eitaa logo
~حیدࢪیون🍃
2.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
126 فایل
۞﷽۞ یک روز میاید که به گرد کعبه کوریّ عدو ” علی علی ” میگوییم💚 sharaet📚⇨ @sharaet1400 شرایط nashenasi🕶⇨ @HEYDARIYON3134 ناشناسی refigh🤞⇨ @dokhtaranzeinabi00 @tamar_seyedALI رفیق 🌴¹⁴⁰⁰/ ⁵ /²⁸ پایان↻شهادت ان‌‌شاءالله
مشاهده در ایتا
دانلود
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part189 یک کاسه سفالی که روش حک شده بود یا مولا یا علی که
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> رفت پایین دوتا شربت و دوتا شیرینی آورد برام تشکری کردم و شروع کردم به خوردن بعد خوردن به جاده‌ای که به گلزار شهدا می رفت رفت کنار گلزار شهدا ایستاد و پیاده شدیم وارد گلزار شهدا که شدیم مستقیم به سمت شهدای گمنام رفتیم.... - زهره بانویه سوالی بپرسم راستشو بهم میگی؟ +بله چرا که نه بفرما - شما سر سفره عقد واقعا برام دعا کردی + بله با تمام وجودم دعا کردم هر آرزویی دارید مخصوصا شهادت برسید انشالله -ممنونم ازتون امروز شما رو اینجا آوردم که بعد عقدمون اولین سفر دونفرهمون کنار شهدا باشه بعدش میریم مزار عموجانتون +ممنونم از لطفتون خیلی هم عالی بنده خیلی دوست دارم کنار شهدا باشم - زهره خانوم من شمارو زهره بانو صدا می کنم ناراحت میشید + نه شما هرچی منو صدا کنی ناراحت نمیشم لبخندی زد و یه کمی بالاسر شهدا نشستیم مصطفی بلند شد و من هم همراهش بلند شدم داشتیم کنار هم راه می رفتیم که آقا مصطفی دستم رو گرفت و با هم راهی مزار عمو شدیم ..... کنار مزار عمو نشستم و باهاش توی دلم حرف زدم( من این زندگی رو در کنار مصطفی بودن رومدیون شهدا عموجان بودم من مصطفی رو از مادرم فاطمه زهرا گرفتم )فاتحه خوندم و بلند شدیم و به مصطفی گفتم که به خونه برگردیم که مهمونا برای ما اومدن و زشته توی چهره آقا مصطفی چیزی بود که متوجه نمی شدم هر دفعه میخواستم که ازش بپرسم ولی بیخیالش میشدم رسیدیم و ماشین رو پارک کرد و رفتم داخل خونه اون روز نماز ظهر و به مسجد رفتیم نماز مغرب رو به جماعت حاج آقا خوندیم آرزو دارم یه رور پشت آقا مصطفی یه نماز دونفره جماعت بخونم ... وقتی ساره تعریف میکنه خیلی خوشحال میشم دلم میخواد همین کار و من آقا مصطفی انجام بدیم و نماز عاشقانه دونفره بخونیم فردا صبح نگار ایناهم از مشهد می‌رسن و میان برای جشنمون •••••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۵ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part190 رفت پایین دوتا شربت و دوتا شیرینی آورد برام تشکری
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> (پرش به اسفند ماه) دیشب تا صبح سردیگ شله‌زرد حاج خانوم ایستاده بودیم و دعای توسل و حدیث کسا خوندیم و بعد از نماز صبح اهل بخونیم تا برکت بگیره ..... دیروز تا الان مصطفی برام زنگ نزده کمی نگرانم امروز ۲۸ اسفند و ۵فروردین عروسی ساره و مجتبی است مصطفی هم بهم قول داده تا عروسی خودشو برسونه نزدیک به ۴۵ روز میشه رفته به سوریه با این که حاج خانم راضی نبوده ولی با حرف من راضی شده وقتی خودم به آرزوم رسیدم چرا نباید مصطفی به آرزویش برسه ولی شهادت براش زوده ما هنوز زیر یه سقف نرفته بودیم مصطفی هم بهم قول داده بعد این سفر تا بعد عروسی دیگه هیچ ماموریتی که من و ازش دورمیکنه نره. - زهره مادر یه شله زرد و هم میزنی ته نگیره +چشم حاج خانم مریم هم متوجه حال ناخوشم هست بعد از جازدن شله زردها باید برم به موبایل مصطفی زنگ بزنم دلم آروم نمیگیره تاصبر کنم خودش زنگ بزنه ساعت ۸ صبح شده ،من و حاج خانم داشتیم شله زرد ها رو جا میزدیم و مریم هم دارچین رو روی قالبی می ریخت نوشته بود یا صاحب الزمان ادرکنی مشغول کار بودیم موبایلم زنگ خورد که اصلا متوجه نشدم پام به شلنگ گیر کرده بود و یکی از شله‌زرد ها ریخته بود مریم و حاج خانوم فقط خندیدن شماره مصطفی بود جواب دادم.... + الو سلام مصطفی جان خوبی؟ - سلام زهره خانم خوب هستید + سلام آقا رضا ببخشید فکر کردم مصطفی است مصطفی نیست؟ - مصطفی موبایل رو پیش من گذاشته خودش رفته یه جای دیگه باز میگم حتما براتون زنگ بزنه من موبایلم رو گم کردم میخواستم بدونم شما از حال نگار خبری دارید ؟ + بله حالش خوبه آقا رضا امروزمیاد پیش من چرا به موبایلش زنگ نزدید - ولی هرچی به موبایلش زنگ میزنم در دسترس نبود از مصطفی اجازه گرفتم براتون زنگ بزنم ببینم پیش شماست یا نه اگر اومد یه پیامی براتون ارسال می کنم بهش بدید به خونه بی زحمت.... + چشم بهش میدم تا بخونه - ممنونم یا علی +فقط!!!!!!••••••••••••••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۶ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part191 (پرش به اسفند ماه) دیشب تا صبح سردیگ شله‌زرد حاج
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> تلفن قطع شده هر چی زنگ زدم گوشی در دسترس نبود یا خاموش بود کلی فکر و خیال به ذهنم اومد نکنه اتفاقی افتاده برای مصطفی که آقا رضا زنگ زده... - زهره جون داداش بود؟ + نه عزیزم آقا رضابود گفت که مصطفی برات زنگ میزنه خودش میخواست بدونه حال خانمش چطوره - آها نگران نباش عزیزم برات زنگ میزنه بیا باهم دیگ و بلند کنیم آب بریزیم توش +باشه خواهر ساعت چهار و نیم حاج خانوم روضه داشت و کل اتاق ها رو من و مریم تمیز کردیم نگار هم برای ناهار اومد پیشمون هرچقدر زنگ زدم همچنان موبایلش خاموش بود بعد از ظهر یکمی خوابیدم ساعت دو بیدار شدم و چای رو روی سماور گذاشتم تا دم بیا نان خشک ها و خرما ها روداخل ظرف های خودشون چیدم ساعت نزدیک به ۳ بود که مامان و ساره و عمه اومدن، مامان هم حالش خوب نبود میدونستم نگران مصطفی است مامان خیلی مصطفی رو دوست داره حتی بیشتر از من بعد از اومدن مامان اینا خاله هاو عمه های مصطفی هم اومدن .... ساعت سه و نیم شروع کردم به زیارت عاشورا خوندن و ساعت چهار مداح اومد داشتم چای میریختم که مداح از ابوالفضل گفت از وفایی که به امام زمانش داشت از این گفت که چقدر به فرزندان حضرت زهرا علاقه‌مند بود کردم تو همین حرف های مداح نذر کردم که مصطفی سالم برگرده هر سال که حاج خانم روضه داره منم چای و خرما و نان خشک رو بخرم.... مداح شروع کرد به روضه خوندن من ومریم دستمال پخش کردیم و بعد پخش رفتم پیش مامان نشستم ، نگار به هم اشاره کرد که برم پیشش گفت دوباری موبایلم زنگ خورده و تازه متوجه شده چون سرم شلوغ بود گفتم که موبایل رو بدم به نگار که هم پیام آقارضا رو بخونه هم کسی زنگ زد بهم اطلاع بده موبایل و ازش گرفتم و تشکر کردم و رمزش رو باز کردم که دیدم مصطفی دوبار زنگ زده نمیدونم چطوری به حیاط رفتم تا باهاش صحبت کنم زنگ زدم که اشغال زدو خودش زنگ زد - الو سلام زهره بانوی من + سلام مصطفی کجایی یعنی تو نباید زنگ بزنی برام - شرمنده وضعیت اینجا افتضاحه از همه نظر مخصوصاً آنتن •••••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۶ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part192 تلفن قطع شده هر چی زنگ زدم گوشی در دسترس نبود یا
