صبح که از خونه میزدم بیرون خیلی گیج بودم. چشم چرخوندم و دیدم عه قهوه خونه رو به رو بازه. رفتم قهوه گرفتم، بهش گفتم بخاطر تو و بندههاته؛ خودت مراقبمون باش.
نه که منت بزارم سرشا، ولی چیزایی که اختیارم میگه و میلم اگه بخاطرش تغییر بدم، بهش میگم. اونم اینقدر مهربونه که زود زود جوابشو میده. زود زود یعنی چقدر زود؟ کمتر از نیم ساعت. رفتم اولین سوپرمارکتی که باز بود گفتم کارتن میخوام برای اسباب(؟) کشی. آقای فروشنده گفت کارتن ندارم الان تا آخر هفته بار میاد پفکی بیا ببر. آقای مشتری که اونجا بود گفت کارتن موزی بکارت میاد. 3 تا کافیه؟ گفتم آره. کجا بگیرم؟ گفت من مغازم خیلی دوره، آخرشب که برمیگردم میام تحویل آقای فروشنده میدم فردا بیا بگیر.
یه پیرزنه امروز سر صحبت رو باهام باز کرد. بدون اینکه بشناستم، توو یه مکان عمومی برگشت گفت دخترم نگران نباش، دلت پاکه خدا خودش کاراتو پیش میبره. کار زیاده ولی خدا بهت کمک میکنه با آبرو ختم به خیر بشه کارت بعد با خیال راحت بخوابی. نمیدونم باید از حرفش بترسم، باید نگران بشم، باید خوشحال باشم. نمیدونم واقعا.
چند ساعته ذهنم رو درگیر کرده. حرفاش برای چی بوده. شاید اصلا منظوری نداشته و من جدی گرفتم. شاید یه نشونهای بوده.
ولی واقعا نمیتونم هضمش کنم.
هر وقت از مسیرم پشیمون شدم، میام اینجا رو میخونم. چیزایی میبینم که دوباره میگم اگر برگردم عقب بازم میام دانشگاه فرهنگیان بازم توو همین مسیر قرار میگیرم. بازم بهار 1405 قید همهچیز رو میزنم. بازم این خستگیها و دلشکستگی ها رو به جون میخرم و بازم میگم که میارزید...
هدایت شده از [ کاژه🌿 ]
وقتشه بیشتر خاطره سازی کنم اینجوری نمیشه . .
الان برای نوهام چی تعریف کنم ؟
مامانبزرگ همش درس و کار ؟
[چاینعنا]
وقتشه بیشتر خاطره سازی کنم اینجوری نمیشه . . الان برای نوهام چی تعریف کنم ؟ مامانبزرگ همش درس و کا
دوست دارم یه روز بیام اینجا براتون مختصر تعریف کنم از یه سال و نیم قبل که این پیام رو گذاشتم تا الان چیا گذشته و مسیرم رو از آکادمیک تغییر دادم و ...
گمشدهی زندگیم رو پیدا کردم و هدفی که شاید اون بالایی از خلقتم داشته.
یک روز از پنج روز طاقت فرسا گذشت، نمیشه گفت روز اول خوب بود، ولی بدم نبود. 7 از 10؟ نمیدونم.
ولی میتونست و جا داشت بهتر باشه.
به هر حال پیش میاد...
کاش من اینقدر پر حرف نبودم. وقتی خیلی صحبت میکنم مخصوصا وقتی که برون ریزی میکنم دچار خلاء خیلی بدی میشم.
طبیعتا الان باید از خستگی غش میکردم ولی نشستم غصه میخورم که چرا اینقدر حرف زدم؟
این همه من صحبت کردم
شما صحبت کنید من گوش میدم...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1oep6yz&btn=فائزه
[چاینعنا]
یک روز از پنج روز طاقت فرسا گذشت، نمیشه گفت روز اول خوب بود، ولی بدم نبود. 7 از 10؟ نمیدونم. ولی می
دومین روز هم گذشت. شاید 8 از 10. نمیدونم.
[چاینعنا]
دومین روز هم گذشت. شاید 8 از 10. نمیدونم.
سومین روز هم گذشت. میشه گفت 9 از 10 بود.
[چاینعنا]
سومین روز هم گذشت. میشه گفت 9 از 10 بود.
چهارمین روز هم گذشت. میشه گفت اینم 9 از 10 بود.