یه روزی به چیزای که براشون دعا میکردم میرسم :)
مطمئنم!🌱
مثبت فکر تا مثبت سمتت بیاد 😌🌱
زندگی کن 😉
#خدا
#حال خوب
#زندگی پرمعنا
#ریکاوِری
#دلنوشته
#حرفای دل
#انگیزشی
#تو بی نظیری 🤩😍
ما از پونزده سالگی 🤕
سعی میکردیم 🤧💪
که بزرگ بشیم😌.
وقتی که بالأخره وارد هجده سالگی شدیم،🙃 هیچی تغییر نکرد.🙅♀
این قضیه تا زمانی ادامه داشت که نتونستیم کوچیکترین مشکلاتمون رو به تنهایی حل کنیم،🙂
نتونستیم جلوی شکستن قلبمون رو بگیریم،😩💔
نتونستیم جلوی اشتباهاتمون رو بگیریم،👀
😔 نتونستیم جلوی ضربه خوردنمون رو بگیریم
😩😩 و سرمون بارها به سنگ خورد؛
اون موقع بود که فهمیدیم چیزی به اسم بزرگ شدن وجود نداره.🤩😅
فهمیدیم که سن فقط یه عدده و ربطی به بزرگ شدن نداره.😎
فقط هی سنمون میره بالاتر و عددش تغییر میکنه؛😲😲
و اگه شانس بیاری فقط یه کم زرنگتر، قویتر، محتاطتر و باتجربهتر میشی...🤔🙄
@mobina_sadeghi_yeganeh_kamrani
🔗📎🔗📎
📎 🔗
📎🔗
#Part_120
صدای بسیار قشنگی داره و شبیه خواننده مورد علاقه ام حامد زمانی!
کسری آهنگش تموم میشه و صدای دست زدن و تشویق کردن ماهم بلند میشه...
*
#حال
#؟
گوشیم رو از روی میز کنار تختم برمیدارم و آهنگ رو پلیمیکنم و بهش گوش میدم.
مشغول گوش دادن آهنگ هستم که یهویی در اتاق باز میشه و طاها خودش رو مثل گودزیلا میندازه داخل اتاقم...
آهنگ رو قطع میکنم و گوشی و دفتر رو روی میز میذارم و میگم:
- هان؟ چیه؟ مثل گاو سرت رو انداختی میای داخل؟
- بی ادب، شب مهمون داریم پاشو برو کمک مامان!
یک تای ابروم رو بالا میدم و میگم:
- کی هست؟
- میتراخانوم با مادر گرامیشان!
از ذوق جیغی میزنم و میگم:
- هورا! امیرعلی ام میاد؟
- نچ، با سیاوش رفتن شمال دور دور!
اهایی زمزمه میکنم و به سمت پذیرایی میرم و به مامان کمک میکنم.
*
بعد یک ساعت سر و کلهی کیاناجون و دخترش پیدا میشه، به سمت میترا میرم و بغلش میکنم.
طاها هم همزمان به سمت کیاناجون میره و بغلش میکنه و سلام و احوالپرسی میکنند...