eitaa logo
دانلود
امروز خیلی فراز و نشیب داشت. خیلی خسته شدیم. وقتی قیافه یگانه و فاطمه رو میدیدم، یاد شب اول و سوم پیاده روی اربعین میفتادم. قشنگ پیرشون درامده بود:) مطلقا از ثانیه‌ای که رسیدن تا وقتی برگشتم نان استاپ کار کردن:)))))
نمیدونم سرماخوردگیه یا بدنم خالی کرده. هرچی که هست، کاش نبود. الان اصلا وقتش نیست.
از آدمایی که متوجه حرف زدنشون نیستن متنفرم.
این یک هفته بگذره، بعدش میرم فقط استراحت می‌کنم.
تنها امیدم همینه.
توو افکارم غرق شده بودم به خودم اومدم دیدم وسط بازارم. فراموش کرده بودم که دانشگاه پیاده بشم.
من نه ولی بدنم کم آورده.
اوضاع جوری که باورم نمیشه این افتضاحات وجود داره برای برنامه‌ای که از مرداده داریم برنامه ریزی میکنیم و هی کنسل میشه.
15 شهریور 4 مهر 11 مهر و حالا 14 مهر.
در حالی که توو مطب دکتر نشستم و دارم اشهدم رو میخونم از درد؛ زنگ زده، سعی می‌کنه راه‌حل بده؛ حضور داشته باشه و بار از روی دوشمون برداره. تهشم رفتاری داره که بی‌سابقه بود و تکیه‌گاه رو معنا کرد. نوبتم شده ولی چون دارم با تلفن صحبت می‌کنم و قیافم توو همه منشی صبر می‌کنه تلفنم تموم بشه. دکتر میگه شغلت چیه دانشجویی؟ میخندم میگم آره دانشجو ام. میگه دانشجو باید تفریح کنه چرا اینقدر سرت شلوغه. به خودم میام و یادم میفته که از وقتی نوبتم شده ده دقیقه‌ای گذشته و دکتر منتظرم بوده... میشینیم با دکتر راجع به مسائل مختلف صحبت می‌کنیم. ازش میخوام معجزه کنه و زود خوب شم. نه میتونم این حال رو تحمل کنم نه فرصتش رو دارم. میگه روند درمانش 21 روز طول می‌کشه و من حتی فردا 8 و نیم هم وقت ندارم با این حال باشم. سرم و آمپول و یه گونی دارو میده، موارد خونگی میگه تا زود خوب شم و بدون اینکه بهم بگه گواهی استراحت مینویسه، بهش می‌خندم که من باید زود خوب شم استراحت چیه؟ میگه تار‌های صوتی‌ت هم آسیب دیده، استراحت نکنی بدتر میشی. می‌خندم و می‌گم دوباره بنویسید برای هفته بعد، هفته بعد استراحت می‌کنم. وسط صحبتاش چندباری گوشیم زنگ می‌خوره، عذرخواهی می‌کنم که بتونم جواب بدم. دیر وقت بود و بیمارا تموم شده بود، آخرین نفر بودم. میشینه نصیحت کردنم، حرفاش منطقیه و همینکه منطقیه باعث میشه نتونم چیزی بگم. میگه سرم رو بیا بزن که همینجا استراحت کنی بعد هرکار دوست داشتی بکن مثلا استراحته زیاد.
[چای‌نعنا]
در حالی که توو مطب دکتر نشستم و دارم اشهدم رو میخونم از درد؛ زنگ زده، سعی می‌کنه راه‌حل بده؛ حضور دا
هنوز پنج دقیقه ای از سرم نگذشته بود که همونجا خوابم برد. اومدم خونه و چشمام باز نمیشه و خوابم میاد. بخوابم کارام میمونه و کار کنم فردا رو نمی‌کشم. دوراهی بدی گیر افتادم. پس نه می‌خوابم نه کار می‌کنم.
صبح که از خونه میزدم بیرون خیلی گیج بودم. چشم چرخوندم و دیدم عه قهوه خونه رو به رو بازه. رفتم قهوه گرفتم، بهش گفتم بخاطر تو و بنده‌هاته؛ خودت مراقبمون باش. نه که منت بزارم سرشا، ولی چیزایی که اختیارم میگه و میلم اگه بخاطرش تغییر بدم، بهش میگم. اونم اینقدر مهربونه که زود زود جوابشو میده. زود زود یعنی چقدر زود؟ کمتر از نیم ساعت. رفتم اولین سوپرمارکتی که باز بود گفتم کارتن میخوام برای اسباب(؟) کشی. آقای فروشنده گفت کارتن ندارم الان تا آخر هفته بار میاد پفکی بیا ببر. آقای مشتری که اونجا بود گفت کارتن موزی بکارت میاد. 3 تا کافیه؟ گفتم آره. کجا بگیرم؟ گفت من مغازم خیلی دوره، آخرشب که برمیگردم میام تحویل آقای فروشنده میدم فردا بیا بگیر.