eitaa logo
دانلود
[چای‌نعنا]
داشتم انتخاب واحد ترم 5 رو انجام میدادم به خودم اومدم دیدم دوسااال گذشته. همینقدر که گذشته همینقدر م
اون روزای اول اصلا توو اتاق بند نمیشدم. یه سره توو حیاط بودم یا داشتم تلفنی حرف میزدم توو راهرو. برای اینکه احساس تنهایی نکنم همه بهم زنگ میزدن از دوست و رفیقام گرفته تا خانواده و خاله‌های مامان بابام و همه هر هفته بهم زنگ میزدن. باقی وقتمم کتاب میخوندم و توو حیاط بودم. یه نصف شب چشمم افتاد به راه پله‌ای که میره به پشت بوم و باز بود. رفتم یه ده تا پله‌ای داشت بالا و پشت در نشستم. نورش خیلی کم بود ولی شد پاتوقم. از غروب میرفتیم اونجا. یه دفعه سفره یبار مصرف با خودم بردم به عنوان زیر انداز( خیلی خاکی بود🌹) و بعد دیگه اونجا شده بود جای مورد علاقم توو خوابگاه. یه هفته‌ای گذشت دیدم عه دو نفر داشتن حرف میزدن اومدن بالا. دیدن من اونجا نشستم اونام نشستن. کم کم اونجا شلوغ شد. هر شب بالاخره یکی پیدا میشد که بیاد. تنها نقطه امنم دیگه حس خوبی بهم نمیداد و باز من موندم و حوضم.
بعدش یه شب که توو نمازخونه نشسته بودم سرپرست هی میگفت بیایید داخل و من داشتم درس میخوندم( اونوقتا تازه می‌خواستم جزوه بنویسم برای تدریس ریاضی و هم اتاقیام ساعت 11 شب خاموشی میزدن توو گوشی بودن و فرداش تا 12 خواب🌹). گفتم بهش شرایطم رو بهم گفت یچیزی بهت میگم به کسی نگو، منو برد توو اتاق مشاور گفت اینجا خالیه، فقط یه نفر میاد برای ارشد میخونه. میتونی بیای اینجا هروقت خواستی.
ـــ
[چای‌نعنا]
ـــ
مثلا وقتایی که حوالی پاتوقم شلوغ بود نمیرفتم که جام لو نره و کسی نخواد بیاد اونجا. اما پتو مسافرتی و یه کارتن وسیله و خوراکی و همچی برده بودم اونجا و کوله‌ی بزرگم همون پایین میموند همیشه. بعضی وقتا شباهم همونجا میخوابیدم. داشت همچی خوب پیش میرفت و تایمی که مشاور میومد فقط میرفتم اتاقمون یا توو حیاط که ناگهان بووووم😭😂
اینجا توو ایام فاطمیه بود. هنوزم ضبط شده اون هیئت دانشجویی رو دارم. خیلی قشنگ بود خیلیم سنگین بود. راستی راستی دلم شکست اما 24 ساعت نشده رزقم رو گرفتم اند گس وات؟ فرداش از یه مدرسه بهم زنگ زدن برای تدریس و بعدش شدم معلم ریاضی اونجا و بعد توو شهرمون شدم استاد ریاضی و بعدش همکاری با قلمچی و الان همچنان کارا ادامه داره. اما استارتش از اون شب خورد.
[چای‌نعنا]
مثلا وقتایی که حوالی پاتوقم شلوغ بود نمیرفتم که جام لو نره و کسی نخواد بیاد اونجا. اما پتو مسافرتی و
بوووم که گفتم یعنی این تصمیم گرفتن ما رو جابجا کنن و ببرن یه خوابگاه دیگه:))))
و اینگونه بود که من دیگه خوابگاه نموندم و الان اینجاییم🤝
الان که نگاه می‌کنم میبینم چقدر دستاورد داشتم سال اول دانشگاه چقدر چیزای قشنگ تجربه کردم. چقدر آدمای خوب. چه پاتوقای نازنازی داشتم و خیلی وقته رسیدم به حرف بابا که فائزه چشم به هم بزنی تموم میشه دلت برای این روزا تنگ میشه ها
وای میتونم به اندازه یک سااال از اون روزا حرف بزنم و پیام بزارم دل توو دلم نیست دانشگاه حضوری بشه:)))))