بالاخره کلاسم تموم شد، مهمون داریم.
تا قبل 12 هم باید دوتا ویدیو 40 دقیقهای خلاصه نویسی کنم و بفرستم.
دلقک موردعلاقم خودمم که نمیفهمم دارم چیکار میکنم...
[چاینعنا]
روز شیشم: نوشتن برنامه هفته بعد+ درس خوندن
روز هفتم:
آشپزی+ شروع دوره آنلاین جدید.
دیدی یسری وقتا میبینی یکی کمک نیاز داره، بهش کمک میکنی بی هیچ چشم داشتی، کمک میکنی تا حس خوبی منتقل کنی و میدونی خدا بهت برش میگردونه؛ یهو، اما یهو اون آدم جوری رفتار میکنه گه انگار وظیفته. اگه دوبار اون کار رو براش انجام دادی بار سوم طلبکار میشه که تو چرا انجام ندادی و هی بهت گوشزد میکنه. اگه دیدی که هیچی اما اگه ندیدی امیدوارم هیچوقت نبینی.
باز نصف شبی یادم افتاد و اعصابم بهم ریخت.
اینا رو که میبینم، به قول گفتنی چشمم میترسه، میترسه از کمک کردن به هرکس دیگهای، که نکنه اینم پسفردا همینطور رفتار کنه و جای حس خوب بهم حس انزجار و سنگینی بار روی دوشم بده؟
میخواستم از 456 تایی شدن ناشناس دینگیه شات بگیرم یک و ربع، یکی کم داشت الان که اومدم سه تا اضافه شده و از دستم رفت. تا رند شدن بعدی ادامه میدیم
امشب اینقدر عصبی شدم که دستم از شدت درد به تایپ نمیرفت.
از آخرین باری که اینقدر عصبی شدم 6 ماهی میگذره...
نه میتونستم بمونم که وسط حرف زدنم یهو از عصبانیت تند نرم، نه میتونستم دو دقیقه گوشی بزارم کنار.
کلی حرف باید پیوست این شات کنم
اما سرعت ذهنم بیشتر از توان دستمه
نمیزاره تایپ کنم هرچی که میگه و همش ناقص میشه پس حرفاشو توو یه جمله میگم:
او مو میبیند و من پیچش مو.
[چاینعنا]
امشب اینقدر عصبی شدم که دستم از شدت درد به تایپ نمیرفت. از آخرین باری که اینقدر عصبی شدم 6 ماهی میگذ
باورم نمیشه، حالا که عصبانیتم داره یکم آروم میشه، با کاسته شدن از شدت اون چشمام تر میشه.
به خودم اومدم دیدم یه قطره اشک سر خورد توو گردنم. نیشخندی زدم که چته آدمیزاد. نفس عمیق بکش دیدم عه اون یکی دیگهام سر خورد...
یکی نیست بگه آخه خجالت بکش زن، این کارا چیه راه انداختی. نیاز به این همه احتیاط نیستا، نیاز نیست که خیلی چیزارو بگی بهش که. هیس، آروم بگیر قربونت برم. آدمه دیگه گاها باید تجربه کنه خودش. تو نترس، تو آروم باش. تو فقط باش همین.
یادم قبلا دو سه سال قبل ( قدیمیا میدونن) میومدم یهو میگفتم امشب خیلی بزرگونه صحبت کردم. 22 سالم بود یا میگفتم 24 سالم بود ( به نشونه اینکه حرفام سنگین بوده و جدی). باید بگم حالا امشب 27 سالم بود. شایدم 30 سال. فقط میدونم خیلی بزدگ بودم...
[چاینعنا]
امشب برای بار nام مطمئن شدم خدا حواسش بهم هست و نشونهها رو برام میفرسته. میفرسته تا دلمو گرم کنه و
امروز هممم.
اینطوریم که، کاش میتونستم خدا رو بغل کنم. واقعا این دوری و دوستی شدید دیگه کفایت نمیکنه. انگار دوتا کودک عاشقیم.
من دلم که میشکنه میگم اینکار رو کردم بخاطر تو هاااا. اونم میاد یه چسب زخم محکم میچسوبه جای شکستگی میگه منم اینکار رو کردم برای تو.
وسط اشک ریختن به دوستم میگم شاید قسمت این بوده، خدا بزرگه.
میاد بهم با دست به دست هم دادن همهچیز و محقق شدن غیرممکن ها میگه فائزه خانوم اینم قسمتت. همیشه که سختی نیست. بیا ذوق کن تا ببینم بعدش چی میشه...
ما میگیم شانس، ولی دیروز یکیتون خیلی قشنگ گفت و همیشه قراره ازش استفاده کنم. بین خدا و شانس نباید یا بزارم.
خدا دوستم داشته که شانس باهام یار بوده.