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> +خوب اشکالی نداره تو حالت خوبه؟ - خوبم ولی وقتی بچه هایی حلب و سوریه رو میبینم اعصابم به هم میریزه ،راستی برات یه هدیه خریدم البته چیز دیگه ایی نگرفتم اونم با اجازه بی بی زینب گرفتم تا برات یادگاری از من بمونه... + اه مصطفی شروع نکن دیگه😔 -چشم ببخشید + حالا چی گرفتی - ذوق نکن هدیه کوچکی برات خریدم دوست ندارم چیزی برات از اینجا بگیرم جایی که ناموس ارباب رو اینجا اسیری آوردن چیزی خواستی خودم اومدم تهران حتما برات میخرم + راست میگی مصطفی جان من خودم از شام خوشم نمیاد ،حالا بابت هدیه کوچکم که خودت میگی دستت درد نکنه هرچی بخوام اینجا جیب تو خالی می کنم😁 - به روی چشم هر چی دلت خواست بگو برات فراهم می کنم + بگذریم مصطفی کی میایی؟ -هااا امممممم نمیدونم +مصطفیییییی😳 یعنی چی نمیدونم عروسی مجتبی باید اینجا باشی خودت قول دادی - زهره بانو لج‌نکن باور کن نمی تونم بهت دقیق بگم نمیدونم کی میام ولی اینو قول میدم به زودی میام این و بهت قول میدم + قول دادیابگو جون زهره❤️ - قول قوله دیگه چیکار به جون زنم داری؟ بعد از صحبت من و مصطفی به داخل اتاق رفتم که همه داشتن چای هاشون و میخوردن و با بغل دستیشون حرف می زدند رفتم به آشپزخونه که دیدم ساره و نگار در مورد بچه دارن باهم صحبت میکنن حرف هاشون به درد من نمی خورد رفتم پیش حاج خانوم ومامان... + حاج خانوم مامان مژدگونی بدید - مصطفی زنگ زده مادر🤩 + بله حاج خانوم بله😊 مامان با بله گفتن من گفت: الهی صد هزار مرتبه شکر داشتم دق میکردم حالا حالش خوب بود؟ + مثل همیشه مادر من عالی خوش خنده و شوخ طبع - الهی شکرت خدا یادم بیار زهره جان یه ده هزار تومانی صدقه بزارم +چشم حاج خانم رفتم پیش عمه که یه کنار نشسته بود وداشت قرآن میخوند.... + سلام عمه جون گلم چه خبرا - سلام زهره خانوم کبکت خروس میخونه شوهرت زنگ زده + بله عمه جون از قیافش معلوم نیست😃 سرشو بلند کرد و عینکشو پایین آورد و لبخند زد و گفت: چرا معلومه اومدم ناراحت بودی ولی الان خوشحالی چقدر این آقا مصطفی روت تاثیر داره همه جوره باشه خوبه؟!!!! ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۷ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part193 +خوب اشکالی نداره تو حالت خوبه؟ - خوبم ولی وقتی بچ
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> + مثلاً چه جوری؟ - انقدر پر روی خوبت کنه + وا عمه جون چرا من پروام من که دختر آروم و بدون سروصدا هستم شما چرا به من تهمت می زنید؟؟؟ قرآن رو بست و نگاهی پر از خنده به من کرد و گفت: اون موقع به ما می‌گفتند شوهرت خوبه ما آب میشدیم میرفتیم تو زمین تو و ساره این قدر که رو دارین ها تا بهتون میگن شوهرتون ذوق می کنید پر در میارین ، امید داشتن مجتبی دامادم شد روی این دختره رو کم کنه ولی برعکس شد ساره اون و تغییر داد حالا میگم آقا مصطفی که پسر نجیب و با ادبیه تو هم تغییر بده خوبه + نه عمه تلاش نکنید من دارم تغییرش میدم پشتم وزد و اومدم بلند شم که مامان اومد پیش ما - چه خبره عمه و برادرزاده خلوت کردید همه بلند شدن رفتن همین چند نفری که مونده بودیم حاج خانوم با یه سینی چای اومد توی حال و همه رو جمع کرد و گفت که بیاین با هم چای بخوریم بعد از خوردن چای عمه و مامان و ساره و نگار میخواستم برن حاج خانم گفت: کجا برید بزارید اول براتون