eitaa logo
اَنارستــــــون
36.4هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
275 ویدیو
2 فایل
[خدا مرا برای تو انــــــار آفریده است🌱] ✅ فوروارد :) تبلیغات 👈 @TarefeAnarestun
مشاهده در ایتا
دانلود
به اندازه تموم آدمایی که حوصلشونو ندارم، حوصله تورو داشتم.
کوتاه بگم: من هرگز کسیو نصف توام دوست نداشتم!
دلتنگی طولانی آدما رو عوض میکنه، بی‌حوصله و بدخلق و حواس‌پرت میکنه، یهو به خودت میای میبینی دیگه خودتم نمیدونی اومدن اون چیز یا کسی که منتظرش بودی حالتو خوب میکنه یا نه، آدما رو تو دلتنگی نزارین، یهو برمیگردین میبینین هیچی سرجاش نیست مخصوصا خود اون شخص.
کنار تیرِ چراغ برق، زیر شاخه‌های درخت بیدی که از خانه‌ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید. باران گرفته بود همه جا را، چشم دوخته بودم به پنجره‌ی اتاقش و با ولع بوی نمِ بهار را نفس میکشیدم که دیدم تکیه داده به درب و زل زده به صورتم نگاهش که کردم گفت ده دقیقه است مشغول تماشایت هستم، حواست پرتِ باران بود، شبیه شخصیت‌های فیلم‌های ایرانیِ دهه پنجاه دل میبری چرا نامرد؟ گناه ندارم؟ فقط سیگار کنج لبَت کم است! سیگاری آتش زدم و به همان سبکی که دلش رفته بود گفتم: داشتیم پنجره خونتونو دید میزدیم بانو، حتی اگه بارون بالا بیاد تا سرِ زانو، ما واسه دیدنت منتظر میموندیم، درسته درس مرسِ درست و حسابی نخوندیم، شاگردِ نونوا اکبریم ولی چشم ابرویِ شمارو ازبریم، همیشه گفتن از قدیم.... وسط بداهه گفتن‌هایم بودم که نگاهی به چپ و راستِ کوچه انداخت و دوید سمتم و سفت بغلم کرد! درِ گوشش گفتم لباس گرم میپوشیدی جانم، سرما میخوری مقصدمان نامعلوم است! هوای بهار هم قابل پیش‌بینی نیست! گاه ابری‌ست و گاه آفتابی و گاه طوفان و باد و بوران! نکند میانه‌ی راه سردت شود، بخواهی ادامه‌ی مسیر همراهی‌ام نکنی! میدانی من این مسیر را بدون تو بلد نیستم، همراهْ تو بودی که قصدِ آمدن کردم، نکند تا آخر این راه همراهی‌ام نکنی! من در این مسیر انقدر حواسم پرتِ تو شده که راهِ برگشت را هم بلد نیستم، اگر رهایم کنی میانه‌ی راه بلاتکلیف و سر در گم میمانم. هوای مسیرمان بهاری‌ست جانم! کاش لباس گرم میپوشیدی که سردت نشود! از آغوشم که جدا شد زل زد به چشمانم، خنده‌اش کمرنگ شده بود و در چشمانش ترس و اضطراب موج میزد! دستانم را محکم چسبید و زدیم به راه، مقصدمانخ معلوم نبود، نمیدانم کجای مسیر بودیم که باران شدت گرفت، بارانی‌ام را روی دوشش انداختم، نمیدانم کجای مسیر بود که دستانم را رها کرد و دستانش را در جیبش گذاشت، سردش شده بود اما نمی‌گفت، نمی‌گفت چون گوشزد کرده بودم هوای مسیرمان بهاری‌ست اما هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود! نمیدانم کجای مسیر بود که حس کردم قدم‌هایش با قدم‌هایم همخوانی ندارد، مسیرمان مه آلود شد، بادِ سردی میوزید، خواستم دوباره دستانش را بگیرم اما کنارم نبود، برگشتم و دیدم با فاصله از من ایستاده، صدایش نامفهوم بود... میگفت دیگر توان ادامه دادن ندارم، هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود، رهایم کرد، مسیر بازگشت را نمی‌دانستم، سر در گم ماندم و دیگر هیچ وقت هوای بهار را بلد نشدم... 🍁
برای آدم‌هایی که هنوز با چیزای کوچیک ذوق می‌کنن✨. 🪻 🎶 چند نت موسیقی 📖 چند صفحه کتاب 📝 چند خط شعر 🌌 کمی نوستالژی غَسَق؛ یه کنج دنجِ برای وقتایی که از شلوغی دنیا، آدم‌ها؛ و دغدغه‌هاش خسته‌ای؛ https://eitaa.com/ghasagh 🔗 همین حالا عضو شو و گوشه‌ی دنج خودتو پیدا کن 🌙
تو را بیهوده می‌خواهم، تو سهم من نخواهی شد...
و در نهایت ما پشیمون خواهیم شد، به خاطر تمام فرصت‌هایی که به خاطر ترس یا حرف دیگران از خودمون دریغ کردیم و خواسته و آرزوی خودمون رو دنبال نکردیم…