تند تند تایپ کردم ولی با این حال ذهنم تند تر از دستم بود. نوشتم که از ذهنم جا نمونم و حرفاشو بنویسم ولیخب هنوز داشت حرف میزد، هی گفتم آروم تر ولی گوش نکرد. تهش گفتم هیس بسه دیگه و تق اون مثلث گوشه رو زدم پیامم سند شد.
ایخداااا
همینکارا رو میکنید که من دلم نمیاد جمع کنم برم تلگرام.
ما همو نمیشناسیم، همین چند روز اخیر یکی دوباری صحبت کردیم فقط:))))
نه ممبر نازم، خروجی حرفای امشبو با همتون درمیون گذاشتم. که هممون سعی کنیم یکوچولو هم شده با دور و بریامون مهربون باشیم. از همین چیزای کوچیک شروع کنیم🫂.
گریهم از تجربهها، اتفاقات و یا حسرتایی بود که کذشتن و در لحظه بود. الان خوبه خوبم🫂
روزی که نتا وصل شد و یهو ایتا خلوت شد و این حرفا به یکیتون قول دادم که اینجا رو پاک نکنم، اگر یه درصد تلگرام هم زدم( فکر نکنم حوصلم بکشه)، اینجا بمونم همچنان:)))
انگار این رشتهها منو به اینجا وصل میکنن.
چنله به مو بند نیست، گویا به طناب داره وصل میشه.
حالاهم لباساتون عوض کنید لباس راحتی بپوشید که خودمونیتر بشینیم دورهم...
هدایت شده از الحياة
منت میزارید برای جوون تازه داماد نماز شب اول قبر بخونید :))
محسن ابن مجتبی
برای دل تازه عروس ومادر پدرش دعا کنین . . .
[چایینعنا]
منت میزارید برای جوون تازه داماد نماز شب اول قبر بخونید :)) محسن ابن مجتبی برای دل تازه عروس ومادر
الان یهو اینو دیدم و ته دلم خالی شد:))))
اگه تونستید دریغ نکنید.
زندگیه دیگه، دستمون رو میذاریم رو زانوهامون. بعد از حدودا یکماه دفترمون رو باز میکنیم تا باقی هفته رو نجات بدیم...
برای سه روزی که گذشت فقط زیارت عاشورا شون رو نوشتم، دلم نمیخواد بشینم مرورش کنم. ولی میتونم برای بقیهش برنامه بچینم و کارام رو تقسیم کنم...
فردا و پسفردا و پنجشنبه کلاس دانشگاه دارم💆🏻♂.
خیلی دلم میخواست برای غدیر گیفت بابونه سبز درست کنم ولی نه شرایطشو دارم نه وقتشو و همچنین ابزارم برای نهایتا 20/30 تاست و خیلی وقته نگرفتم پارافین و پایه*
[چایینعنا]
اینا رو بشنوید متوجه میشید چرا جلسات اولیا مربیان اینقدر گیر میدن، همچین دورههایی برامون اجباری شده وا.
دخترعموم قبل عید میگفت مدیرمون فلان گفته بهمان گفته، توو جلسه که فقط برای باباها بوده همچین چیزایی گفته و ما از تعجب چشامون گرد میشد. حالا دارم میفهمم چرا میگفتن و بیشتر تعجب میکنم. خیلییییی عجیبه واقعا وا.