الان که داشتم روزمو مرور میکردم، چندتا نشونه دیدم، نشونههایی که دارن میگن میتونی بگذرونی این روزا رو. وصل میشی به زندگی و میتونی بازم توو دلت جا بدی غمارو و به چهرت نیاری.
میتونی عکسارو ببینی و اشک بریزی ولی بعد پاشی کار کنی.
من قبلا به این جمله که "اینقدر حفظ ظاهر میکنی که کم کم یادت میره نقش بوده" رو قبول نداشتم.
اما حدودا دوسال پیش باورش کردم و الان دوباره به همین رو اوردم.
فعلا داریم سعی میکنیم تا شاید یه روزی یادمون بره نقش بوده.
ما که یادمون نمیره چیکشیدیم ولی لاقل دیگران یادشون نمونه...
امروز تموم توانمو جمع میکردم توو صدام که بتونم ضبط رو انجام بدم و تماسا رو بگیرم.
بعد تموم توان رو جمع کردم توو دستام که بتونم توو درست کردن خیرات کمک کنم.
بعد تر تمومشو جمع کردم توو دستام که پیویا رو ولو شده با استیکر گیف جواب بدم.
و حالا که دیگه نصف شبه، توانی برام نمونده که بتونم باهاش چشمامو ببندم و بخوابم.
ایتا یه دور وقتی شلوغ میشه باگ میزنه یه دورم وقتی خلوت میشه. والا تا چند روز پیش که شلوغتر بودی یسری باگای الانو نداشتی.
امشب از بعد 8 به تمیزکاری اتاق گذشت(البته هنوزم تموم نشده).
کشوهای تخت و کمد رو که خالی میکردم دفترای کلاس هفتمم( 8،9 سال قبل) رو پیدا کردم، کارتای صدآفرین دبستان، امتحانای دبیرستان، اولین عینکم، لیست و رسید اولین خریدمون برای خونه، نوشتههام توو اتاق مصاحبه دانشگاه، نامههای دوستای دبستانم، هدیههای دوستام، وسایل بافتنی و ویترای و گلدوزی، دفترخاطرات سال 94، جوراب مشکیایی که شلمچه پام بود و هنوزم خاک اونجا رو داره و خیلی چیزای دیگه.
وسایلی که قابل استفاده بود از جعبه ها اوردم بیرون تا استفاده کنم، لباس و کیف اضافههامو گذاشتم کنار که مامان بده به کسی نیاز داره. یه عالمه چیز میز نگه داشته بودم، اونا که از خودم و آدمایی که دیگه نیستن بود رو در حد یادگاری یکمشو نگه داشتم و یه کیسه زباله ریختم دور.
توو این 8 ساعت نهایتا یه ساعت و نیم استراحت کردم. حالا کلی خستم. از اون خستگی ها که نه میزاره کارت رو تموم کنی( یه ساعتی دیگه کلا تموم میشه) نه میزاره بخوابی.
صبح دیروقت خوابیده بودم، میخواستم یه امروزو بخوابم که 8 صبح با صدای گوشی بیدار شدم اند گس وات؟ دوتا امتحان ریاضی هشتم و نهم دادم.
کمبود خواب در من به درجه بالایی داره میرسه.