داشتم انتخاب واحد ترم 5 رو انجام میدادم
به خودم اومدم دیدم دوسااال گذشته. همینقدر که گذشته همینقدر مونده.
یاد حرف بابام افتادم وقتی اولین بار داشتیم از خوابگاه برمیگشتیم.
بابا میپرسید چخبر؟ و منی که همیشه عادت داشتم براش همچیزو با جزئیات تعریف میکردم. بغض کرده بودم و کنترل میکردم که گریهم نگیره( خیلی وضعیت خوابگاه افتضاح بود خیلی) بعد میگفت چشم به هم بزنی میگذره، 4 ساله چیزی نیست به خودت میای میبینی یه سالش گذشته بعد یهو میبینی دوسال گذشت و سه سال و تموم میشه بعد. یهو زدم زیر گریه که این یه هفته هرچی چشم به هم زدم نگذشت حتی یک ساعتم نمیگذشت. همه اتاقیام ترم بالایی ان. طبقه سومیم و برای هرکار کوچیکی باید بیاییم پایین دانشگاهمون خیلی فلانه و دیگه نمیتونستم آروم باشم. به همه حرفام گوش داد. کل مسیر صحبت کردیم و قرار شد هر هفته بعد کلاسام برگردم و غصه نخورم...
الان باورم نمیشه که 2 سالش گذشته. دلم میخواد برگردم دقیقا به همون روز اول.
دیروز رئیس دانشگاهمون میگفت کاش ترم اولی بودی. بیشتر پیشمون بودی و منی که چشمام قلبی شده بود😭.
[چاینعنا]
داشتم انتخاب واحد ترم 5 رو انجام میدادم به خودم اومدم دیدم دوسااال گذشته. همینقدر که گذشته همینقدر م
اون روزای اول اصلا توو اتاق بند نمیشدم.
یه سره توو حیاط بودم یا داشتم تلفنی حرف میزدم توو راهرو. برای اینکه احساس تنهایی نکنم همه بهم زنگ میزدن از دوست و رفیقام گرفته تا خانواده و خالههای مامان بابام و همه هر هفته بهم زنگ میزدن. باقی وقتمم کتاب میخوندم و توو حیاط بودم.
یه نصف شب چشمم افتاد به راه پلهای که میره به پشت بوم و باز بود.
رفتم یه ده تا پلهای داشت بالا و پشت در نشستم. نورش خیلی کم بود ولی شد پاتوقم.
از غروب میرفتیم اونجا. یه دفعه سفره یبار مصرف با خودم بردم به عنوان زیر انداز( خیلی خاکی بود🌹) و بعد دیگه اونجا شده بود جای مورد علاقم توو خوابگاه.
یه هفتهای گذشت دیدم عه دو نفر داشتن حرف میزدن اومدن بالا. دیدن من اونجا نشستم اونام نشستن. کم کم اونجا شلوغ شد. هر شب بالاخره یکی پیدا میشد که بیاد. تنها نقطه امنم دیگه حس خوبی بهم نمیداد و باز من موندم و حوضم.
بعدش یه شب که توو نمازخونه نشسته بودم سرپرست هی میگفت بیایید داخل و من داشتم درس میخوندم( اونوقتا تازه میخواستم جزوه بنویسم برای تدریس ریاضی و هم اتاقیام ساعت 11 شب خاموشی میزدن توو گوشی بودن و فرداش تا 12 خواب🌹). گفتم بهش شرایطم رو بهم گفت یچیزی بهت میگم به کسی نگو، منو برد توو اتاق مشاور گفت اینجا خالیه، فقط یه نفر میاد برای ارشد میخونه. میتونی بیای اینجا هروقت خواستی.
[چاینعنا]
بعدش یه شب که توو نمازخونه نشسته بودم سرپرست هی میگفت بیایید داخل و من داشتم درس میخوندم( اونوقتا تا
رفتم عکس بیارم غرق شدم توو خاطراتم🙂.
[چاینعنا]
ـــ
مثلا وقتایی که حوالی پاتوقم شلوغ بود نمیرفتم که جام لو نره و کسی نخواد بیاد اونجا. اما پتو مسافرتی و یه کارتن وسیله و خوراکی و همچی برده بودم اونجا و کولهی بزرگم همون پایین میموند همیشه. بعضی وقتا شباهم همونجا میخوابیدم.
داشت همچی خوب پیش میرفت و تایمی که مشاور میومد فقط میرفتم اتاقمون یا توو حیاط که ناگهان بووووم😭😂
اینجا توو ایام فاطمیه بود. هنوزم ضبط شده اون هیئت دانشجویی رو دارم. خیلی قشنگ بود خیلیم سنگین بود. راستی راستی دلم شکست اما 24 ساعت نشده رزقم رو گرفتم اند گس وات؟ فرداش از یه مدرسه بهم زنگ زدن برای تدریس و بعدش شدم معلم ریاضی اونجا و بعد توو شهرمون شدم استاد ریاضی و بعدش همکاری با قلمچی و الان همچنان کارا ادامه داره. اما استارتش از اون شب خورد.
[چاینعنا]
مثلا وقتایی که حوالی پاتوقم شلوغ بود نمیرفتم که جام لو نره و کسی نخواد بیاد اونجا. اما پتو مسافرتی و
بوووم که گفتم یعنی این
تصمیم گرفتن ما رو جابجا کنن و ببرن یه خوابگاه دیگه:))))
الان که نگاه میکنم میبینم چقدر دستاورد داشتم سال اول دانشگاه چقدر چیزای قشنگ تجربه کردم. چقدر آدمای خوب. چه پاتوقای نازنازی داشتم و خیلی وقته رسیدم به حرف بابا که فائزه چشم به هم بزنی تموم میشه دلت برای این روزا تنگ میشه ها