بر لبهی تاریخ
البته طبق قانون محمد فاتح، ولیعهد یا سلطان جدید نمیتوانست شخصاً خون برادرانش را بریزد. از این رو، آنان را خفه میکردند. هنگامی که محمد سوم بر تخت نشست، نوزده برادر خود را به تالار سلطنتی فراخواند. به آنان اطمینان داد که خطری در کار نیست و تنها برای یک مراسم دعوت شدهاند. اما در اتاق مجاور، جلادان آماده بودند. شاهزادگان یکی پس از دیگری وارد آن اتاق شدند و هر یک با طناب ابریشمی خفه شدند. کوچکترین آنان تنها یازده سال داشت.
این نکته، واقعیتی مهم را آشکار میکند. برادرکشی در ظاهر نشانه قدرت مطلق سلطان بود؛ عملی که بدون محاکمه انجام میشد. اما در حقیقت، بیش از آنکه بیانگر اقتدار باشد، نشاندهنده آسیبپذیری سلطان بود. از آنجا که هر شاهزاده میتوانست مدعی مشروع تاج و تخت باشد، هر برادر زنده تهدیدی بالقوه برای سلطان محسوب میشد. افزون بر این، وجود چنین شاهزادگانی ابزاری در اختیار سپاه ینیچریها قرار میداد تا از آنان بهعنوان اهرم فشار سیاسی استفاده کنند.
نکته جالب آن است که عثمانیها با حذف تقریباً همه شاهزادگان در هر نسل و باقی گذاشتن تنها یک وارث، مانع شکلگیری اشرافیت موروثی قدرتمندی (الیگارشی) شدند؛ پدیدهای که در بسیاری از کشورهای اروپایی دیده میشد. همچنین، این شیوه اجازه نمیداد شاخههای متعدد خاندان سلطنتی به جناحهای رقیب تبدیل شوند. در عثمانی چیزی مشابه خاندان یورک و خاندان لنکستر در انگلستان وجود نداشت. هرچند جنگهای جانشینی در اروپا معمولاً زمانی رخ میداد که پادشاه بدون وارث میمرد، نه زمانی که وارثان بسیار داشت، اما این جنگها نیز از نظر خونریزی دستکمی از درگیریهای عثمانی نداشتند.
پس از مرگ محمد سوم در سال ۱۶۰۳، حکومت عثمانی بهتدریج سیاست برادرکشی را کنار گذاشت و به جای آن نظام حبس شاهزادگان را در پیش گرفت. شاید کشتار نوزده برادر به دست محمد سوم از دید بسیاری بیش از حد وحشتناک بود، یا شاید دلیل اصلی این بود که جانشین او، احمد اول، تنها سیزده سال داشت و هنوز فرزندی نداشت که جانشینش شود.
بر اساس نظام جدید، شاهزادگانی که ضرورتی برای حضورشان در عرصه قدرت وجود نداشت، پس از حدود هفتسالگی در بخشی از کاخ به نام «قفس» نگهداری میشدند. واژه «قفس» بهخوبی ماهیت این مکان را نشان میدهد. در این شیوه، شاهزادهای که در قفس نگهداری میشد نمیتوانست هوادار جمع کند، شورش به راه اندازد یا کودتا کند. او از خطر مرگ در امان بود، اما بهای این امنیت، از دست دادن آزادی بود.
بیشتر شاهزادگانی که به قفس فرستاده میشدند، تا پایان عمر همانجا باقی میماندند؛ اما برخی از آنان ناگهان از زندان سلطنتی بیرون آورده میشدند تا بر تخت سلطنت بنشینند.
دیوید گربر، انسانشناس و نویسنده معروف، در توصیف این شیوهی اخیر مینویسد:
«شاهزادگان یکی پس از دیگری به سلطنت میرسیدند تا زمانی که نسل آنان پایان مییافت و سپس قدرت دوباره به فرزند نخستین سلطان بازمیگشت. نتیجه این بود که بسیاری از کسانی که سرانجام به سلطنت میرسیدند، نهتنها سن بالایی داشتند، بلکه تقریباً هیچ تجربهای از جهان خارج نداشتند و اغلب از مشکلات شدید روانی ناشی از دههها انزوای اجباری رنج میبردند.»
