جادوی کلمات، پارت پنج.
فریدون فروغی یه جا میگه: «مردم کشور من با نفرت به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند، اما با اشتیاق ب
ژان پل سارتر یه جا میگه:
«نه میتوانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم ؛ نه ميتوانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم؛ به تنگنای عجیبی افتادهایم.»
پس اینجا جهنمه. هیچ وقت باور نمیکردم. یادتونه که چه حرفهایی دربارهی جهنم میزدن؟ جهنم پر از آتیش، شلاقهای سیمی، گرزهای داغ، چقدر مضحکه! به وسایل شکنجه هم احتیاجی نیست. جهنم دیگرانن. جهنم شما هستین.
-ژان پل سارتر
کاش معلم املای تو بودم
تا دوستت دارم را دیکته کنم
و مدام بپرسم "تا کجا گفتم؟"
و تو بگویی؛
"دوستت دارم."
-فروغ عزیزمون
من تورو میون شلوغی دوستت دارم، میدونی که از شلوغی متنفرم؟
من تورو با اون اخلاقایی که فکر میکنی باید قایمشون کنی دوستت دارم. با تموم رازات، اخمات، بیحوصلگیات. با تموم دائمالگشنگیات.
قرار نبود خودمو تو همچین مخمصهای بندازم. قرار بود این جرقهی احساس بین خودم و خودم باقی بمونه. قرار بود تا ابد توی سیاهی قایم بشم.
تو تموم معادلات ذهنی منو بهم ریختی، آیندهی تنها و وحشتناکم رو از چنگم درآوردی. ای دزد نامرد. ولی دیگه مهم نیست دنیا چقدر تاریک و... جفنگ و... میدونی، نفرت انگیز باشه.
چون من تورو دارم. تویی که نور قلب منی. تویی که تاریکی رو ازم دزدیدی. تا مرگ آخرین ستاره بمون.