بارانِ عشق
#قسمت_74 #عشق_اجباری باز هم به گوشی توجهی نکرد و اینبار با لحن محکم تری گفت : - خوشی زده بود زیر دل
#قسمت_75
#عشق_اجباری
بهروز با کلافگی و حرص جواب داد :
- بابا همین منشی پروتزیتو میگم ... منو کلافه کرد از بس زار زده ... یه جوری حلقشو باز کرده که دلم میخواد یه آبنات بزرگ هُل بدم تو دهنش !
با تاسف سرم رو خیلی ریز و نامحسوس تکون دادم ؛ دوستهاش هم لنگه ی خودشن ... بیشعور و بد دهن که فقط فکر و ذهنشون رو چیزهای منحرف میچرخه !
کیان هوف سرسام آوری کشید و دستش رو لابه لای موهاش فرو برد، پوزخند ریزی زدم ، تازه یادش اومده منظورش از دختره کیه ... یادش نیست که دیروز تا کجاها باهاش پیش رفته ! اگه من نرسیده بودم ؟ بهار بس کن تو اول تکلیف خودتو مشخص کن تا یه جوری از این هَچل بیرون بیای بعد واسه دیگرون هِرهِر تمسخر راه بنداز !
- چی میگه حالا ؟ واسه چی اومده ؟
صدای بهروز آرومتر به گوشم رسید :
- مزخرف میگه ... من نمیدونم دیروز چه قولی به این دختره دادی که سمج شده ول کن نیست ... همش میگه ما با هم خوب بودیم اون دختره ی عفریته اومد زد تو کل و کاسمون ... ببینم مگه تو داشتی تو اتاقت با این چیکار میکردی که بهار ...
- نه نه نه من کاری بهش نداشتم بهروز ... ردش کن بره گورشو گم کنه نمیخوام تو شرکت باشه ... یا ... گوش کن ... گوش کن
خبیثانه بهم نگاه کرد و لبخند بدجنسی روی لبش نشوند ،سر از رفتارش در نیوردم که طولی نکشید با همون ظاهر شیطونش گفت :
- ردش نکن بذارش بمونه ... خودم بیام
تعلل نکردم که بیشتر از این چرت و پرتهاشون رو بشنوم سریع در کمد رو باز کردم و اولین مانتویی که تودستم اومد رو بیرون کشیدم و به تن کردم ، لحن کیان از اون حالت خونسردیه تصنعی خارج شد و عصبی به بهروز گفت :
- قطع کن من فعلاً با این وروجک کوچولو کار دارم ... اونور دهن تو چاک شده ؛ اینورم دهن من با این یاغیه زبون نفهم.
- چی شده مگه ؟
جواب بهروز رو نداد چون به من نزدیک شد ،داشتم تند تند دکمه هارو می بستم که دستم رو گرفت و با خشونت گفت :
- پیاده شو با هم بریم ... کجا با این عجله ؟
با ساعد دستم محکم پسش زدم و گفتم :
- گم شو ... برو کنار .
دستم رو گرفت و با نگاه به تمام اجزای صورتم آهسته ولی با خشم گفت:
- کجا بری عزیزم ... مگه این خونه زندگیت نیست ؟ مگه نمیگی تنهایی میترسی ، خب خانم پیش خودم باشی که ترس نداره ! .. آره من قصدم فرار بود ... فرار از این کیانی که دیر یا زود همه چیزم براش هویدا میشد و اونوقت اون روی سکه ش بالا میومد.
بهروز که تا الان از صدای جرو بحث بین منو کیان ساکت شده بود، با تک سرفه ی مصلحتی گفت :
- هوی کیان حواست به پشت خطت باشه. من الان کلی کار سرم ریخته تو شرکت دستمم به جایی بند نیست !
بدون اینکه نگاه از چشمهای عصبیم بگیره گوشی رو بالا گرفت و گفت :
- چرند نگو ... قطع کن بعد با هم حرف میزنیم .
به آنی نکشید صدای اون منشیه بیشعورش با گریه های ساختگیش تو اتاق پخش شد :
-بهروز بده من باهاش حرف بزنم تورو خدا ... بهروز فقط یه دقیقه .
- کیان کار داره میخواد قطع کنه محمدی جونِ مادرت برو ردکارت حال ندارم حرف بزنم.
- فقط یه دقیقه باهاش حرف میزنم تورو خدا بهروز !
- یه جوری میگی بهروز انگار....
بیا بابا بیا زود باش کلی کار دارم ...
بهروز خیلی آروم تو گوشی زمزمه کرد :
- کیان جواب اینو بده خودت ردش کن بره پی کارش ،بعد برس به دعواتون ...
༻ @Cafee_eshgh ༺
┄┅┄┅ ❥❥❥ ┅┄┅┄