eitaa logo
بر لبه‌ی تاریخ
807 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
0 فایل
روایتی از روزگارانی که جهان لرزید... نقبی به وقایع، اسناد، و رازهای تاریخ معاصر جهان. اینجا، هر حادثه، داستانی‌ست ناگفته. ارتباط با مدیر: @MMSALEHN
مشاهده در ایتا
دانلود
[در جنگ جهانی اول] مبلغین آلمانی علیه مسیحیت [در ایران] مشغول تبلیغ شده و به دیانت اسلام اظهار عقیده می‌کردند و این مأمورین انتشار می‌دادند که ملت آلمان، دین اسلام را قبول کرده و حتی قیصر امپراتور آلمان، داخل در دین اسلام شده تا این حد که اسم او را «حاجی ویلهلم» گذارده بودند. از خاطرات سر پرسی سایکس @Barlabeietarikh
ما یک چیزی داریم به‌نام «ایران مال»؛ نه سند مالکیت دارد، نه مالک آن معلوم است، بدهی مالیاتی و شهرداری دارد و خلافی آن هم پرداخت نشده و هزار مسئله‌ی دیگر. برای این مِلک نمی‌شود سند زد که حالا به فروش برسد. سجاد افشار معاون حقوقی بانک مرکزی @Barlabeietarikh
رفتیم حمام؛ حاجی حیدر هم لخت شد، سرتن شوری کاملی کردیم. حاجی حیدر ده تومان انعام دارد، چون شبها اینجا نمانده بود نداده بودند. حاجی حیدر گفت: به آقادایی گفتیم؛ گفته است تا شاه حکم نکند نمی‌دهم. گفتم حاجی تو که اینجا شبها نبودی، ده تومان می‌خواهی چه کنی؟ گفت: من صدتومان مواجب دارم؛ با این صدتومان چطور گذران کنم؟ مال دارم، نوکر دارم، آدم دارم چه کنم؟ از همه بدتر، یک زن جوان هم گرفته‌ام هی کره‌خر پس می‌اندازد، اینها دایه می‌خواهند. خودش هم عارش می‌آید شیر نمی‌دهد؛ اینها همه مخارج دارند. گفتیم آقاحاجی، تو چطور صدتومان مواجب داری؟ می‌خواهی حالا حساب کنم در سال چقدر به تو می‌رسد؟ حساب کردم سالی هزار و دویست تومان به حاجی حیدر می‌رسد. گفتیم این چطور صد تومان است؟ که حاجی گفت: من دو هزار تومان مخارج دارم! دیدم حاجی حالا عوض ده تومان دوازده تومان از ما می‌‌خواهد. گفتیم برو جهنّم شو، همان ده تومان را برو بگیر؛ آن قدر حرف نزن و از دست حاجی خلاص شدیم. ذی‌قعده ۱۳۱۰ @Barlabeietarikh
از ۴۹ سال سلطنت ناصرالدین شاه، ما چیزی حدود ۱۵ سال از خاطرات ناصرالدین شاه را نداریم. علت این امر را خود ناصرالدین شاه در خاطرات خود در سال ۱۳۰۹ در سفر به شهرهای مرکزی ایران اشاره کرده است: «در چهل و دو سال قبل از این، به همین دو دهک آمده بودیم با میرزا تقی‌ خان امیرنظام (امیرکبیر) به شکار و روزنامه آن سفر را همه نوشته بودیم. بعد از میرزاتقی‌خان، در اوایل صدارت میرزا آقاخان همه آن روزنامه‌ها را در توی نهر باغ نگارستان شُستیم و حقیقتاً خیلی بد کاری کردیم! اگر نَشُسته بودیم و حالا می‌خواندیم و می‌دانستیم در چهل و دو سال قبل از این، در آن سفر در اینجا چه کرده بودیم، خیلی خوب بود.» به احتمال زیاد، علت این امر، آشفتگی‌های روحی شاه در دوره‌ی صدارت امیرکبیر و اوایل صدارت میرزا آقاخان بوده است. @Barlabeietarikh
در آن زمان که مرا برای شاه صیغه کردند به قول شما شیربهایم هفتصد تومان، یک غلام‌سیاه، یک آینه‌ی تمام‌قدی، یک انگشتر الماس گران‌بها و دو طاقه شال بود. اگر تنها هفتصد تومان را به پول امروز حساب کنید می‌بینید که سر به آسمان می‌زند. شما خیال می‌کنید شاه زن می‌گرفت که کیف و لذت بکند؟! شاه می‌گفت من برای رفاه حال رعایا زن می‌گیرم. از هر قصبه و دهکده‌ای دختری را عقد می‌کنم تا بتوانم به آن‌جا بیش‌تر برسم، کمک کنم و از درد دل‌شان باخبر شوم. خیلی از زن‌های شاه بودند که در مدت یک سال حتی یک شب به حضور او نمی‌رسیدند. او