[چاینعنا]
روز دهم: پادکست(برای آشنایی و حل مشکلی که مدتها درگیرشم)
روز یازدهم:
اتمام دوره ای که روز هفتم شروعش کرده بودم.
امروز از 10 صبح تا 5 عصر پشت میز بودم و ناهار خیلی جزئی خوردم، دراز کشیدم 5ونیم که 6 پاشم اما وقتی ساعتو دیدم برگام ریخت. تا 8 خواب بودم وقتی بیدار شدم خونه شلوغ بود، منم کمک کردم برا فردا بعد با علی رفتیم بیرون که پناه رو بخوابونیم یکی دو ساعت دور زدیم، در نهایت خانوم خوشگله سرحال تر از ما برگشت خونه...
بهش خوراکیایی دادیم که هنوز براش قفله و سعی کردم برای یکی دوساعتم که شده به خوابام فکر نکنم.
استاک های خود را به ما بسپارید.
با دقیق ترین اطلاعات و کمترین خطا.
امروز جوری استاک کردیم، به چیزایی که طرف خودشم خبر نداشت دست یافتیم.
امروز اندازه سه روز گذشت، اما خب گذشت.
همه روزا میگذره، خوب و بدش هم فرق نداره. زمان برای من و تو و بقیه واینمیسته که.
[چاینعنا]
روز یازدهم: اتمام دوره ای که روز هفتم شروعش کرده بودم.
روز دوازدهم:
هیچی.
پ.ن: اینقدر خستهم که الانم نمیتونم یه حرکت ولو کوچیک بزنم و روزمو نجات بدم.
یعنی جدی جدی 40 روز گذشت؟
من که هنوزم فکر میکنم هستی. هنوزم فکر میکنم یه جایی هستی و وقتی بیام، میبینمت. فکر میکنم بهت و قلبم میگیره از اینکه 40 روز گذشته و من هنوز نتونستم نبودنت رو بفهمم.
امروز بعد مراسم که نشستیم، ناخودآگاه منتظر بودم مثل همیشه توام بیای بشینی کنارمون، منم تعریف کنم که چی شده. بگم امروز چی ناراحتم کرد، از چی حرص خوردم و تو هم طبق معمول همهچیز رو به شوخی بگیری و بگی وسواس نداشته باشم.
بعد یهو یادم افتاد که دیگه نیستی.
نیستی که وقتی عصبانیم، بحث رو عوض کنی. نیستی که ادامو دربیاری و حرصمو دربیاری تا خندهم بگیره:))))
هدایت شده از توییتر فارسی
حقيقت اينه كه اگه كسی زيبايی ظاهری نداشته باشه ، اين فرصتو بهش نميديد كه زيبايی باطنيشو بهتون نشون بده
@OfficialPersianTwitter