توضیح بدم اگر قانع نشدید بعد به سلامت، با این حرفات حاج خانم گفتم: ببینید الان مادرشوهرگلم وقتی میگه شما همه میگین چشم دست خودتون نیست ها به خاطر جده شه😁 با این حرفم همه زدن زیر خنده و حاج خانوم لپم روبوسید و گفت: آرزو داشتم خدا عروسی بهم بده کل خونم از صدای خنده اش پر باشه از بس که این پسر آروم و بی سر و صدا بود از اون موقع زهره و آمدها این پسر چنان میخنده که من فکر می‌کنم از همین دیروز متولد شده، حالا بریم سر اصل مطلب می خوام اینو بگم که من امشب حاج آقام نیست و مهمونیه زهره که مصطفی نیست پیش منه این نگارخانم که شوهرش نیست ساره خانم که به آقاش زنگ میزنه مریم خانوم که با آقاش هماهنگ میکنه شما هم عمه خانوم به آقا زنگ بزن امشب همه مهمونی زنونه بگیریم.... اول همه ممم می کردند حاج خانوم راضیشون کرد منو ساره برنج و خورشت ودرست کردیم و خیلی شب خوب و به یاد ماندنی شد بعد ما جوونا شروع کردیم به اسم فامیل بازی کردن مامان و حاج خانوم و عمه شروع کردم به حرف زدن با خودشون می خندیدن اون شب به پایان رسید و مامان وساره رو مجتبی برد نگار هم براش آژانس گرفتم و رفت خونه مادرش پیش خواهرش بمونه عمه ام که شوهرم آخر شب اومد دنبالش و رفت من و حاج خانم تنها موندیم تا ساعت یک شب که حاج آقا اومد•••••••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۷ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part194 + مثلاً چه جوری؟ - انقدر پر روی خوبت کنه + وا عمه
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> رفتم تو اتاق مصطفی روی تختش دراز کشیدم چه بوی خوبی میداد بوی مصطفی رومیداد عطر های تندی که می زد و منو عاشق خودش می کرد با همین فکرها خوابم برد.... [][][][][][][][][][][][][][][][][][] از زبان مصطفے💓 دو تا از بچه هامون شهید شده بودند و نمی دونستم چطوری به خانواده هاشون اطلاع بدم اصلا وضعیت غذایی این منطقه خوب نبود واقعا تحت فشار بودیم از یک طرف تیر و از یک طرف دونه به دونه بچه هازخمی میشدن و می بردیمیشون عقب بیسیم و وصل کردم به حاج عمار که جواب نمی‌دلد خسته شده بودم از بس که تو این سنگر نشسته بودم خبر زخمی شدن یا پرپرش دنه بهدونه شون و میاوردن واقعا حالا میفهمم حاج قاسم چی می کشید بچه ها شهید میشدن و خودش فرماندهی می‌کرد که چقدر داغون میشد هیییی با اینکه ما ناخن حاج قاسمم نمیشیم ولی هرچی باشه خدایی ادم داغون میشه... - حاج مصطفی حاج مصطفی😱!!!! حمید با سرعت زیاد اومد داخل سنگر رو نفس نفس میزد +چته پسر چیزی شده خووو دهن وا کن - حاجی رضا وبچه هاش جلو موندن احتمالاً محاصره شدن نمیتونن عقب بیان با اسم رضا سرم سوت کشید خدامن و لعنت کنه که رضا رو فرستادم جلو بچه تو راهی داره ای خدا منو بکش و راحتم کن سرم گیج می رفت از بس فکر و خیال تو سرم بود دیشب تا الان هیچی نخورده بودم جزء آب دویدم و تفنگ و گرفتن بی سیم رو وصل کردم به حامد + عقاب عقاب جان به گوشی!؟!؟ - شاهین جان به گوشم + عقاب بهم‌بگو اطرافم چه خبره از کدوم طرف بهمون حمله شده؟ - شاهین جان توجه توجه از جلو به شما حمله شده دست خالی جلو نرو با این حرفش جوش آوردم دیگه داشتم بالا می کشیدم😡 - آخه برادر من گوش کن چطور من دست خالی نرم هرچی به حاج عمار بیسیم میزنم جواب نمیده کبوترهای من همه دارن پر می‌کشن حاضری نرم جلو.... - حاجی گوش کن بران افراد می‌فرستیم نرو جلو حاجی حاجی گوششش + صدای بیسیم میومد ولی من گوشی رو رها کرده بودم و وقتی برادرم وتمام بچه ها رو از دست دادم چه بدردم میخوره با چند تا بچه ها از راههای پشتی به دشت گندمی ‌رسیدیم••••••••••••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۷ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part195 رفتم تو اتاق مصطفی روی تختش دراز کشیدم چه بوی خوب
