eitaa logo
بصير
2.8هزار دنبال‌کننده
96هزار عکس
93.2هزار ویدیو
3.5هزار فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
9.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان #تشرف آیت الله شیخ #اسماعیل_نمازی از لسان خودشان که پر است از نکات قابل تامل #قسمت_دوم . https://eitaa.com/Basir_MN
⭕️ مرحوم آیت الله ، پدر آیت الله العظمی حاج سید علی سیستانی، دامت برکاته، در مشهد مقدّس، برای آن که به محضر امام زمان (سلام الله علیه) شرفیاب شود، ختم زیارت عاشورا را چهل جمعه، هر هفته در مسجدی از مساجد شهر آغاز می کند. 🔺ایشان می فرمود: «در یکی از جمعه های آخر، ناگهان، شعاع نوری را مشاهده کردم که از خانه ای نزدیک به آن مسجدی که من در آن مشغول به زیارت عاشورا بودم، می تابید. 🔺حال عجیبی به من دست داد و از جای برخاستم و به دنبال آن نور، به در آن خانه رفتم. خانه کوچک و فقیرانه ای بود که از درون آن، نور عجیبی می تابید. 🔺در زدم. وقتی در را باز کردند، مشاهده کردم که حضرت ولی عصر امام زمان (سلام الله علیه)، در یکی از اتاق های آن خانه، تشریف دارند و در آن اتاق، جنازه ای را مشاهده کردم که پارچه ای سفید روی آن کشیده بودند. 🔺وقتی که من وارد شدم و اشک ریزان سلام کردم. 🌸 حضرت، به من فرمودند: «چرا این گونه به دنبال من می گردی و این رنج ها را متحمّل می شوی؟! مثل این باشید (اشاره به آن جنازه کردند) تا من به دنبال شما بیایم». 🌸 بعد فرمود: "این، بانویی است که در دوره بی حجابی (دوران کشف حجاب رضا خان پهلوی)، هفت سال از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرم او را ببیند" 📚 شیفتگان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج ٣، ص ١۵٨. https://eitaa.com/Basir_MN
🔴 ماجرای آیت الله رحمه الله علیه ♦️ ...قصد داشتم از نجف اشرف پیاده، به مشهد مقدّس برای زیارت حضرت علیّ بن موسی الرّضا سلام الله علیه بروم. فصل زمستانی بود که حرکت کردم و وارد ایران شدم. کوه‌ها ودرّه‌های عظیمی سر راهم بود وبرف هم بسیار باریده بود. یک روز نزدیک غروب آفتاب که هوا هم سرد بود وسراسر دشت را برف پوشانده بود، به قهوه خانه‌ای رسیدم؛ که نزدیک گردنه‌ای بود، با خودم گفتم: «امشب در میان این قهوه خانه می‌مانم، صبح به راه ادامه می‌دهم». ♦️ پس وارد قهوه خانه شدم، دیدم جمعی از کرد‌های ایزدی در میان قهوه خانه نشسته ومشغول لهو ولعب وقمار هستند، با خودم گفتم: «خدایا چه بکنم؟! این‌ها را که نمی‌شود نهی از منکر کرد، من هم که نمی‌توانم با آن‌ها مجالست نمایم، هوای بیرون هم که فوق العاده سرد است». ♦️ همینطور که بیرون قهوه خانه ایستاده بودم وفکر می‌کردم و کم کم هوا تاریک می‌شد، صدائی شنیدم که می‌گفت: «محمّد تقی! بیا اینجا». بطرف آن صدا رفتم، دیدم شخصی باعظمت زیر درخت سبز وخرّمی نشسته ومرا بطرف خود می‌طلبد. ♦️ نزدیک او رفتم 🌸 و او سلام کرد و فرمود: «محمّد تقی آنجا جای تو نیست». ♦️ من زیر آن درخت رفتم، دیدم، در حریم این درخت، هوا ملایم است و کاملاً می‌توان با استراحت در آنجا ماند و حتّی زمین زیر درخت، خشک و بدون رطوبت است، ولی بقیّه صحرا پُر از برف است و سرمای کُشنده‌ای دارد. ♦️ به هر حال شب را خدمت حضرت ولیّ عصر ارواحنا فداه که با قرائنی متوجّه شدم او حضرت بقیّة الله ارواحنا فداه است بیتوته کردم و آنچه لیاقت داشتم استفاده کنم از آن وجود مقدّس استفاده کردم. ♦️ صبح که طالع شد ونماز صبح را با آن حضرت خواندم، آقا فرمودند: «هوا روشن شد، برویم». ♦️ من گفتم: «اجازه بفرمائید من در خدمتتان همیشه باشم و با شما بیایم». 🌸 حضرت فرمود: «تو نمی‌توانی با من بیائی». ♦️ گفتم: «پس بعد از این کجا خدمتتان برسم؟» 