌ها رو می‌بینه و جوری رفتار می‌کنه انگار ندیده خیلی آدما رو کنار گذاشته دیگه ضعیف بودن براش مهم نیست خیلی چیزا رو پنهان نمی‌کنه و نسبت به همه چیز و همه کس بیخیال شده.. فکر می‌کردم تولد امسالم قراره خیلی خوب باشه، قرار بود امسال خیلی کارا بکنم ولی مثل اینکه منِ جدید دیگه حوصله‌ی این کارا رو نداره. این منِ جدید حوصله خودشم نداره چه برسه بقیه!