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> نتونستیم به جلو بریم ولی رضا اون وسط مونده بود من نمیتونستم تنهاش بزارم اعصابم داغون بود بیسیم دست حمید بود، حمید اومد پیشم و گفت که حاج عمار پشت خطه وصلش کردم و حاج عمار بهم دستور که یک نفر هم جلو نرو همه برگردن عقب قرار شد خودشون از اون طرف وارد عمل میشن داشت گریه ام میومد یادلحظات دیشب افتادم که رضا صوتی ضبط می‌کرد اگر رضا شهید می‌شد چطور می تونستم به خانومش بگم خدای رضا شهید شد منم شهید کن بچه ها گفتند که برگردیم عقب خطرناکه به عقب برمی گشتیم که از پشت یک دادزد حاجی برگشتم که نگاهش کنم نمی دونم چرا چشمام سیاه شده چشمام رو بستم مثل داخل یک گودال سیاه رفتم و دیگه چیزی یادم نبود....... /\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\ از زبان زهره❤️ صبح با صدای موبایلم بیدار شدم که در همان لحظه حاج‌خانم به اتاقم آمد و گفت میخواد بره بازار باهاش میرم یا نه ساعت رو نگاه کردم که نه رو نشون میداد بلند شدم و لباسم رو پوشیدم و همراه حاج خانوم و حاج آقا به بازار رفتیم و برای خونه خرید کردیم با اصرار حاج خانوم به یه لباس فروشی رفتیم حاج خانوم برام یک پیراهن خرید خیلی زیبا بود و زمینه سفید با گلهای زرد و آبی داشت واقعا خوشم اومده بود...... بعد خرید به خونه رفتیم فردا اول فروردین بود و اولین سال عید مصطفی پیشمون بود ولی خدا خدا میکردم که حداقل زودتر برسه تا عروسی مجتبی با هم باشیم صبح که زنگ زدم جواب نداد حتما خودش زنگ میزنه بعد از که به خونه رسیدیم به حاج خانوم اینا گفتم ناهارمیرم خونه مامان اینا که حاج آقا منو رسوندو رفت... مجتبی و ساره رفته بودن برای اینکه با آرایشگر صحبت کنند حالم خوب نبود تا ازدواج ساره و مجتبی یادم میومد یاد خودم و مصطفی می افتادم که بعد از چند روز رفت و هیچ از عشق و عاشقی نفهمیدیم انشالله ساره و مجتبی خوشبخت بشن تا دلم آروم بشه پشیمونم از حرفی که زدم درجا گفتم••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۷ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part196 نتونستیم به جلو بریم ولی رضا اون وسط مونده بود من
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> خدایا ببخشید یادم رفته خودم این خطرها رو خودم انتخاب کردم باید صبر داشته باشم فقط خدایا مصطفی سالم باشه برای امام علی و ناموسش جهاد کنه مثل حاج قاسم... تو اتاقم نشسته بودم که مامان اومد و گفت بریم باهم ناهار درست کنیم. بلند شدم و جلوی آینه ایستادم نگاهی به صورت پر از ناراحتیم‌کردم مطمئناً مامان برای همین به من گفت برم بهش کمک کنم فهمیده که من تو اتاق فکر و خیال می کنم برای همین ،سیاهی زیر چشمام من ویاد قبل ازدواج من و مصطفی میندازه . که اون موقع ها هم همینطور به خاطر علاقه مصطفی زیر چشمام گود افتاده بود به حال رفتم و به مامان کمک کردم دروغ چرا حال و هوام عوض شده بود خیلی با مامان به حیاط رفتیم و گل ها رو اصلاح کردیم داشتم حیاط رو میشستم که آیفون به صدا در اومد با صدای بلندی گفتم بله! بابا گفت:دروباز کن درو باز کردم که بابا نگاهی پر از حسرت