نمیدونم چجوری آدما میتونن وقتی از یکی بدشون میاد جلو روش باهاش خوب رفتار کنن. من امروز یکیو بعد از چندسال دیدم، که خیلی ازش بدم میاد. حتی توو صورتشم نتونستم نگاه کنم.
امشب هم توو اینستا یکیو دیدم که اگه اسم و فامیلیش نبود ممکن نبود بشناسمش.
دوست دبستانممم:))) من کلاس اول بودم کلاس پنجم بود. دوسال که توو یه مدرسه بودیم باهم دوست بودیم:)))))))
بعد از 12 سال یهو دیدمش و واقعا اینجوری شدم که مقنبنسنینمسنبنسم.
آموزشگاه نقاشی زده، شاید یکم رو به راه شدم برم دیدنش:))))
[چاینعنا]
خیلی دلم میخواست برای غدیر گیفت بابونه سبز درست کنم ولی نه شرایطشو دارم نه وقتشو و همچنین ابزارم برا
عکسای خیلی زشتی گرفتم ولی اینا بمونه به یادگار.
من واقعا نه وقتشو داشتم نه حوصلشو، خواهرم چون دیده بود این نیتو داشتم برا غدیر، درست کرد از این دو مدل:)))
هدایت شده از ֶָ֢ صالحه ֶָ֢
سن عجیبیه 18 تا 25
بعضیا هنوز گواهینامه نگرفتن بعضیا دارن شرکت مدیریت میکنن بعضیا تا حالا هیچ رابطه ای نداشتن بعضیا بچه دارن بعضیا دارن تو و کشورهای مختلف سفر میکنن بعضیا برای بیرون رفتن از خانوادشون اجازه میگیرن تو و این بازه سنی همه چیز ممکنه!
[چاینعنا]
روز چهارم: مرتب کردن اتاق+ طرح و آپلود سوالای ریاضی
روز پنجم:
گیفت غدیر+ ضبط ویدیو بعد مدتها.
496.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازم خداروشکر اسلام دست و پامو بسته وگرنه که والا بخدا
کاشکی امروز 3 تا آدم بودم
یکی میرفت سر کلاس دانشگاه و شبم ریاضیارو آپلود میکرد.
یکی اتاق رو مرتب میکرد و کارای ریز ریزی که تیک نخوردن رو انجام میداد و تیک میزد.
یکیم میخوابید فقط و استراحت میکرد روز جمعهای.
[چاینعنا]
روز پنجم: گیفت غدیر+ ضبط ویدیو بعد مدتها.
روز شیشم:
نوشتن برنامه هفته بعد+ درس خوندن
خیلی دلم میخواد از این چنل بامزهها باشه که روزی چندتا پست فقط میذارن، که بیشتر عکسه و متنایی که سر نوشتنش فکر شده.
اما خب حوصله ندارم فکر کنم، خیلی رندوم و زود به زود حرف میزنم:|
امروز 4 عصر تازه میخواستم روزم رو شروع کنم، اولش ناامید بودم که به هیچکارم نمیتونم برسم. بعد زدم به در بیخیالی و کارایی که باید انجام میدادم رو گذاشتم جلو چشمام که ببینم و سعی کنم انجام بدم و تیک بزنم.
یهو به خودم اومدم دیدم جز دوتا همههشون تیک خوردن.
سه امتیاز مثبت برای من و درود بر انجام دادن بدون فکر کردن به اینکه میشه یا نه.