∫°🍊.∫
∫° #ویتامینه .∫
.
.
📝 يڪۍ از نيازهاۍ اساسۍ شوهر
شما اين است ڪه شما از نظر درونۍ
و ظاهرۍ، هر روز براۍ او تازهتر و
جذابتر باشيد.✨
🌸در حقيقت مشتاق و آرزومند آن
است ڪه هر روز از باغ پرطراوت
وجود شما گلۍ تازه بچيند.ツ
.
.
∫°🧡.∫ #ما بہ غیر از #تو نداریم، تمناے دگر👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
∫°🍊.∫
قسمت اول رمان ازسوریه تا منا🌸👇
https://eitaa.com/heiyat_majazi/50883
•[🎨]•
•[ #پشتڪ 🎈]•
ڪاش مادرمان حرمے داشت
حرمے داشت تا ڪبوترانِ بقیع
انقدربیتابـے نڪنند💔
•[📱]• بفرمایید خوشگلاسیون موبایل👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
•[🎨]•
Asheghaneh_halal.mp3
3.73M
↓🎧↓
•| #ثمینه |•
.
.
#حنیف_طاهری🎙
باز دارد میرود چاهی بنا سازد علی ..
مرد وقتی گریه دارد ، زود خلوت می کند !💔:)
.
.
•|💚| •صد مُــرده زنده مےشود،
از ذڪرِ #یاحسیــــــــــــن ( ؏)👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
↑🎧↑
عاشقانه های حلال C᭄
❢💞❢ ❢ #عشقینه 💌❢ . . [📖] رمان:《 #رایحه_حضور 》 [ #قسمت_هجدهم ] مقابل در خانه مان توقف کرد و خ
❢💞❢
❢ #عشقینه 💌❢
.
.
[📖] رمان:《 #رایحه_حضور 》
[ #قسمت_نوزدهم]
_ راستی قبل سفرت یه سر هم به خونه مادر شوهرت بزن تو این ده روز اونجا نرفتی اصلا
نفسم را با حرص بیرون دادم :
چشم اونم میرم!
حالا نه اینکه خیلی از خودش و خانواده ی
با اصالتش خوشم می آید !
بعد یک سری سفارشات دیگر رفت
تا به کار هایش برسد
و من هم مشغول کار خودم شدم
رفتن به خانه مادر نامزد عزیز را چه می کردم من ؟!
دو چمدان را کنار در اتاق آماده گذاشته بودم !
دو هفته دیگر عید بود و خرید عید هم نرفته بودم که
یک لحظه احساس کردم که چقدر کار نکرده دارم ، دستی به پیشانیم کشیدم و با یک فکری آنی به سارا و نورا زنگ زدم ، اول خرید عید ، عصر هم می روم خانه آنها برای مراسم زیبااااای خدا حافظی !
بعد خوردن ناهار با عجله آماده شدم ، در این هیاهوی عید دلچسب ترین نقطه اش همین خرید بود ، عین دانه های توت فرنگی میان دندان ، حوالی تابستان !
یک پاساژ را در نظر گرفتیم ، هر چند سارا هی اشاره می کرد که نورا برای چه آمده و من هم فقط شانه بالا می انداختم،دوست داشتم او هم حضور داشته باشد ، حوالی نورا انگار آرامش نفس می کشید!
هر چند گه گاهی شال و چادر کیپ شده اش حرصم می داد اما رنگ روشن شالش به چشمان خوشرنگش می آمد !
یکبار کاش میشد فلسفه این پارچه مشکی بلند دلگیر را از او بپرسم ، مادر که جواب قانع کننده ای نداشت برایم !
مقابل ویترین مغازه ها قدم می زدیم و گاهی هم برای تماشای لباسی چند دقیقه ای می ایستادیم !
سارا می گفت ، مکان پروژه اش چسبیده تهران و برای عید و خرید بعدا هم می تواند بیاید ، نورا هم می گفت خریدش را کرده و فقط یک روسری کم دارد !
