eitaa logo
بر لبه‌ی تاریخ
809 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
0 فایل
روایتی از روزگارانی که جهان لرزید... نقبی به وقایع، اسناد، و رازهای تاریخ معاصر جهان. اینجا، هر حادثه، داستانی‌ست ناگفته. ارتباط با مدیر: @MMSALEHN
مشاهده در ایتا
دانلود
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از سری جلسات جفنگ‌گویی مسعود رجوی در اردوگاه اشرف و صدها نفر بخت‌برگشته‌ای که مجبور بودند این جفنگ‌ها را ساعت‌ها تحمل کنند و دَم نزنند. حقیقت این است که مسعود رجوی بعد از فرار از ایران و توافق با صدام، از نظر روانی دچار فروپاشی شده بود و شاید به همین دلیل بود که بعد از انتقال مجاهدین از عراق، از صحنه حذف شد. @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
سرنوشت امپراتوری کارتاژ: تاریخ چگونه با ملت‌های بی‌پناه تا می‌کند؟ در واپسین سال‌های «نبردهای پونی» بین جمهوری روم و امپراتوری کارتاژ، که سرنوشت امپراتوری کارتاژ در برابر جمهوری قدرتمند روم رقم می‌خورد، جهان شاهد یکی از عبرت‌آموزترین صفحات تاریخ شد؛ تقابل دو تمدن، یکی در اوج صعود، دیگری در آستانه سقوط. کارتاژ، پس از سال‌ها جنگ سخت با روم در سه جنگ پونی (خصوصاً با فرماندهی درخشان هانیبال در جنگ دوم)، به تدریج تحلیل رفت و در نهایت در آستانه نابودی قرار گرفت. در سنای روم، دو جریان فکری درباره‌ی سرنوشت کارتاژ شکل گرفته بود: 1. مارکوس پورکیوس کاتو (کاتوی کهن)، از جناح تندرو، بر این باور بود که تا زمانی که کارتاژ زنده است، رم در امنیت نیست. او هر سخنرانی خود را (فارغ از موضوع آن) با جمله‌ای پایان می‌داد که به کابوسی برای کارتاژ تبدیل شد: "Carthago delenda est" «کارتاژ باید نابود شود.» 2. پابلیوس ناسیکا، جناح دیگر را نمایندگی می‌کرد که معتقد بود باید با کارتاژ مدارا کرد و با تدبیر، آن را مهار کرد؛ نه با ویرانی. سخنان او با تأکید بر کنترل، نه کینه‌توزی، پایان می‌یافت. او در آخر هر سخنرانی خود می‌گفت: «و البته من عقیده دارم به کارتاژ باید رحم کرد.» اما در نهایت، کفه‌ی ترازو به نفع جناح کاتو سنگین شد. در سال ۱۴۶ پیش از میلاد، پس از محاصره‌ای سخت، ارتش روم وارد کارتاژ شد. شهری پرشکوه که روزگاری فرمانروای مدیترانه بود، در آتش سوخت، خاکستر شد، و نابود گشت. مردمانش یا کشته شدند یا به بردگی رفتند. کارتاژ، دیگر وجود نداشت. این واقعه تاریخی تنها یک روایت باستانی نیست. امروز هم در جهانی به‌شدت قطب‌بندی‌شده، اگر ملتی در برابر قدرت‌های سلطه‌گر از جمله آمریکا و رژیم صهیونیستی بازدارندگی نداشته باشد، سرنوشت آن شبیه کارتاژ خواهد بود. هرچند در مجالس قدرت جهانی، همیشه دو صدا هست: یکی که می‌گوید «باید ایران را نابود کرد» و یکی که می‌گوید «با ایران باید مدارا کرد»... اما اگر کشوری چشم امیدش را به رحمِ جناح دوم بدوزد، بدون اینکه قدرت دفاعی و اراده‌ای برای بازدارندگی داشته باشد، سرانجامی بهتر از کارتاژ نخواهد داشت. قدرت، تنها تضمین استقلال است. بی‌قدرتی، دعوت‌نامه‌ای‌ست برای نابودی. @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
و می‌خوام به همین مناسبت یادی کنم از بازی باشکوهِ: Total war Rome: Hannibal at the gates (جنگ تمام عیار روم؛ هانیبال، پشت دروازه‌ها) که باعث آشنایی و علاقه‌مندی من در کودکی، نسبت به نبردهای پونی و تاریخ امپراتوری کارتاژ شد.
