eitaa logo
دانلود
توو افکارم غرق شده بودم به خودم اومدم دیدم وسط بازارم. فراموش کرده بودم که دانشگاه پیاده بشم.
من نه ولی بدنم کم آورده.
اوضاع جوری که باورم نمیشه این افتضاحات وجود داره برای برنامه‌ای که از مرداده داریم برنامه ریزی میکنیم و هی کنسل میشه.
15 شهریور 4 مهر 11 مهر و حالا 14 مهر.
در حالی که توو مطب دکتر نشستم و دارم اشهدم رو میخونم از درد؛ زنگ زده، سعی می‌کنه راه‌حل بده؛ حضور داشته باشه و بار از روی دوشمون برداره. تهشم رفتاری داره که بی‌سابقه بود و تکیه‌گاه رو معنا کرد. نوبتم شده ولی چون دارم با تلفن صحبت می‌کنم و قیافم توو همه منشی صبر می‌کنه تلفنم تموم بشه. دکتر میگه شغلت چیه دانشجویی؟ میخندم میگم آره دانشجو ام. میگه دانشجو باید تفریح کنه چرا اینقدر سرت شلوغه. به خودم میام و یادم میفته که از وقتی نوبتم شده ده دقیقه‌ای گذشته و دکتر منتظرم بوده... میشینیم با دکتر راجع به مسائل مختلف صحبت می‌کنیم. ازش میخوام معجزه کنه و زود خوب شم. نه میتونم این حال رو تحمل کنم نه فرصتش رو دارم. میگه روند درمانش 21 روز طول می‌کشه و من حتی فردا 8 و نیم هم وقت ندارم با این حال باشم. سرم و آمپول و یه گونی دارو میده، موارد خونگی میگه تا زود خوب شم و بدون اینکه بهم بگه گواهی استراحت مینویسه، بهش می‌خندم که من باید زود خوب شم استراحت چیه؟ میگه تار‌های صوتی‌ت هم آسیب دیده، استراحت نکنی بدتر میشی. می‌خندم و می‌گم دوباره بنویسید برای هفته بعد، هفته بعد استراحت می‌کنم. وسط صحبتاش چندباری گوشیم زنگ می‌خوره، عذرخواهی می‌کنم که بتونم جواب بدم. دیر وقت بود و بیمارا تموم شده بود، آخرین نفر بودم. میشینه نصیحت کردنم، حرفاش منطقیه و همینکه منطقیه باعث میشه نتونم چیزی بگم. میگه سرم رو بیا بزن که همینجا استراحت کنی بعد هرکار دوست داشتی بکن مثلا استراحته زیاد.
[چای‌نعنا]
در حالی که توو مطب دکتر نشستم و دارم اشهدم رو میخونم از درد؛ زنگ زده، سعی می‌کنه راه‌حل بده؛ حضور دا
هنوز پنج دقیقه ای از سرم نگذشته بود که همونجا خوابم برد. اومدم خونه و چشمام باز نمیشه و خوابم میاد. بخوابم کارام میمونه و کار کنم فردا رو نمی‌کشم. دوراهی بدی گیر افتادم. پس نه می‌خوابم نه کار می‌کنم.
صبح که از خونه میزدم بیرون خیلی گیج بودم. چشم چرخوندم و دیدم عه قهوه خونه رو به رو بازه. رفتم قهوه گرفتم، بهش گفتم بخاطر تو و بنده‌هاته؛ خودت مراقبمون باش. نه که منت بزارم سرشا، ولی چیزایی که اختیارم میگه و میلم اگه بخاطرش تغییر بدم، بهش میگم. اونم اینقدر مهربونه که زود زود جوابشو میده. زود زود یعنی چقدر زود؟ کمتر از نیم ساعت. رفتم اولین سوپرمارکتی که باز بود گفتم کارتن میخوام برای اسباب(؟) کشی. آقای فروشنده گفت کارتن ندارم الان تا آخر هفته بار میاد پفکی بیا ببر. آقای مشتری که اونجا بود گفت کارتن موزی بکارت میاد. 3 تا کافیه؟ گفتم آره. کجا بگیرم؟ گفت من مغازم خیلی دوره، آخرشب که برمیگردم میام تحویل آقای فروشنده میدم فردا بیا بگیر.
یه پیرزنه امروز سر صحبت رو باهام باز کرد. بدون اینکه بشناستم، توو یه مکان عمومی برگشت گفت دخترم نگران نباش، دلت پاکه خدا خودش کاراتو پیش میبره. کار زیاده ولی خدا بهت کمک می‌کنه با آبرو ختم به خیر بشه کارت بعد با خیال راحت بخوابی. نمیدونم باید از حرفش بترسم، باید نگران بشم، باید خوشحال باشم. نمیدونم واقعا. چند ساعته ذهنم رو درگیر کرده. حرفاش برای چی بوده. شاید اصلا منظوری نداشته و من جدی گرفتم. شاید یه نشونه‌ای بوده. ولی واقعا نمی‌تونم هضمش کنم.
هر وقت از مسیرم پشیمون شدم، میام اینجا رو میخونم. چیزایی میبینم که دوباره میگم اگر برگردم عقب بازم میام دانشگاه فرهنگیان بازم توو همین مسیر قرار میگیرم. بازم بهار 1405 قید همه‌چیز رو میزنم. بازم این خستگی‌ها و دل‌شکستگی ها رو به جون میخرم و بازم میگم که میارزید...
هدایت شده از [ کاژه🌿 ]
وقتشه بیشتر خاطره سازی کنم اینجوری نمیشه . . الان برای نوه‌ام چی تعریف کنم ؟ مامان‌بزرگ همش درس و کار ؟
[چای‌نعنا]
وقتشه بیشتر خاطره سازی کنم اینجوری نمیشه . . الان برای نوه‌ام چی تعریف کنم ؟ مامان‌بزرگ همش درس و کا
دوست دارم یه روز بیام اینجا براتون مختصر تعریف کنم از یه سال و نیم قبل که این پیام رو گذاشتم تا الان چیا گذشته و مسیرم رو از آکادمیک تغییر دادم و ... گمشده‌ی زندگیم رو پیدا کردم و هدفی که شاید اون بالایی از خلقتم داشته.
یک روز از پنج روز طاقت فرسا گذشت، نمیشه گفت روز اول خوب بود، ولی بدم نبود. 7 از 10؟ نمیدونم. ولی میتونست و جا داشت بهتر باشه. به هر حال پیش میاد...