مقابل ویترین مغازه مانتو فروشی ایستادیم و بعد داخلش شدیم و به شوخی رو به هر دو گفتم :
من حوصله انتخاب ندارم ،
هر کدوم برید یه نمونه انتخاب کنید
ببینم سلیقتون چطوره؟!
هر دو بعد خنده سمت رگال های مختلف رفتند، بعد چند دقیقه با چند مانتو در دست بر گشتند .
وارد اتاق پرو شدم و با دیدن مانتو ها خنده ام گرفت
اولین چیزی که به چشم می خورد ، تفاوت زمین تا آسمان سلیقه هایشان می شد !
مانتو هایی که سارا آورده بود ، قد کوتاه و یک در میان جلو باز بودند اما مانتو هایی که نورا آورده بود ، قدشان بلند تر بود و دکمه داشتند.
یکی یکی مانتو ها را تنم کردم ، یک مانتو از انتخابی های سارا و یکی دیگر از انتخابی های نورا را برداشتم،هر دویشان قشنگ بودند!
یک مانتوی تقریبا بلند و شکلاتی رنگی که جان
می داد همراه جوراب شلواری و کفش پاشنه بلند پوشید و دیگری مانتوی صورتی رنگی که کوتاه بود و تکمیل کننده تیپی اسپرت بود .
بعد حساب کردنشان راهی شال فروشی شدیم .
روسری قواره بلند طوسی رنگی برای مانتوی صورتی و شالی با طیف رنگی کرم و قهوه ای برای مانتوی بعدی !
نورا هم روسری قواره بلند فیروزه ای رنگی را انتخاب کرد !
بعد کمی خرید و گشتن و دقت من روی تفاوت هایی که میانمان بود راهی کافی شاپ موجود در طبقه اول پاساژ شدیم .
اگر جایی لازم بود ما را دسته بندی کنند ، سارا یک طرف، نورا یک طرف و من درست وسط شان بودم ، گاهی با سارا و گاهی همراه نورا !
#نویسنده_سنا_لطفی
[⛔️] ڪپے تنهاباذڪرمنبعموردرضایتاست.
.
.
❢💞❢ Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
عاشقانه های حلال C᭄
❢💞❢ ❢ #عشقینه 💌❢ . . [📖] رمان:《 #رایحه_حضور 》 [ #قسمت_نوزدهم] _ راستی قبل سفرت یه سر هم به خونه
❢💞❢
❢ #عشقینه 💌❢
.
.
[📖] رمان:《 #رایحه_حضور 》
[ #قسمت_بیستم]
هر دو را به خانه شان رساندم
و خودم راهی خانه پدری سعید شدم،
مقابل در خانه ویلایی رنگشان پارک کردم و پیاده شدم و مقابل آیفون ایستادم ، زنی که مطمن بودم مادرش نیست ، گفت : بله
سرفه ای کردم برای صاف تر شدن صدایم :
نامزد سعیدم
صدایش لحن صمیمت گرفت :
سلام خانوم ، بفرمایید داخل
ابرویم را بالا دادم و بعد داخل شدم ،باغ بزرگی روبرویم بود ، عکسش را قبلا سعید نشانم داده بود ، هر چند الان زمستان بود و طراوت خاصی نداشت ، روی کاج ها رد کمرنگی از برف هفته پیش موجود بود .
داخل شدم و مادرش به استقبالم آمد :
سلام
سعی کردم لبخند بزنم :
سلام خانم رحمانی خوبین ؟!
با تعجب نگاهم کرد :
خانم رحمانی چیه دختر؟!
اسمم رو بگو
بعد هم دستش را روی کمرم گذاشت
و به پذیرایی هدایتم کرد :
مژده ام عزیزم .
بعد هم به همانی که فکر کنم
آیفون رو جواب داده بود گفت چای بیاورد .
_ من برای یه پروژه ای راهی سفر بودم ،
گفتم بیام یه سر بهتون بزنم !
پا روی پایش انداخت :
اره سعید می گفت ، لطف کردی !
کمی حرف زد و سوال پرسید و جواب گرفت!
اصلا نمی توانستم حدس بزنم راضی هست از اینکه من عروسش هستم یا نه!
