احتمالا توو عکسای قبلی دیدیدش.
سال 402، زمستون بود، نزدیکای عید سرماخورده بودم وحشتناک. توو کتابخونه چند نفر فقط بودیم، دستمال تموم کردم و نزدیک به کتابخونه سوپرمارکت نبود، یه خیابون شلوغ و نزدیک میدون.
به بابا زنگ زدم پرسیدم کجاست( که اگه همین حوالیه بگم برام بگیره بیاره) متاسفانه خیلی فاصله داشت. خیلی سخت راه میرفتم و حالمبد، این بسته دستمال رو از اولین سوپرمارکتی که دیدم گرفتم.
* من از اونام که یا سرمانمیخورن یا اگه بخورن خیلی بد میخورن، چشمام هم کلی اشک میزنه و قرمز میشه:)))
نمیدونم چرا از وسایل دیشب عکس نگرفتم، کلی چیزای این مدلی داشتم.
ولیخب الان مثلا 3 تا دستماله، یکیشو نگه میدارم بقیه رو میندازم دور، از جعبه دستمال رو یه تیکهشو جدا میکنم روش مینویسم و بقیهشو میندازم دور
* اینگونه بود که دیشب یه کیسه زباله پر شد.
[چایینعنا]
وقتی خیلی بچه بودیم، کلی از اینا داشتم توو کوچه بازی میکردیم.
بنفش/قرمزه اولین عینکمه
اون یکی دومیشه
سومیش هم الان به چشممه و سبزه که به زودی باید عوض بشه