نمونه مشهور این وضعیت، ابراهیم اول، معروف به «ابراهیم دیوانه» (حکومت: ۱۶۴۰ تا ۱۶۴۸ میلادی) بود. او بسیار ابلهانه و خشن حکومت میکرد؛ تا جایی که در مقطعی دستور داد تمام زنان حرمسرایش را در کیسههای سنگین قرار دهند و در آب غرق کنند. در عین حال، از دنیای بیرون تقریباً هیچ شناختی نداشت و دخالتهایش در امور عمومی غالباً بر پایه هوس و تصمیمهای عجیب بود. نقل شده است که روزی به مأمورانش دستور داد چاقترین زن امپراتوری را پیدا کنند و سپس او را به حکومت حلب منصوب کرد! سرانجام نیز از سلطنت برکنار شد و کودکی جای او را گرفت.
با این حال، حتی شاهزادگان زندانی در قفس نیز کاملاً از معادلات قدرت حذف نمیشدند. در سال ۱۶۳۲، هنگامی که ینیچریها از مراد چهارم ناراضی شدند، از او خواستند شاهزادگان محبوس را حاضر کند تا ثابت شود هنوز زندهاند. آنان به سلطان گفتند:
«این شاهزادگان فرزندان پادشاه ما هستند. ما دیگر به تو اعتماد نداریم. آنان را بیرون بیاور و همین حالا به ما نشان بده. اگر از دستور ما سرپیچی کنی، دیگر شایستگی سلطنت بر ما را نداری.»
این ماجرا نشان میدهد که حتی شاهزادگانی که سالها در پشت دیوارهای کاخ پنهان شده بودند، همچنان میتوانستند به مهرهای مهم در بازی قدرت و ابزار چانهزنی نیروهای سیاسی تبدیل شوند.
#عثمانی
#برادرکشی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
به نظر من، تقصیر این جانوران نیست. در این زمانه، هر پلشتی، خر ببیند، سوار میشود. مقصر، خرهایی هستند که به اینها سواری میدهند.
در هر حال برای همه مسجل است که خاندان پهلوی، هرگز نخواهد توانست پایش را در ایران بگذارد. خاک ایران برای اینها قدغن است؛ زیرا حداقل دهها هزار نفر جوان ایرانی، به قیمت جانشان حاضرند به انتقام شهدای جنگ اخیر، این خاندان را تکه تکه کنند و دق دلی اسراییل را سر اینها خالی کند.
یکی از آنها، خود من هستم...
#متفرقه
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
دو فرسنگ مانده، گنبد و منارههای حضرت علی ابن ابی طالب، اسدالله الغالب نمایان شد. حالت غریبی دست داد. راندیم یک فرسنگ مانده پیاده شده، تجدید وضویی شد، دم دروازه از کالسکه پیاده شده با همهی نوکرها، وزرا و پاشایان همانطور پیاده میرفتیم. خلاصه بازارها قرق بود. پیاده رفتیم تا به درِ صحن مبارک رسیدیم. داخل شدیم. در حقیقت به بهشت برین وارد شدیم. صحنِ وسیع با روحی است، از کاشیهای معرق صفوی است. گنبد و بارگاه حضرت در وسط ایوان طلا، منارههای طلا. بالای سر درب صحن اسم نادرشاه را نوشتهاند. میشود بنای صحن از نادر باشد. گنبد طلا که از کارهای نادرشاه است، روحی داده بود. از دست چپ به کفشکن رسیده، رفتم بالا. کلید دار آقاسید جواد. پسری است جوان، ریش دارد و آدم خوبی است. اذن دخول و زیارتنامه خواند، خوب و شمرده. داخل ضریح که شدیم مثل بهشت بود، روح و صفایی داشت، که محال است هیچ جای دنیا هیچ باغی به این صفا باشد. ضریح حضرت از نقره است گویا