امـروز یـک سـپتـآمبـره گـلدختر/پسر 👻💘
اگـر هنـوز جـغده نامـه هاگـوارتز رو بهـت نداده ،
متاسفـم ، تو یک ماگـل هستـی☺️💔
@BookTeria
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
- هیچ میدونی من کیم؟؟
بدون اینکه برگردم چینی به دماغم دادم:
- هر خری هستی باش، فقط برو بیرون بذار من اتاق رئیس بانکو تمیز کنم باز این مردک عوضی بد عنق پیداش میشه گیر میده میزم کثیفه باید تا ظهر بمونی تمیز کنی..!
گلویی صاف کرد:
- کثیف بودن میز بهونست میخوام صب تا ظهر جلو چشمای خودم باشی...
وحشت زده برکشتم و با دیدن رئیس بانک و کاری که کرد...📵❌😱
https://eitaa.com/joinchat/114361406Cc742a320f1
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
- شنیدم دنبال همسر میگردید اقای رئیس..
سر تکون داد:
- همینطوره..
گلویی صاف کردم:
- خب چجور دختری مد نظرتونه؟
با حوصله توصیح داد:
- موهاش خرمایی باشه، کیوت باشه، قدش ۱۵۶ باشه، چتریاشم از مقنعش نزنه بیرون و کمتر غیرت منو به بازی بگیره..
دستم سمت چتریام رفت و سریع هلشون دادم داخل که تکخندی زد و با فهمیدن اینکه چه سوتی دادم...🤧🤭
https://eitaa.com/joinchat/114361406Cc742a320f1
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
.
من پناهم.سرم تو درس و کتابام بود، که زنداییم مریضی سختی گرفت. اونقدر سخت، که مامانم تصمیم گرفت همراه داییم برای مداواش به خارج از کشور برند. اینطور بود، که به فکر این افتاد، که تا برگشتنش منو پیش یه آدم قابل اعتماد بذاره. انتخابش از بین همهی فامیل یه پزشک با چشمهای نافذ مشکی و موهایی جوگندمی بود، که تنها توی یه آپارتمان تو تهران زندگی میگرد. مامان ادعا میکرد این مرد با این ظاهر جدی آشنای دور خودشه. آشنایی که من تا حالا حتی یکبار هم ندیده بودمش...
مخالفتم راه به جایی نبرد. مامان بالاخره رهسپار شد و من مهمون اجباری آپارتمان دکترمحمدمحبی شدم. دکتری که روز اول چند ثانیه خیره به دستبند قدیمی دور دستم شد، و بعد برام قوانینی قاطع و بیبحث گذاشت...
سرپیچی از هر قانون، بدون تخفیف جریمه داشت! تخس بودم و لجباز، که تصمیم گرفتم جبران کنم! کلکلهامون اوج گرفت، اما همه چیز از اونجایی عوض شد، که مادرم از این سفر برنگشت و دکترمحبی، سرپرست قانونی من شد...
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
#پناهآخر✨♥️
عاشقانهیبیتکرار
هدایت شده از گسترده تام
تنـها کـسی کـه کیـفیت فـعـالیـتش از تلویزیون 80 اینچ بهتره🙇🏻♀️🥢୧
ᏝᎥᏁᏦ🎐:
https://eitaa.com/joinchat/707200126C96b07e02a7
خـانومـی طبـیعیِ انقـدر فعـالیـتت اکورئ پکوریِ😭🎀؟
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
+ اقا خانومتون رو پیدا کردیم و اوردیم!
عصبی سیگارم رو فشردم:
- کجاست؟! آسیبی که به زنم نزدین؟
با ترس به بیرون اشاره کرد:
+ نه اقا ما غلط کنیم.. توی حیاطن! فقط خیلی ترسیده گریه میکنه یک ریز..
پوزخندی زدم و از جام بلند شدم، به طرف حیاط رفتم. با ورودم به حیاط نگاهم به دلبرم خورد، گریه میکرد.
_ ولی هنوز که دعواش نکرده بودم؟! به این آسونیا هم ازش نمیگذشتم! به طرفش رفتم که یهویی با دیدن چشماش ..🥲❌🔥✨
https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
_س... سـلـام آقـا!
ابرویی بالا انداختم سرتا پای لرزونش رو نگاه کردم: _نترس ازم نرمینم! اومدم از بابات خواستگاریت کنم خرگوش کوچولوم ، قراره بشی خانوم خونم!🥹
https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b