تمام وسایل استراحت را نیز برای زن‌هایش فراهم کرده بود و دمی از وضع حال اندرون غافل نبود و خودش شخصا سرکشی می‌کرد. مثلا هر چهار نفر زن یک حمام خصوصی داشتند و هرکدام از خانم‌ها دارای یک آشپزخانه‌ی جداگانه بودند. من خودم یک نفر ناظر، چند نفر کلفت و غلام و آشپز داشتم. ناظر وقتی ناهار حاضر می‌شد روی سرپوش ناهار مهر می‌زد که مبادا زهر قاطی آن کنند. شاه می‌ترسید زن‌ها با یکدیگر حسادت کرده به غذای هم سم بریزند روی این اصل دستور موکد داده بود که ناظرین به‌دقت نظارت کنند تا مبادا جنایتی در حرمسرا واقع شود. بدان‌جهت هرکدام از زن‌ها ناظر مخصوصی داشت که مسئول غذا بود و به این ترتیب بالغ بر ۳۵۰ آشپزخانه در حرمسرا وجود داشت. خاطره‌ی شفاهی زیور حاج‌صالح یا خانم بالا، از همسران صیغه‌ای ناصرالدین شاه (روزنامه اطلاعات مرداد ۱۳۳۶) @Barlabeietarikh
کمی بعد از آنکه در چادرهای خودمان نشستیم، شاه برای تماشای تعزیه به اطاق مخصوص خود آمد. ما در مکانی بودیم که نمی‌توانستیم شاه را در آن اطاق ببینیم ولی از بلند شدن کلیهٔ حضار و تعظیم کردن تمام کارکنان دولت و دربار این موضوع را فهمیدیم. بعد از ورود شاه مراسم تعزیه شروع شد. از خاطرات دکتر هینریش بروگش، سفیر پروس در ایران @Barlabeietarikh
امروز سیزدهم عید است، هوای آفتاب بسیار خوب گرم صحیحی بود. فصل بهار و موقع همه چیز است. هیچ سال هم سیزده عید را به این خوبی ندیده بودیم، که مردم به این ذوق و شوق به گردش بروند و عیش کنند. صبح علی الرسم سوار شده، رفتیم دوشان تپه. ناهار را پیش در عمارت کوه دوشان تپه گرم حاضر کرده بودند. عزیز السلطان را هم پیش فرستاده بودیم رفته بود آنجا. جمعیت در خیابان دوشان تپه و راه دولاب که به سمت دوشان تپه می رفتند، به اندازه ای بود که مافوق نداشت. ده پانزده هزار نفر جمعیت که متصل دُم ریز می رفتند. یک راست آمدیم بالا، عزیز السلطان را دیدم بازی می کرد، اما گرما زده شده بود. هوا خیلی گرم بود. بعد با دوربین شهر و اطراف شهر و همه جا را تماشا کردیم. توی باغ و اطراف شهر معرکه بود. از جمعیت و مردم هم متصل دسته به دسته می آمدند. ۱۳ فروردین ۱۲۶۶ @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
امروز سیزدهم عید است، هوای آفتاب بسیار خوب گرم صحیحی بود. فصل بهار و موقع همه چیز است. هیچ سال هم سی
این همه جمعیت که می آمد و می رفت، سرِ استخر هیچ معلوم نبود که آدمی آنجا باشد. بعد از تماشا ناهار خوردیم، دوباره تماشا کردیم... باز با دوربین این طرف آن طرف را دیدیم. بعد دیدم خواب دارم، رختخوابی انداختند، خوابیدیم... سه ساعت به غروب مانده از خواب برخاسته، دوباره اطراف را با دوربین نگاهی کرده، تماشایی کرده، نمازی خوانده، چای و عصرانه خورده، برخاسته، از در که بیرون آمدیم ،دیدم پشت سرم صدایی شد، پایی سُر خورد، نگاه کردم، دیدم علاءالدوله است، پایش روی شنها در رفته، زمین خورده، تمام پوست صورتش رفته است و خون زیادی از روی او می آید و همین طور دارد با ما می آید، گفتم این طور خوب نیست، شاید مردم تصور می کنند، ما تورا کتک زده‌ایم. جلوی ما برو و روی خودت را بشوی. علاء الدوله یواش رفت زیر کوه و خودش را شست.دیگر از او هم خبر نداریم. خلاصه ما هم پایین آمده، سوار کالسکه شده، راندیم برای باغ مخبرالدوله. جمعیت توی صحرا پُر بود و در شُرف مراجعت کردن به شهر بودند.صحرا هم تمام سبز و خرم و خیلی باصفا بود. راندیم درب بالای باغ مخبرالدوله. کالسکه ایستاد، پیاده شدیم. مخبرالدوله، نیرالملک، مخبر الملک، ناظم مدرسه، میرزا علی خان، میرزا جعفرخان درب در ایستاده بودند، وارد باغ شدیم، باغ خیلی با صفا بود. شیرینی زیادی، تدارک مفصلی، از پیشکش و همه چیز مخبرالدوله حاضر کرده بود. و حال آن که امروز صبح او را خبر کرده بودیم و گفته بودیم، بیش از یک قلیان در آنجا توقف نخواهیم کرد، خیلی تدارک کرده بود. ۱۳ فروردین ۱۲۶۶ @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
