eitaa logo
دانلود
[چای‌نعنا]
روز سوم: تموم کردن دوره‌ آفلاینی که خیلی وقت پیش شروعش کرده بودم. * فقط امتحاناش مونده💆🏻‍♂.
یساعت و نیم دیگه امتحانم شروع میشه، سخت‌ترینه بین امتحانای اخیر و آخرین امتحان این دوره‌ست. حتی دوست ندارم فکر کنم قراره چی بشه، ذهنم اینقدر آشوبه که نمیتونم بخونم، نشستم پشت میز، چندساعتی میگذره و فقط سه صفحه خوندم. چند صفحه‌ست؟ نزدیک به 200 صفحه. اگه بگم تاحالا نخوندمش دروغ گفتم، موقع آموزشا دیدمشون ولی نیازه مرور بشن اولیاشون کاملا فراموش شدن. ذهنم شدیدا درگیره. درگیر فردا، درگیر پنجشنبه، درگیر سه‌شنبه. علاوه بر این‌ها به باقی مسائل هم فکر می‌کنم، به اون بیشتر... 4،5 روزی میشه که روزا تا سرحد مرگ سرم رو شلوغ می‌کنم که مشغول باشم که توو روزمره‌ام هضم بشم و نتونم بیتابی کنم، خیلی راجع بهش تلاش می‌کنم. نه که صدمو بزارما، دارم دویست میزارم اصلا ولی نمیشه، بخدا که نمیشه.
خیلخب امتحانه افتاد شنبه هفته بعد. خدا دوستم داشت یا شانس باهام یار بود؟ میتونم بگم مورد اول احتمالش بیشتره. اینترنت ضعیف بود، نشد امتحان بگیرن.
سرم وحشتناک درد میکنه.
من نگرانم، نگران اون دختر بچه‌ای که حالا داره بزرگ میشه. نگران خودش و زندگیه به اصطلاح بزرگسالی پیش‌روش.
[چای‌نعنا]
خیلخب امتحانه افتاد شنبه هفته بعد. خدا دوستم داشت یا شانس باهام یار بود؟ میتونم بگم مورد اول احتمالش
یکیتون نوشته چون خدا دوست داشت شانس باهات یار بود؛ راست میگیا، اینطوری خیلی قشنگ‌تره.
[چای‌نعنا]
آقا تا فرداشب نظرتون رو بگید که 1 یا 2. 1: همینجوری که الان هست، خیلی رندوم و زود به زود و فیلان 2:
همه 1 بود، هیچکسی گزینه‌ی دو رو انتخاب نکرد بود توو ناشناس:) به همشون ری‌اکشن نشون دادم. ممنونم که میخونید اینجارو^^. احتمالا یه فکری بخاطر امتحان کردن مورد دو بکنم ولی اینجا همینطوری با همین فرمون پیش میریم.
بالاخره کلاسم تموم شد، مهمون داریم. تا قبل 12 هم باید دوتا ویدیو 40 دقیقه‌ای خلاصه نویسی کنم و بفرستم. دلقک موردعلاقم خودمم که نمیفهمم دارم چیکار میکنم...
[چای‌نعنا]
روز شیشم: نوشتن برنامه هفته بعد+ درس خوندن
روز هفتم: آشپزی+ شروع دوره آنلاین جدید.
دیدی یسری وقتا میبینی یکی کمک نیاز داره، بهش کمک می‌کنی بی هیچ چشم داشتی، کمک می‌کنی تا حس خوبی منتقل کنی و میدونی خدا بهت برش میگردونه؛ یهو، اما یهو اون آدم جوری رفتار میکنه گه انگار وظیفته. اگه دوبار اون کار رو براش انجام دادی بار سوم طلبکار میشه که تو چرا انجام ندادی و هی بهت گوش‌زد میکنه. اگه دیدی که هیچی اما اگه ندیدی امیدوارم هیچ‌وقت نبینی. باز نصف شبی یادم افتاد و اعصابم بهم ریخت. اینا رو که میبینم، به قول گفتنی چشمم میترسه، میترسه از کمک کردن به هرکس دیگه‌ای، که نکنه اینم پسفردا همینطور رفتار کنه و جای حس خوب بهم حس انزجار و سنگینی بار روی دوشم بده؟
می‌خواستم از 456 تایی شدن ناشناس دینگیه شات بگیرم یک و ربع، یکی کم داشت الان که اومدم سه تا اضافه شده و از دستم رفت. تا رند شدن بعدی ادامه میدیم
روزشمار محرم، تک رقمی شده.
امشب اینقدر عصبی شدم که دستم از شدت درد به تایپ نمیرفت. از آخرین باری که اینقدر عصبی شدم 6 ماهی میگذره... نه میتونستم بمونم که وسط حرف زدنم یهو از عصبانیت تند نرم، نه میتونستم دو دقیقه گوشی بزارم کنار. کلی حرف باید پیوست این شات کنم اما سرعت ذهنم بیشتر از توان دستمه نمیزاره تایپ کنم هرچی که میگه و همش ناقص میشه پس حرفاشو توو یه جمله میگم: او مو میبیند و من پیچش مو.