[چاینعنا]
بعدش یه شب که توو نمازخونه نشسته بودم سرپرست هی میگفت بیایید داخل و من داشتم درس میخوندم( اونوقتا تا
رفتم عکس بیارم غرق شدم توو خاطراتم🙂.
[چاینعنا]
ـــ
مثلا وقتایی که حوالی پاتوقم شلوغ بود نمیرفتم که جام لو نره و کسی نخواد بیاد اونجا. اما پتو مسافرتی و یه کارتن وسیله و خوراکی و همچی برده بودم اونجا و کولهی بزرگم همون پایین میموند همیشه. بعضی وقتا شباهم همونجا میخوابیدم.
داشت همچی خوب پیش میرفت و تایمی که مشاور میومد فقط میرفتم اتاقمون یا توو حیاط که ناگهان بووووم😭😂
اینجا توو ایام فاطمیه بود. هنوزم ضبط شده اون هیئت دانشجویی رو دارم. خیلی قشنگ بود خیلیم سنگین بود. راستی راستی دلم شکست اما 24 ساعت نشده رزقم رو گرفتم اند گس وات؟ فرداش از یه مدرسه بهم زنگ زدن برای تدریس و بعدش شدم معلم ریاضی اونجا و بعد توو شهرمون شدم استاد ریاضی و بعدش همکاری با قلمچی و الان همچنان کارا ادامه داره. اما استارتش از اون شب خورد.
[چاینعنا]
مثلا وقتایی که حوالی پاتوقم شلوغ بود نمیرفتم که جام لو نره و کسی نخواد بیاد اونجا. اما پتو مسافرتی و
بوووم که گفتم یعنی این
تصمیم گرفتن ما رو جابجا کنن و ببرن یه خوابگاه دیگه:))))
الان که نگاه میکنم میبینم چقدر دستاورد داشتم سال اول دانشگاه چقدر چیزای قشنگ تجربه کردم. چقدر آدمای خوب. چه پاتوقای نازنازی داشتم و خیلی وقته رسیدم به حرف بابا که فائزه چشم به هم بزنی تموم میشه دلت برای این روزا تنگ میشه ها
وای میتونم به اندازه یک سااال از اون روزا حرف بزنم و پیام بزارم
دل توو دلم نیست دانشگاه حضوری بشه:)))))
آقا من دیروز از 6ونیم عصر رفتم اسکای روم تا 1 ( بینش فقط استراحت در حد شام داشتم کمتر از یکساعت). بعد سر بستن یه برنامه از 1 و 20 دقیقه تا 3 داشتم تلفنی صحبت میکردم و خستگی رو در تموم سلولام حس میکردم. ولی حالم خوب بود. حال دلم خوب بود. حوالی 3 ونیم رفتم توو گوشی. یک سری پیام دیدم که دقیق بخوام بگم 6 دقیقه خوندن و تحلیل کردنش توو ذهنم زمان برد اما چنان انرژی از من گرفت، چنان انرژییی از من گرفت و حالمو بد کرد که اون 9 ساعت سر و کله زدن و کارکردن این کار رو با من نکرده بود. باورم نمیشه اشکم در اومد عین احمقا!!!
صبح حوالی 7 برگشتم خونه، عین جنازه افتادم تا همین الان. انگار فلج شدم.
چقدر زندگی مسخرهست. چقدر مرگ نزدیکه. چقدر بیشتر باید هوای حال دل همو داشته باشیم:)))))