بهم کرد و صورتمو بوسید و گفت: زهره جان بابا غصه نخور آقا مصطفی انشالله به سلامت میاد می خوای امشب یه بیرون بریم تا حال و هوات عوض بشه + نه بابا جون حالم خوبه همین حیاط و این گلها حالم روعوض کردن دست شما درد نکنه بابا رفت بالا و من بعد از شستن حیاط رفتم بالا به مامانم گفتم که میرم یه دوش می گیرم تا حالم جا بیاد، بعد از حمام به حال اومدم که اذان ظهر شده بود نماز خوندم و داشتیم ناهار می خوردیم که ساره و مجتبی هم اومدن بعد ناهار مجتبی و بابا رفتن روی مبل و مشغول فیلم سینمایی شدند مامان هم به اتاق رفت و خوابید که امشب آخرین شیفتش رو انجام بده بیمارستان بعد از شستن ظرف ها به اتاقم رفتم و ساره اومد و شروع کرد به صحبت کردن اصلاً حوصله صحبت نداشتم ولی هرسوالی میپرسید جوابشو میدادم - میگم زهره آقا مصطفی امروز برات زنگ زد + نه ولی باز میزنه آخرین باری که باهاش حرف زدم گفت الکی نگران نشم و هر موقع جواب نداده حتما نتونسته بعد برام زنگ میزنه - انشالله که عروسیمون میاد و خواهرشوهر عزیزم دوباره اون لبخندهای خوشگلش و می بینیم••••••••••••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۷ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part197 خدایا ببخشید یادم رفته خودم این خطرها رو خودم ان
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> بعد از شام ساعت نزدیک به ده می شد که قرار شد بابا بره دنبال مامان و ساره ام پیش من بمونه و مجتبی بر هیئت و برگرده سرم درد میکرد یه قرص استامینوفن خوردم که آروم شدم... داشتیم فیلم میدیدم که موبایلم زنگ خورد رفتم براش داشتم که مریم بود. +الو سلام مریم جان حالت خوبه؟ - سلام آجی حال شما خوبه کجایی + چیزی شده گرفته‌ای - نه چیزی نیست یکم برای درسهام سرم‌شلوغه حالم خوش نیست + الهی انشالله موفق باشی عزیزم💜 - ممنونم میگم مصطفی زنگ زد برات؟ دوباره یاد مصطفی افتادم و با تمام وجودم آهی کشیدم و گفتم: نه یکمی که با هم حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم وقطع کردم و مطمئن بودم یک زنگ مصطفی حالم رو خوب میکنه باباخیلی دیر کرده بود برای همین زنگ به مامانش زدم که درجا برداشت... -سلام جانم بابا صداش گرفته بود ولی داشت میرفت که خوب بود + سلام باباجون کجایین چرا دیر کردید اتفاقی افتاده؟ - نه عزیزم مامانت سرش شلوغه تا تحویل بده منتظرشم، مجتبی خونست؟ + نه بابا جون هنوز که نیومده بابا خداحافظی کردم و تماس رو قطع کردم نمیدونم چرا که ناراحت بود دلم گرفت از ناراحتیش به خونه که اومدن از مامانم پرسیدم که گفت یکی از همکارانش فوت کرده برای همین بابا ناراحت شده نمیدونم چرا فقط چند روز دل آشوبه داشتم و همش منتظر خبر بد بودم صلوات شماره مو برداشتم و شروع کردم به ذکر گفتن..... به شماره مصطفی زنگ زدم که خاموش بود اصلا امکان نداره مصطفی شماره منو ببینه و پاسخ نده یکی به اینترنت سر زدم که دیدم آخرین بازدیدش دیروز تو همون ساعت بود یعنی چیزی شده ؟ -زهره بیا فیلم‌ببینیم شروع شد جوابی به ساره ندادم که همین باعث شد به اتاقم بیاد و دل داریم بده بهم گفت که امکان داره موبایلش ضربه ایی خورده شارژی تموم کرد و نتونسته شارژ کنه ولی هیچ کدوم از این حرفا قانعم نمی کرد••••••••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۸ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part198 بعد از شام ساعت نزدیک به ده می شد که قرار شد بابا
