نیمه شب اونجایی نمود کرد که با چشمای تار تو تاریکی تکیه داده بودم به کابینتها تا کتری جوش بیاد بلکه یه چای ما رو نجات بده...
رفتم تو تراس به امید اینکه هوای بیرون نفسهام رو عمیقتر و قلبم رو آرومتر کنه. درحالی که زمزمههای شجریان تو گوشم بود تلاش میکردم برای بار پونصدم احساسات و عواطفم رو تبدیل کنم به یه درنا و پر بدم سمت میعادگاهش، همون کورهی آجریِ غم و غصهها.
حالا دیگه یه من مونده بود و تیر چراغ برقِ چشمک زنِ سر خیابون و ماهی که بود ولی نبود.
هدایت شده از "برکه"
فکر میکنم اینکه کلمه ندارم بیشتر بهخاطر اینه که سرکوبشون میکنم و از یادم میرن، نه اینکه مطلقا چیزی نباشه.