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگاهی کوتاه و آهنگین به تاریخ مالکیت سرزمین فلسطین @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
"ما می‌دانستیم که دنیا مثل قبل نخواهد بود. چند نفر خندیدند، چند نفر گریه کردند، بیشتر مردم ساکت بودن
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کینه‌ی لوئیس استراوس (Lewis Strauss) از رابرت اوپنهایمر (مخترع بمب اتمی در آمریکا)، یکی از مهم‌ترین و در عین حال تلخ‌ترین نمونه‌های تقابل علم و سیاست در تاریخ معاصر آمریکاست. ماجرایی که اوج آن به دهه ۱۹۵۰ بازمی‌گردد و سرنوشت حرفه‌ای پدر بمب اتم را برای همیشه دگرگون کرد. استراوس، یک تاجر موفق و چهره‌ای سیاسی با نفوذ بود که از سوی رئیس‌جمهور ترومن به ریاست کمیسیون انرژی اتمی آمریکا (AEC) منصوب شد. اوپنهایمر، در مقابل، نابغه‌ای علمی، ریشه‌دار در فضای روشنفکری، و به شدت مورد توجه رسانه‌ها و محافل آکادمیک. در چندین نشست، این دو بارها با هم درگیر شدند؛ از جمله بر سر موضوع گسترش سلاح‌های هیدروژنی. اما ریشه‌ی کینه‌ی شخصی استراوس احتمالاً به جلسه‌ای در کنگره بازمی‌گردد، جایی که اوپنهایمر در حضور حضار، استراوس را با طعنه تحقیر کرد و سواد علمی او را به سخره گرفت. گفته می‌شود از آن پس، استراوس با جدیت تمام به دنبال نابود کردن اعتبار اوپنهایمر برآمد. در اوج دوره مک‌کارتیسم و ترس از نفوذ کمونیسم، استراوس توانست پرونده امنیتی اوپنهایمر را باز کند. با طرح اتهاماتی در خصوص ارتباطات گذشته‌ی او با افراد مشکوک به کمونیسم، زمینه‌ی یک «دادگاه امنیتی» فراهم شد؛ دادگاهی که با شهادت‌های هدایت‌شده و فضای امنیتی، در نهایت منجر به لغو مجوز امنیتی اوپنهایمر در سال ۱۹۵۴ شد. در این دادگاه، اوپنهایمر نه‌تنها قدرت نفوذ در سیاست‌گذاری‌های هسته‌ای را از دست داد، بلکه از جایگاه قهرمان ملی به چهره‌ای مطرود تنزل یافت. (ادامه در پیام بعدی) @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
کینه‌ی لوئیس استراوس (Lewis Strauss) از رابرت اوپنهایمر (مخترع بمب اتمی در آمریکا)، یکی از مهم‌ترین
سال‌ها بعد، بسیاری از اسناد نشان داد که استراوس نقش کلیدی در تضعیف و تخریب اعتبار اوپنهایمر داشته است. شخصیت سیاسی استراوس و بی‌رحمی‌اش در برخورد با رقبای فکری، باعث شد حتی در روند تأیید صلاحیت او برای وزارت بازرگانی آمریکا در دوران آیزنهاور، سنا به او رأی اعتماد ندهد. در سال ۲۰۲۲، دولت آمریکا رسماً حکم آن دادگاه امنیتی را ناعادلانه خواند و اعتبار علمی و شخصیتی اوپنهایمر را بازگرداند. @Barlabeietarikh
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪶 یکی از تأثیرگذارترین مراثی عصر جاهلی، شعری است که حارث بن عباد در سوگ فرزندش بجیر سروده؛ شعری که اخیراً مشاری العفاسی آن را به شکلی درخشان در قالب یک انشوده اجرا کرده است. اما فراتر از زیبایی شعر و اجرای العفاسی، آن‌چه این قطعه را ویژه می‌کند، زمینه‌ی تاریخی آن است: جنگ مشهور «بسوس» میان دو قبیله بزرگ عرب، بکر و تغلب که حدود ۴۰ سال پیش از ظهور اسلام رخ داد و نسل‌هایی را درگیر خون‌خواهی کرد. آغاز ماجرا به کشته شدن جسّاس از قبیله بکر توسط کُلیب، سردار قبیله تغلب بازمی‌گردد. مهلهل (برادر کُلیب)، مردی عیاش و بی‌مسئولیت، پس از قتل برادر، تغییر می‌کند و برای انتقام، جنگی را آغاز می‌کند که به تدریج سراسر شبه‌جزیره را درگیر می‌سازد. در خلال این نبردها، بجیر فرزند حارث بن عباد (از سران قبیله بکر)، به دست مهلهل کشته می‌شود. حارث که ابتدا مایل به صلح بود، با شنیدن خبر کشته شدن فرزندش، تصمیم به انتقام می‌گیرد و شعری می‌سراید که بعدها در تاریخ ادب عرب به عنوان یکی از مراثی برجسته جاهلی شناخته شد. در بخشی از این مرثیه می‌گوید: "قَرِّبا مَربِطَ النّعَامَةَ منی…" (افسار «نعامة» را برایم بیاورید...) نعامة، اسب مشهور و افسانه‌ای حارث بود که نامش با شجاعت و انتقام در هم آمیخته بود. (ادامه در پیام بعدی) @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
🪶 یکی از تأثیرگذارترین مراثی عصر جاهلی، شعری است که حارث بن عباد در سوگ فرزندش بجیر سروده؛ شعری که ا
اما سوگ و خون‌خواهی تا کجا باید ادامه می‌یافت؟ حارث سوگند خورده بود که دست از جنگ نمی‌کشد، مگر آن‌که زمین با او سخن بگوید. قوم او که از ادامه‌ی خون‌ریزی خسته شده بودند، تدبیری به کار بستند: چاله‌ای کندند، مردی را در آن پنهان کردند، و وقتی حارث از آن‌جا می‌گذشت، مرد پنهان‌شده خطاب به او گفت: «ای حارث! جنگ را رها کن... خون قومت را حفظ کن!» قوم گفتند: "زمین با تو سخن گفت؛ پس سوگندت ادا شد." حارث ناچار به پذیرش صلح شد. اما روایت، پایانی عجیب دارد... روزی حارث به مردی ناشناس برخورد. از او خواست که مهلهل را نشان دهد. آن مرد (که خود مهلهل بود)، پرسید: "اگر مهلهل را به تو نشان دهم، در امانم می‌داری؟" حارث سوگند خورد که امانش دهد. مرد پاسخ داد: "من همان مهلهلم..." حارث، با وجود خشم عمیق و سال‌ها خون‌خواهی، به عهدش وفا کرد و جان مهلهل را بخشید. این داستان، ترکیبی است از مرثیه، سوگ، عهد، خشم و در نهایت گذشت... روایتی که قرن‌ها بعد، هنوز الهام‌بخش است. @Barlabeietarikh