عینکم شکست:))))
امشب یا فردا ام برم بگیرم، در زودترین حالت ممکنه شنبه آماده میشه...
امشب از اون شباییه که چهارزانو رو صندلی نشستم، در حالی که از سرمایی که خودمم نمیدونم از کجا اومده میلرزم، دارم ارائهی فردامو آماده میکنم.
سطح طنزم اونقدی بالا رفته که به ترک دیوار میخندم. نمیدونم چمه، ولی کاش اینقدر چم نبود.
چیزی که همیشه میترسونتم؛ اینه که هر وقت به این حد از شوخی و خنده میرسم، بعدش معمولا اتفاقای خوبی نمیفته.
البته بزار صادق باشم، قبلش هم خیلی خوب نبوده که کار به اینجا رسیده.
نمیدونم اسمش خستگیه، اضطرابه، دلتنگیه یا یه چیز دیگه. فقط میدونم امشب از اون شباییه که اصلا دوستش ندارم.
[چاینعنا]
روز نهم: تموم کردن آپلود ریاضیا+ یه عالمه ویدیو دیدن.
روز دهم:
پادکست(برای آشنایی و حل مشکلی که مدتها درگیرشم)
من هنوز دیشب داشتم به بابا میگفتم که اوضاع آرومه دیگه شنبه ما میریم خونه کلی کار دارم اونجا و فلان. یعنی چی که الان اوضاع اینطوریه.
از آدمایی که ناشناسشون رو چک نمیکنن بدم میاد. هرچی گشتم آیدیشو ندیدم. شاید اسم اکانتش رو عوض کرده، شایدم دیلیت اکانت کرده. بعد از مدتها یادش افتادم، بین حجم زیادی چنل، دنبالش گشتم، بهش پیام دادم و منتظرم پیاممو ببینه. شاید برای اینکه بشناسه باید یه نشونه میگفتم، مثلا سیب زمینی سرخکرده یا شایدم اسم ادکلن ولی اون لحظه به ذهنم نرسید، یه عکس با کپشن نسبتا کاملی نوشتم و بدون خوندن سندش کردم...
[چاینعنا]
روز دهم: پادکست(برای آشنایی و حل مشکلی که مدتها درگیرشم)
روز یازدهم:
اتمام دوره ای که روز هفتم شروعش کرده بودم.
امروز از 10 صبح تا 5 عصر پشت میز بودم و ناهار خیلی جزئی خوردم، دراز کشیدم 5ونیم که 6 پاشم اما وقتی ساعتو دیدم برگام ریخت. تا 8 خواب بودم وقتی بیدار شدم خونه شلوغ بود، منم کمک کردم برا فردا بعد با علی رفتیم بیرون که پناه رو بخوابونیم یکی دو ساعت دور زدیم، در نهایت خانوم خوشگله سرحال تر از ما برگشت خونه...
بهش خوراکیایی دادیم که هنوز براش قفله و سعی کردم برای یکی دوساعتم که شده به خوابام فکر نکنم.
استاک های خود را به ما بسپارید.
با دقیق ترین اطلاعات و کمترین خطا.
امروز جوری استاک کردیم، به چیزایی که طرف خودشم خبر نداشت دست یافتیم.
امروز اندازه سه روز گذشت، اما خب گذشت.
همه روزا میگذره، خوب و بدش هم فرق نداره. زمان برای من و تو و بقیه واینمیسته که.