🌸 حضرت فرمود: «در این سفر دوبار تو را خواهم دید و من نزد تو می‌آیم. بار اوّل قم خواهد بود ومرتبه دوّم نزدیک سبزوار تو را ملاقات می‌کنم». ناگهان آن حضرت از نظرم غائب شد. ♦️ من به شوق دیدار آن حضرت، تا قم سر از پا نشناختم و به راه ادامه دادم، تا آنکه پس از چند روز وارد قم شدم و سه روز برای زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها و وعده تشرّف به محضر آن حضرت در قم ماندم، ولی خدمت آن حضرت نرسیدم. ♦️ از قم حرکت کردم و فوق العاده از این بی توفیقی و کم سعادتی متأثّر بودم، تا آنکه پس از یک ماه به نزدیک شهر سبزوار رسیدم. ♦️ همین که شهر سبزوار از دور معلوم شد با خودم گفتم: «چرا خُلف وعده شد؟! من که در قم آن حضرت را ندیدم، این هم شهر سبزوار باز هم خدمتش نرسیدم». ♦️ در همین فکر‌ها بودم، که صدای پای اسبی شنیدم، برگشتم دیدم حضرت ولیّ عصر ارواحنا فداه سوار بر اسبی هستند و بطرف من تشریف می‌آورند و به مجرّد آنکه به ایشان چشمم افتاد ایستادند و به من سلام کردند و من به ایشان عرض ارادت و ادب نمودم. ♦️ گفتم: «آقا جان! وعده فرموده بودید که در قم هم خدمتتان برسم، ولی موفّق نشدم؟!» 🌸 حضرت فرمود: «محمّد تقی! ما در فلان ساعت و فلان شب نزد تو آمدیم، تو از سلام الله علیها بیرون آمده بودی، زنی از اهل تهران از تو مسأله‌ای می‌پرسید، تو سرت را پائین انداخته بودی و جواب او را می‌دادی، من در کنارت ایستاده بودم و تو به من توجّه نکردی، من رفتم» . 📚 گنجینه دانشمندان https://eitaa.com/Basir_MN
8.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 داستان تشرف علامه ی حلی به محضر مقدس امام زمان عليه السلام ... . 🎙مرحوم کافی ╔══❖•°🥀°•❖══╗ https://eitaa.com/Basir_MN ╚══❖•°🥀°•❖══╝
💢اولین مرحوم رضوان الله علیه به محضر سلام الله علیه در 🔻دست تقدیر او را (در ابتدای جوانی) با مرحوم آشنا کرد که از عباد صالح خدا و خواص نظر کرده مولای غایب خود بود و با حضرت به تصدیق کثیری از بزرگان عصر ارتباط مستقیم و دائم داشت. مرحوم لطیفی نسب به منزل ایشان با معرفی یکی از دوستانش رفت و آمد پیدا کرد و به توصیه او شبهای جمعه در هر شرایط در مجلس روضه خوانی و توسلی که در آنجا برپا بود شرکت می جست. حضوری که به فرمایش خود ایشان با نور امام عصر سلام الله علیه روشن می شد و زبده اخیار زمان در آن جا حاضر بودند. مرحوم لطیفی نسب می فرمود: خیلی با سید کریم مانوس شدم آنسان که با اجازه وی هر زمان که می خواستم با او در تماس بودم. او به من لطف داشت و می فرمود: تو سفارش شده مولای ما هستی و صحبت های او با من درباره وجود مبارک حضرت بود که اشتیاق وافر مرا افزونی می بخشید. 👈تا این که شبی حضرت مهدی سلام الله علیه در اتاق مجاور تشریف فرما شده بودند ، بعد از اتمام مجلس چند دقیقه ای برای ایشان تشرف حاصل می شود. 📚راه وصال ص ۳۶ https://eitaa.com/Basir_MN
@simaye_haram14_Ayatollah_Ahadi_Tasharof_Rahbar_(www.rasekhoon.net).mp3
زمان: حجم: 3.17M
🔻سخنان آیت الله احدی درباره تشرف رهبر معظم انقلاب به محضر امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف 🎙 #⃣ #⃣ ♻️ https://eitaa.com/Basir_MN
@simaye_haram14_Ayatollah_Ahadi_Tasharof_Rahbar_(www.rasekhoon.net).mp3
زمان: حجم: 3.17M
🔻سخنان آیت الله احدی درباره تشرف رهبر معظم انقلاب به محضر امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف 🎙 #⃣ #⃣ ♻️ https://eitaa.com/Basir_MN
11.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 سید شفتی خدمت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) https://eitaa.com/Basir_MN
