ڧࢪشتگان کاشانـ🌸🌿 ִֶָ
از مسافرین محترم سفر جدید به مقصد بینهایت درخواست میشود - -- •🗺🛩• هرچه سریعتر عدد 5 را به 1000888 ار
-هنوز هم برای ثبت نام ،
دوره جدید دیر نیست . . .
تو هم میتونی همراه خانواده
بزرگ ما باشی🫂🔥
•منتظرتیم رفیق؛)✌️🏻•
ڧࢪشتگان کاشانـ🌸🌿 ִֶָ
وَ نـٰاشناسمونِ ؛ جَھت جواب دادن به سوالات و شِنوای شما بودن . ــــــــــــــ ــ
اگر هم سوالی راجب دوره دارید در خدمتیم!
ڧࢪشتگان کاشانـ🌸🌿 ִֶָ
#روایت_نگاری | *شهیدِ راه شهید*
+ تو اتوبوس بودیم که بهخاطر یه مسابقه از فائزه پرسیدم یه شهید دانشجومعلم دختر که تهرانی باشه میشناسی؟
گفت: شهیده ناهید احمدی مقدم
گفتم: شهیده احمدی مقدم تو نسیبه درس خوند ولی بچه خرم آباد بود.
شهید دانشجو معلم خانمی رو میخوام که تهرانی باشه.
فائزه گفت: نمیشناسم.
هیچ فکرشو نمیکردم به مزار حاج قاسم نرسیده، اون شهیده تو باشی...
🇮🇷 : @Angel_kashan
یک خاطره نگاری از طرف استاد فائزه جان
به دستم رسیده !
آماده اید براتون بفرستم؟ آماده اید دلاتون بلرزه ؟
فائزه جان دور ، اما جوری به قلبای ما نزدیک بود که انگار خواهر خودمون بوده و همیشه کنارمون. . . :))💔
#فائزه_رحیمی
#شهید_فائزه_رحیمی
هدایت شده از گاهنوشتههای مجتبی مختاری
ادامه پست قبلی
تصویر امضاء و متن دلنوشته شهیده فائزه رحیمی خطاب به رهبر انقلاب
@mokhtari_mojtaba110
ڧࢪشتگان کاشانـ🌸🌿 ִֶָ
یک خاطره نگاری از طرف استاد فائزه جان به دستم رسیده ! آماده اید براتون بفرستم؟ آماده اید دلاتون بل
#خاطرهنگاری | استادفائزهرحیمی•
- تا چند روز پیش شاگردم بود ،
هر چه فکر میکنم ،
جز لبخند همیشگی و نگاه آرامش بخش ، تصویر دیگری از صورتش در ذهنم ثبت نشده .
از مدرسهی محل کارورزیاش تا حوزه هنری ، راه زیادی بود . برای همین همیشه کمی دیر میرسید و اکثر اوقات روی یکی از صندلیهای آخر کلاس مینشست .
در نوشتن مصمم بود ، اما انگار در هر چیزی مصمم بود. نوشتن هم راهی بود برای رسیدن به هدفی که در دل داشت .
اما مگر میتوان همه چیز را نوشت؟
+ خودش در یکی از متنهای کلاسیاش نوشته بود:
" شهادت هنری بود برای مردان خدا ،
و در فهم محدود من نمیگنجد
که بخواهم آن را به تصویر بکشم .
قلم را کنار گذاشتم...
نور مطلق شهادت را چگونه در صفحات
تاریک این دنیا میتوانم ترسیم کنم؟ "
~ فائزه ، شهادت را نه با قلم ، که با جانش
ترسیم کرد ، او شهادت را زندگی کرد .
من و همهی دوستانش دلتنگش میشویم .
و تکهای از قلبمان برای قصهای که قرار بود بنویسد ، همیشه خالی میماند .
قصهای که دربارهی "حسرت شهادت" بود...
و قصهی تنوری که به سرزمین ترسها راه داشت . و قصهی دختری که هر شب قبل از خواب ، با بال خیال به سرزمین های دیگر سفر میکرد...
شاید ماجرای خودش بود .
او که خودش را اهل این زمان نمیدانست :
"من واقعا متعلق به این زمان نیستم .
ربطی به این دوره و زمانه ندارم .
وقتی در کلاف هزارتوی این شهر گم میشوم
و بین آدمهای رنگارنگ بر میخورم ،سرگردانی،
تنها احساسی است که دارم."
حتما آن خلوتگاه گوشهی اتاقش هم دلتنگش میشود .
و آن دیوار دلخواهش که عکسهای عزیزانش را آنجا گذاشته بود و آن را
"بهترین جای دنیا معرفی کرده بود "
میدانم که هر کدام از دخترهای کلاسم ، دنیایی بزرگ و کشف نشده هستند . مثل همهی آدمهایی که اطرافمان زندگی میکنند . میدانم که خداوند ، دوستانش را بین همین آدمهای اطرافمان پنهان کرده .
شبیه نگینهایی که
تنها خود خدا ،
قدرشان را میداند .
~ مثل این دختر ، که تا همین چند روز پیش ، شاگرد من بود و حالا اوست که استاد من شده است.
#شهیده_فائزه_رحیمی #فائزه_رحیمی
#کاشان #کرمان #شهید #بینهایت
#فرشتگان_سرزمین_من
#گلزار_شهدا
📮: @Angel_kashan