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> از زبان مصطفی💓 چشمام رو باز کردم که سقفی بالای سرم دیدم که سفید بود تازه چیزی درون مغزم گذر کرد که اینجا کجاست و من اینجا چیکار می کنم؟ نگاهی به دور و اطرافم کردم که بغل دستم یه پرستار محجبه دیدم نگاهی بهش کردم من تو بیمارستانم حلبم یا ایران قاطی کرده مغزم ته کشیده بود دستم رو نگاه میکردم که گچ گرفته بود اومدم که تکون بخورم که کتفم تیر کشید و وقتی که گفتم آخ پرستار اومد بالای سرم و به سرمم نگاهی کرد و بهم گفت: تکون نخورید آقا پس ایرانم کی من و به ایران انتقال داد تا این حرف و زدم یاد رضا افتادم نگاهی به رفتن پرستار کردم که از در بیرون رفت و با باز و بسته شدن در متوجه شدم بیرون چند نفر منتظرند بعد از رفتن پرستار سر پنج دقیقه حمید و احمدرضا آمدن داخل اولین سوالی که ازشون پرسیدم حال رضا بود که گفتند پاش تیر خورده بود همراه من انتقالش دادن به تهران نفس راحتی کشیدم از اتفاقی که افتاد گفتن و گفتن که سازمان برای خانواده‌ها قراره که زنگ بزنه و الان هاست که باید بیان بهشون گفتم که برای منطقه چه اتفاقی افتاد وقتی بچه ها این حرف وزدن خیلی خوشحال شدم از اینکه اون قسمت با نیروهای حاج عمار آزاد شد باز هم با اینکه حاج قاسم نیست ولی مطمئنم خودش فتح کرده و به حرف حاج قاسم توجه کردم و گفتم پس شهدا زنده ما مرده ایم و شهدا فتح می‌کنند ، بر اثر بی حسی ها و داروهایی که بهم دادند دوباره خوابم گرفت و خوابیدم در عالم رویا صحن وسرایی دیدم که محشر بود همه جا طلا بود آفتابی که بهش می خورد براقش کرده بود قدمی برداشتم و اومدم که دستی به ضریح بزنم که از خواب بیدار شدم و چشمام رو باز کردم با چشمای خرمایی زهره روبرو شدم + مامان مصطفی بیدار شد چشماش اشک داشت تا سلام کردم اشک جاری شد + مصطفی خیلی بدی من داشتم دق میکردم😭 لبخند بهش زدم اومدم که بگم گریه نکن دل ندارم ولی با آمدن و مامان و بابا آقا مرتضی و مادر ساکت شدم و به همون یه لبخند راضی شدم زهره اومد کنارم ایستاد و همه با هم حرف زدیم شب مامان اصرار کرد که بمونه ولی من بهش گفتم نمی خواد و مامان راضی شد ولی نمیدونستم چطور می تونستم زهره رو راضی کنم ..... + زهره بانو برو خونه باور کن بچه ها هستند با شما صبح بیا - تلاش نکن مصطفی من نمیرم••••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۸ آبان ۱۴۰۰
~حیدࢪیون🍃
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> #part199 از زبان مصطفی💓 چشمام رو باز کردم که سقفی بالای س
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> از زبان زهره❤️ دو روز بعد مصطفی مرخص شده تونستیم باهم عروسی مجتبی اینابریم خیلی خوش گذشت وقتی مصطفی کنار من نفس می کشید و از ذوقی که نمیتونست رانندگی کنه و خودم صبح ها میبردمش به سر کار خیلی حال و هوام خوب بود.... اوایلش ناراحت می‌شد و میگفتش که تو به خاطر من صبح زود بیدار میشی ولی من دوست داشتم خودم بدرقه اش کنم مثل اون روز که خودم بدرقه اش کردم تا بر سوریه و با دست شکسته برگرده😂 ولی خوشحالم از اینکه تا بعد عروسیمون قرار نیست ازم دور بشه، اون سال توی خرداد ماه آلاء خانم به دنیا اومد و ما را خوشحال کرد و باعث شد مصطفی عاشق بشه و ما هر دوشب در میون خونه نگاراینا باشیم مصطفی بهم قول داده بود که توی دوران نامزدی مون منو به مشهد ببره و دقیقا همون تو خرداد ماه با کلی خجالت به بابا گفت و بابا قبول کرد ولی با هزار بدبختی تونستیم بریم مشهد اولین دوره