پیشکش صفویها باشد، فرشهای ابریشمی قالی که شاه عباس انداخته است و رقم هم دارد «کلب آستان علی؛ عباس.» مثل این است که امروز از کارخانه درآمده است. رفتیم توی ضریح. در بالای سر حضرت زیارت کردم. نشان صورت حضرت [نشان سلطنتی] را آنجا گذاشتم تبرک بشود. شمشیر جهانگشا را هم گفتم آنجا بگذارند انشاالله تبرک بشود. امروز حکم شده بود خزانهی حضرت را که از ایام وهابی الی حال درش بسته است و کسی بازنکرده است قریب هفتاد سال میشود، باز کنند. و ثبتش را بردارند و دوباره مهر دولت ایران و عثمانی بشود که حیف و میل نشود. روپوشِ گلابتوندوز از عهد عضدالدوله دیلمی الی حال در روی ضریح حضرت آویخته است. بدون عیب، هشتصد سال میشود که پیشکش کردهاند. الحمدالله در بالای گلدسته طلای حضرت، در پنج وقت نماز، موذنها بانگ اشهدان علی ولیالله را به بانگ بلند میگفتند.
سفرنامهی عتبات - نجف
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
پس از فتح بابل توسط کوروش، به رسم سنت بابلیان که برای هر پادشاه، وقایع اتفاقیه را روی استوانه گِلی حک میکردند، این گِلنوشته «استوانه کوروش» نه به زبان هخامنشیان (خط میخی)، بلکه به زبان اَکّدی (زبان مردم بابل) نوشته شد. در ترجمههای معتبر متن استوانه از زبان اَکّدی به زبانهای فارسی، آلمانی و انگلیسی، موارد نادرستی نظیر «نسخ بردهداری»، «آزادی ادیان» و «آزادی بیان و انتقاد از حاکم» وجود ندارد. در آن گِلنوشته، نه تنها نام اهورامزدا نیست، بلکه کورش از بتهایی به نام «مردوک» و «بعل» و «نبو» ستایش نموده و حتی اشاره به پرستش آنها کرده است و اینکه مردم در هنگام آوردن باج و خراج، پای او را میبوسیدند. برخلاف تصور، در منشور کورش اشارهای به یهودیان (یا قومی دیگر) نشده است. با بدگویی از نَبونَعید، پادشاه شکستخوردهی بابل شروع میشود، به ستایش مردوک، خدای بابلیان، میپردازد و با شرح تبار کورش و عظمت او ادامه مییابد.
#هایده_ترابی (متخصص تمدن هاى كهن بين النهرين و ايران)
#کوروش
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
بر لبهی تاریخ
پس از فتح بابل توسط کوروش، به رسم سنت بابلیان که برای هر پادشاه، وقایع اتفاقیه را روی استوانه گِلی ح
پینوشت ۱:
متن استوانه عمدتاً درباره این موضوعات است:
۱. معرفی کوروش و مشروعیت پادشاهی او؛
۲. انتقاد از پادشاه پیشین بابل؛
۳. فتح بابل؛
۴. بازسازی معابد؛
۵. بازگرداندن تندیس خدایان به شهرهایشان؛
۶. بازگرداندن برخی گروههای تبعیدی به سرزمینهایشان؛
۷. دعا برای دوام حکومت کوروش.
پینوشت ۲:
چقدر این استوانهی کوروش را به نام اولین منشور حقوق بشر در پاچهی ملت کردند و در راستای سیاستِ استحمارِ پهلوی اول و دوم، آب به آسیاب برخی سلطنتپرستانِ دوستدارِ تحقیر ریختند.
از جمله همین رئیس جمهور اسبق ما، جناب احمدینژاد که به خاطر روحیهی احساسیاش، در طول دوران ریاستش و بعد از آن، دائما بین افراط و تفریط در رفت و آمد بود!
https://eitaa.com/Barlabeietarikh