این همه جمعیت که می آمد و می رفت، سرِ استخر هیچ معلوم نبود که آدمی آنجا باشد. بعد از تماشا ناهار خور
با مخبرالدوله مشغول صحبت شدیم. مخبرالملک تلگرافی آورد به دست ما داد، عرض کرد روزنامه قصر و پوبلیک نیوز است. هر دو خبر عجیب بود، در پوبلیک نیوز نوشته بود که امپراطور روس را طپانچه زدند، در روز نامه قصر هم نوشته بودند که حسام الملک (حاکم کرمانشاه و کردستان) به جوانمیر خان (از رؤسای ایل‌های یاغی کردستان) حمله برده است، توپ بسته است. تفنگ زیادی انداخته، جمعیتی از طرفین مجروح و زخم دار شده ، بالاخره جوانمیر زخم‌دار، خودش و کسانش را تمام اسیر و گرفته اند و قلعه او راهم تصرف کرده اند. هر دو خبر عجیبی بود. قدری توی باغ گردش کردیم و پیاده آمدیم باغ لاله زار. از آنجا که آمدیم، دیدیم جمعیت زن و مرد معرکه است. زن و مرد و طلاب و سید، پسرهای آقا سید محسن، همه کس بود. قدری که رفتیم زنها دور ما را گرفتند، زن زیادی همه خوشگل و خوب دور ما بودند. ما هم با آنها بنا کردیم به صحبت کردن. همین طور با زنها صحبت کنان آمدیم، مردم همه بشاش و خوش دل و خوب بودند. به آخر باغ که رسیدیم، یک زن بلندی دو نفر دخترهای خودش را دست گرفته بود آورد جلو پیشکش کرد. مخبرالدوله عقب ما بود، گفتیم این دو دختر را ما به مخبرالدوله بخشیدیم. خنده شد. این خبر به زن مخبرالدوله رسیده بود. شب مخبرالدوله را توی خانه راه نداده بود. شام نداده بود بخورد. هرچه مخبرالدوله قسم می‌خورده است: والله بالله این طور نیست، می‌گفته است خیر، تو در لاله زار زن گرفته ای. خلاصه از باغ لاله زار بیرون آمده، سوار کالسکه شده، از در اندرون وارد شدیم. ۱۳ فروردین ۱۲۶۶ @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
با مخبرالدوله مشغول صحبت شدیم. مخبرالملک تلگرافی آورد به دست ما داد، عرض کرد روزنامه قصر و پوبلیک نی
پی‌نوشت ۱: جوانمیر و ایل او، از ایلات یاغی کُردستان و کرمانشاه بودند. وی زهاب و قصرشیرین را تصرف کرده و برای خود یک حکومت خود مختار درست کرده و این دو شهر را مرکز غارت و یاغی‌گری‌های خود بر علیه حکومت ایران و عثمانی قرار داده بود تا اینکه توسط حسام الملک، والی کرمانشاه و کردستان، سرنگون و کشته شد. پی‌نوشت ۲: حجم بی‌خیالی ناصرالدین شاه نسبت به وقایع مهم در کشور، عجیب است. این را مقایسه کنید با جدیت نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار نسبت به سرکوب یاغی‌گری‌ها در کشور. @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
داستان آقامحمدخان قاجار به روایت خسرو معتضد (۱) #آقامحمدخان #قاجار @Barlabeietarikh
در ادامه، بیشتر به آقامحمدخان قاجار و شخصیت و کارهای مهم او خواهیم پرداخت که شخصاً برای من بسیار جذاب است.
هدایت شده از بر لبه‌ی تاریخ
ایران، قبل از قیام آقامحمدخان قاجار؛ آقامحمدخان قاجار، با وجود سفاکی‌های بسیار، فرمانده نظامیِ بسیار لایقی بود. دو کار وی برای ایران، بسیار ارزشمند بود؛ اول: متحد کردن کل ممالک ایران و دوم: جمع‌آوری منابع طلا از کل کشور. @Barlabeietarikh