رفتنمون یکی از همکاران مصطفی شهید میشه و موندگار شدیم بعدش حاج‌آقا کمرش ضرب میبینه و باز دوباره موندگار شدیم، گفته ی مصطفی خیلی قبول داشم از این که تااقا نطلبه رفتنمون بی فایده و هیچ به درد نمیخوره.... ولی آخر آقا طلبید و دو نفره به مشهد رفتیم بهترین سفر من و مصطفی شد اونجا بهم قول دادیم که اگه خدا بهمون دختر داد مصطفی اسمش رو بذار اگر پسر من اسمشو بذارم منم همونجا بین خودم و امام رضا گفتم که اسمشو میزارم امیررضا تا برکت رضایی تو زندگیش بباره البته امیر هم اولش میزارم که بدونه امیر فقط حیدر کراره🧡 روزها نمیتونستیم حرم بریم بخاطر اینکه برای مصطفی ماموریت خورده بود و قرار شد ۱۰ روزه مشهد بمون تا بتونه اینجا اطلاعات دربیاره برای همین شب ها به حرم می رفتیم چون مصطفی کار داشت ولی این باعث شد که اونجا خادمها قبول کنند من و مصطفی حداقل کمکی کنیم و یه خادم کوچولوی اقا باشیم مصطفی خیلی خوشحال بود همیشه می‌گفت من یعنی ازدواج با من اون رو به این درجات رسوندخ با اینکه میدونستم ایمانش اون و به اینجا ها رسونده ولی به خودم می بالیدم•••••• ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۸ آبان ۱۴۰۰
♡﷽♡ ❣تاریکے شب❣ <فصل دوم> ⇨قسمت پایانے اون تاریخ ها و خاطرات به یاد موند و این تمام داستان من و مصطفی بود که ای کاش کتابی می شد تا همگان بخوانند... ما دقیقاً یک سال بعد روز ازدواج امیرالمومنین و حضرت زهرا عروسی کردیم حاج آقاو حاج خانوم کاری کردند که خونه بگیریم ولی هیچگونه راضی نشدیم و به مستاجری رفتیم که اعتقاد داشتیم خدا خودش بهمون میده مصطفی همچنان به ماموریت هاش می رفت و منم صبر پیشه می کردم تا اینکه در دومین سال زندگی مشترکمون خدایه زینب خانم کوچولو🙇‍♀ بهمون هدیه کرد که سنگ صبور دل پدر و مادرش باشه که در نبود پدرش با من باشه مصطفی خیلی به دختر علاقه داشت به خاطر من و زینب به ماموریت ها نرفت تا ۳ سالگی زینب کوچولو، بعد از ۳ سالگی به سوریه رفت و ما دو نفر منتظر ش موندیم تا یک ماه مصطفی برگشت و چند مدت ماموریت نرفت تا بتونه حداقل این یک ماه نبود رودر کنار زینب جبران کنه ،خوبی تنهایی زینب کوچولوی این بود که آلاء هم بازیش شده بود و چون دو تا بابا ها با هم به ماموریت میرفتن این دو به هم وابسته شده بودند و شده بودن مثل خواهر.داخل ۵ سالگی زینب من یه آقا امیر رضا و آقا علی رضا🙇‍♂🙇‍♂ به دنیا اوردم که عصای دست پدر شده بودند و آرامش و مرد زندگی من در نبود پدررالبته با اینکه کوچیک بودن 😍.... دقیقا توی ۱۲ سالگی زینب و هفت سالگی این دوقلوها مصطفی به مأموریت رفت و تا دو ماه برنگشت و ارتباط با هاش کم بود همه بهم گفتن که مصطفی برنمیگرده و مرده ولی مطمئن بودم بی بی زینب نمیذاره و منو از مصطفی جدا نمی کنه و شک نداشتم اون انگشتر یک محافظی بود برای مصطفی💛 و همین اتفاق افتاد و دوباره خدا بهم مصطفی روهدیه کردو البته با یک پای مصنوعی 😔 ولی همچنان مصطفی به جهادش ادامه داد تا بتونه شاگردی باشه برای حاج قاسم😍 •••••• 💙💜 این داستان هدیه به تمام مادران و همسران و البته دختران شهدا به خصوص زینب بانوی حاج قاسم 💙💜 ○•○•○•○•○•○○•○•○•○○•○•○•○• 🌹🌹🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌹🌹🌸🌸🌹🌹 🌸🌸🌹🌹 🌹🌹 اولین اثر از👇 به قلم: (علیجانپور) ❌کپی به هر نحو موجب پیگرد قانونی است❌ پرش به اولین پارت👇 https://eitaa.com/Banoyi_dameshgh/23 حیدریون👇 https://eitaa.com/joinchat/406388870C3e2077ae10
۱۸ آبان ۱۴۰۰