(قسمت سوم) ناگاه دیدم آن حیوان‌ها دست‌ها را بلند کردند و مولایم را گرفتند و آهسته به زمین گذاشتند و مثل بندگان با ادب و احترام به عقب رفتند، یکی از آن شیر ها به سخن آمد و به وحدانیت خدا و رسالت حضرت نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و امامت علی (علیه السلام) و سایر ائمه اطهار (علیهم السلام) تا خود ایشان شهادت داد و عرض کرد: ☝️یابن رسول‌الله! شکایتی دارم آیا اجازه می‌دهید شکایتم را عرض کنم؟ 💖حضرت او را اذن دادند. ✨💫✨ عرض کرد: من شیر پیری هستم و این دو شیری که همراه من می‌باشند جوانند. وقتی طعمه‌ای نزد ما می‌آورند اینها مراعات حال مرا نمی‌کنند و آن طعمه را می‌خورند و مرا گرسنه نگه میدارند. 🤍 حضرت فرمودند: مکافاتشان این است که آنها مثل تو پیر و تو مثل آنها جوان شوی. تا حضرت این کلام را فرمودند فوراً آن شیر پیر، جوان و آن دو شیر جوان پیر شدند. حاضران مجلس خلیفه این معجزات و خوارق عادات را که از آن جان جهان و امام عالمین مشاهده ‌نمودند همگی بی اختیار تکبیر گفتند. ✨💫✨ معتمد ترسید. نزدیکانش هم خیلی وحشت کردند و رنگ‌هایشان پرید، لذا همان لحظه به من دستور داد آن سرور را نزد پدر بزرگوارشان حضرت امام عسکری علیه السلام برگردانم. هنگامی که ایشان را نزد پدر بزرگوارشان آوردم و ماجرا را عرض کردم. 💚 حضرت عسکری علیه السلام مسرور شدند و فرمودند: میوه دلشان را به سرداب برگردانم. من هم امتثال امر کردم و آقا را به سرداب برگرداندم. 📚 عبقری الحسان ج١ ص١٠٨ 📚 ملاقات با امام زمان در کربلا ص١۵٧ 🌻اللهم ارنی الطلعة الرشیدة 🌻 =صَــــدَقِہ جاریِہ ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ https://eitaa.com/Basir_MN
@Elteja | کانال اِلتجا4_5807523643709722996.mp3
زمان: حجم: 2.62M
🤍 چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن... داستان سید بحرالعلوم به محضر امام عصر در حرم امیرالمومنین علیهماالسلام https://eitaa.com/Basir_MN
1.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 مرحوم فشندی محضر امام زمان(عج) https://eitaa.com/Basir_MN
وقتی نزدیک قهوه‌خانه رسیدم دیدم قهوه‌خانه باز است و جمعیت هم بعنوان مشتری روی صندلیها برای خوردن چای نشسته اند و شخصی بسیار شبیه من_که حتی برای چند لحظه فکر می کردم که در آینه نگاه می کنم و خود را می بینم_مشغول پذیرایی از مشتریان است. مردم متوجه من نبودند و من آرام آرام به طرف قهوه خانه رفتم. تا به در قهوه خانه رسیدم، دیدم آن فردی که شبیه من بود به طرف من آمد و سینی چای را به من داد و ناپدید شد! ✨💫✨ من هم با آنکه لرزش عجیبی در بدنم پیدا شده بود به روی خودم نیاوردم و به کارها ادامه دادم و تا شب در قهوه خانه بودم. ضمنا به یادم آمد روزی که می خواستم از منزل بیرون بیایم خانمم به من گفته بود که مقداری شکر برای منزل بخرم، لذا آن شب من چند کیلو شکر خریدم و به منزل رفتم. هنگامی که در زدم خانمم در را باز کرد و من کیسه شکر را به او دادم. همسرم گفت: باز چرا شکر خریدی؟گفتم: تو چند روز قبل گفته بودی که شکر بخرم. گفت: تو که همان شب خریدی، چرا فراموش می کنی؟! و سپس بدون آنکه از نبودن چند روزه من اظهار اطلاع کند وارد منزل شدم. ✨💫✨ تا اینکه موقع خوابیدن شد، دیدم همسرم رختخواب مرا در اتاق دیگری انداخت! گفتم: چرا جای مرا آنجا می اندازی؟ گفت: خودت چند روز است که کمتر با من حرف می زنی و گفته ای که جای مرا در آن اتاق بیانداز و من متوجه شدم که آن کسی که به شکل و قیافه من در دکان بوده و شبها به منزل می آمده، ملکی بوده است که خدای تعالی مأمور کرده بود که کارهای مرا انجام دهد تا مردم متوجه غیبت من نشوند! 📗داستانهایی شگفت انگیز از توسلات و کرامات امام زمان ارواحنا فداه =صَــــدَقِہ جاریِہ ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄  أین صاحِبُــنا؟! https://eitaa.com/Basir_MN