بارانِ عشق
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی 👈قسمت اول را بخوان👉 قسمت 110 سعید ابروی بالا انداخت. -بوی دو سی
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 111
سری تکان دادم.
-من برم دیگه.
بلند شد و همزمان گفت: صبر کن. می خوام یه کاری بکنم. خواستم قبلش بهت گفته باشم.
پرسشگر خیره اش شدم لبخندی زد و ادامه داد: فردا شب می خوام رسماً تو رو از بابات خواستگاری کنم.
سرم را زیر انداختم و لبم را گزیدم. به علاقهام به فرهان شک داشتم هنوز و استرس داشتم. دستش زیر چانهام نشست و همزمان با بالا کشیدن سرم خودش کمی خم شد تا هم قد شویم.
-نظرت چیه؟
از اضطراب زیاد گوشهی لبم را گاز گرفتم.
-آخه تو این اوضاع واجبه؟ بعدم آخه من...
طوری در چشمهایم خیره شد انگار می خواست حرفش را در مغزم بکوبد.
-آره واجبه اگه جوابت مثبته تردید نکن. تو اگه همسر من باشی خیلی راحت تر می تونم ازت مراقبت کنم.
بودنش خوب بود آرامش را به همراه داشت، دوستم داشت و عاقل بود. ولی هنوز شک داشتم که می توانم روی رفتار مردانهاش حساب کنم یا نه...
-می ذاری یه کم فکر کنم ؟ میشه فردا شب مطرح نکنی؟
حس کردم ناراحت شد، صاف ایستاد و سرش را تکان داد.
-هر چی تو بگی. من نمی خوام وادارت کنم که خلاف میلت عمل کنی کژال ولی خواهش می کنم روی رابطه مون فکر کن. خیلی جدی فکر کن. من همینم کژال، هیچ کدوم از رفتارهام ساختگی نبوده، می دونم تو زندگی با اتابک خیلی ضربه خوردی و اعتماد کردن برات سخته ولی نمیشه همه رو با یه چوب زد. تو حواست نیست ولی م
ن خوب می فهمم که چند وقتیه خیلی شکننده شدی. کژالی که من میشناختم خیلی مغرور بود، خیلی قوی بود، به این راحتی ها کسی اشکش رو نمی دید. بریز بیرون از ذهنت هر چیزی که آزارت میده رو. تو دختری بودی که به خاطر پدرت از خودت گذشتی و تصمیم به اون بزرگی رو گرفتی و با اتابک ازدواج کردی! تو دختری بودی که به خاطر خواهرت از خودت گذشتی و با اقتدار تصمیم به اون بزرگی رو گرفتی. نگو برات سخته که برای آرامش خودت تصمیم به این راحتی رو بگیری. من حتی حاضرم حق طلاق رو بدم بهت ضمانت از این بالاتر که تردید رو کنار بذاری؟ من از خودم و علاقه م به تو مطمئنم که این ریسک رو می کنم.
حرفهایش داشت تردیدم را کمرنگ می کرد. تنها مردی بود که تا این حد توانسته بود اعتمادم را جلب کند، حرفهایش باعث شد بخواهم دوباره قوی شوم، راست می گفت این روزها زیادی از خود ضعف نشان داده بودم. برای تایید حرف هایش سری تکان دادم.
-دو سه روز بهم فرصت بده.
این بار با لبخند رضایت سرش را بالا و پایین کرد.
-ده سال صبر کردم دو روزم روش.
باید با سعید و بابا مشورت میکردم. دلم نمیخواست این بار ب تنهایی تصمیم بگیرم و انها را در عمل انجام شده قرار دهم. هر چه بیشتر ب حرف ها و رفتار فرهان فکر میکردم بیشتر سردرگم میشدم و دلشوره ام از شروع یک زندگی جدید بیشتر میشد. این میان میترسیدم احساس نوظهورم عقلم را فریب دهد.
در اشپز خانه مشغول شست و شوی ظروف ناهار بودم که صدای خداحافظی فرهان را شنیدم. سرم را سمت در خروجی چرخاندم و از روی اپن نگاهش کردم، با حرکت سر خداحافطی کرد ک جوابش را مثل خودش با تکان اهسته سر و لبم دادم. با بدرقه ی مامان پله ها را به مقصد طبقه ی بالا پیش گرفت.
سریع اشپزخانه را مرتب کردم و به سالن رفتم. سعید روی مبل سه نفره دراز کشیده بود و ساعدش را روی چشم هایش گذاشته بود. پایین مبل روی زمین نشستم و ارام صدایش زدم: سعید؟ بیداری؟
ساعدش را از روی چشمانش برداشت. چشم هایش خمار خواب بود. جواب داد: جونم بیدارم.
-میخواستم باهات حرف بزنم.
در جایش نیم خیز شد و نگران پرسید: چیزی شده؟
از بیان موضوع صحبتم معذب بودم و با من من گفتم : نه. چیزی نشده. راستش راجع به فرهانه....
لبخندی روی لبش نقش بست.
-خوب؟
از جلوی پایش بلند شدم و کنارش روی مبل نشستم و تردید را برای زدن حرفم کنار گذاشتم.
-تو چقدر فرهان رو میشناسی سعید؟
تکیه اش را به مبل داد و با لحنی مطمئن جواب داد: انقدر که میتونم قسم بخورم خوشبختت میکنه. سوالت همین بود دیگه.
سردرگم این همه اعتمادش پرسیدم: رو چه حسابی قسم میخوری؟
سمتم خم شد و با محبت نگاهم کرد.
-رو حساب اینکه تو خواهرمی و خوشبختیت ارزومه و مطمئن باش منفعت خودم هیچ نقشی توی اطمینانم از فرهان نداره.
از برداشتی ک از حرفم کرده بود شرمنده شدم و سریع گفتم: منظورم این نبود سعید، محبت تو نسبت ب خودم ثابت شده ست میخوام ک باورش کنی
-باور میکنم. تو هم حرف منو باور کن. فرهان تنها مردیه که لایق توعه. اذیتش نکن، اگه محبتی ازش به دلت افتاده ک میدونم افتاده دست دست نکن.
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
Amin-Rostami-Ye-Nafar-128.mp3
4.23M
ما دو پیـــرهن بودیم
بر یڪـــ بند!
یکـــی را باااااد بُ ر د
و......🍃🍁
دیگـــری را بااااااران....
هر ر و ز
خیس می کند .
امین رستمی 🎤 یہ نفـر 🎼
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
Amin Habibi - Bigharar.mp3
14.03M
🥀🍃🌹
🌹🍂
🍃
اونکه یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناهه دله بی کسم بود
تنهام گذاشتو ، رفت از کنارم
از درد دوریش ، من بی قرارم
❣آهنگ #خاطره_انگیز و زیبا از امین حبیبی - "بی قرار"
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
زندگی...❣
رقص دل انگیز ❣
خطوط لب توست...❣
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
دلتنگ خنده های توام
سیب سرخ من...
عکاس میشوم،
تو بخندی اگر برای من...!
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
من بی دل و دستارم
در خانه ی خمّارم
یک سینه سخن دارم
هین شرح دهم یا نه؟
#مولانا
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
6.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صداش_کنی
بگه جانم❤️
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
ما قسمت حالیمون نیست
یا مال هم میشیم
یا میمیریم....
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