گاهی سرد بود و گاهی گرم !
عین پسرش عجیب بود این مژده جان !
بعد یک ساعتی عزم رفتن کردم ،هر چند اصرار کرد برای شام پیششان بمانم و من سفر فردایم را بهانه کردم !
هنگام رانندگی دوباره به فکر افتادم ،
چرا نمی توانستم چند دقیقه بیخیال شوم .
نگاهی به بسته اهدایی نورا انداختم ،
می گفت عیدی من است !
خندیدم به این کار های دختر !
بعد رسیدن به خانه اول سراغ هدیه اش رفتم ، یک کتاب بود همراه بلوز آستین کوتاه لیمویی رنگی .
جلد کتاب را که نگاه کردم خنده ام گرفت
" آفتاب در حجاب "
کتاب را در کتابخانه گذاشتم
فکر نکنم اصلا روزی برسد که بخوانمش!
چه فکری کرده این دختر که برایم چنین کتابی خریده !
لباس هایی که قرار بود فردا بپوشم را روی میز آماده گذاشتم
وسایل شخصی و گوشی و هندزفری را همراه مجوز عکاسی و آدرس خانه ای که دانشگاه گرفته بود را در کیفم قرار دادم !
این سفر واقعا هیجان انگیز بود اگر فکر و خیال امانم می داد .
#نویسنده_سنا_لطفی
[⛔️] ڪپے تنهاباذڪرمنبعموردرضایتاست.
.
.
❢💞❢ Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
「💚」◦
◦「 #قرار_عاشقی 🕗」
زیرِ لـب
دوبـاره از راه دور
زمزمه می کنیم:
السلام علیـڪ
الامام الـرئوف :)♥
#اختصاصے
◦「🕊」 حتما قرارِشـــاهوگدا، هستیادتان👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
「💚」◦
«🍼»
« #نےنے_شو 👼🏻»
.
.
شلام شلام😃
من یه بچه شیدم اولاد
حضرت زهرا سلام الله علیها😌
افتخارم اینه که بچه شیدم😍
🏷● #نےنے_لغت↓
ندالیم☺️
ــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی کودکان با هم دعوا می کنند تا حد ممکن در کارشان دخالت نکنید تا باهم کنار بیایند. اما در صورتی که دعوا ادامه دار شد:
🔻بازیشان را با جمله اي مانند "شما مي توانيد یک زمان دیگری از كامپيوتر استفاده كنيد كه ياد بگيريد هر دو از آن استفاده كنيد"، متوقف کنید.
🔻یا اینکه اسباب بازي را برداريد؛ "شما وقتي مي توانيد دوباره با آن بازی كنيد كه بتوانيد باهم كنار بياييد."
🔻كاري كه مي خواستيد انجام دهيد را به تاخير بياندازيد: " تا زمانيكه دعوا مي كنيد به پارك نخواهيم رفت."
.
.
«🍭» گـــــردانِزرهپوشڪے👇🏻
«🍼» Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
◖┋💍┋◗
◗┋ #همسفرانه 💑┋◖
.
.
[😎] خواستین از زیبایے یار تعریف کنین،
[😌] زل بزنید تو چشماش و مثل حافظ بگید:
[😍] "در دست کس نیفتد زین خوبتر نگارے!"
.
.
◗┋😋┋◖ #ٺـــــو چنان ،
در دلِمنرفتہ،ڪہجان، در بدنۍ👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
◖┋💍┋◗
|. 🍁'|
|' #آقامونه .|
.
.
{💚• بیا
به دیدهی من جلوه کن😘
به هر صورت👌
{🌫• که همچو آینه
این خانه🏡
وقف دیدار است...😌
#واقف_لاهوری /✍
| 🏴 #فاطمیه
|✋🏻 #لبیک_یا_خامنه_ای
|💛 #سلامتےامامخامنهاۍصلوات
|🔄 بازنشر: #صدقهٔجاریه
|🖼 #نگارهٔ «1654»
.
.
|'😌.| عشق یعني، یڪ #علي رهبر شده👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
|.🍁'|