[چاینعنا]
یک روز از پنج روز طاقت فرسا گذشت، نمیشه گفت روز اول خوب بود، ولی بدم نبود. 7 از 10؟ نمیدونم. ولی می
دومین روز هم گذشت. شاید 8 از 10. نمیدونم.
[چاینعنا]
دومین روز هم گذشت. شاید 8 از 10. نمیدونم.
سومین روز هم گذشت. میشه گفت 9 از 10 بود.
[چاینعنا]
سومین روز هم گذشت. میشه گفت 9 از 10 بود.
چهارمین روز هم گذشت. میشه گفت اینم 9 از 10 بود.
[چاینعنا]
چهارمین روز هم گذشت. میشه گفت اینم 9 از 10 بود.
پنجمین روز هم گذشت. میشه گفت خوب بود. 8 از 10 شایدم 9. نمیدونم. اما همینکه تمام شد خوشحالم.
[چاینعنا]
چشماتو ببندی و باز کنی شنبه شده و همه چیز به خوبی تمام شده دختر. نگران چی هستی.
واقعا اون حجم از استرس و نگرانی روز اول داشت فلجم میکرد.
دیشب توو خوابم کلی نصیحتم کرد. با زبون مهربونی. حرفای خوبی بود و واقعیت اما به هرحال، کیه که از نصیحت کردن خوشش بیاد. خواستم پاشم برم که گوش ندم، دستمو گرفت و یه جملهای گفت. صبح که بیدار شدم اینجوری بودم که خداروشکر خواب بوده، انتظار شنیدن این حرفا رو نداشتم. اما ساعت 9 دقیقا همون جمله آخر رو ازش شنیدم با همون جزئیات. ذهنم درگیره. خیلیم درگیره. نکنه حرفای واقعیش بودن؟ نکنه ته دلش این شکلیه؟ حس بدی دارم. یکم مبهمه برام.
زندگیم شده بدو بدو کردن.
فاذا فرغت فانصب هم نیست،
فارغ نشده از کاری، بعدی رو شروع میکنم.
سخته؟ خیلی زیاد.
میارزه؟ نمیدونم.
من که صد نه، سیصدمو دارم میزارم. امیدوارم خدا هم نگاه کنه بهمون، قبول کنه ازمون و سنگ ها رو برداره.