eitaa logo
دانلود
چشماتو ببندی و باز کنی شنبه شده و همه چیز به خوبی تمام شده دختر. نگران چی هستی.
[چای‌نعنا]
دومین روز هم گذشت. شاید 8 از 10. نمیدونم.
سومین روز هم گذشت. میشه گفت 9 از 10 بود.
[چای‌نعنا]
سومین روز هم گذشت. میشه گفت 9 از 10 بود.
چهارمین روز هم گذشت. میشه گفت اینم 9 از 10 بود.
امروز روز آخره.
[چای‌نعنا]
چهارمین روز هم گذشت. میشه گفت اینم 9 از 10 بود.
پنجمین روز هم گذشت. میشه گفت خوب بود. 8 از 10 شایدم 9. نمیدونم. اما همینکه تمام شد خوشحالم.
دیشب توو خوابم کلی نصیحتم کرد. با زبون مهربونی. حرفای خوبی بود و واقعیت اما به هرحال، کیه که از نصیحت کردن خوشش بیاد. خواستم پاشم برم که گوش ندم، دستمو گرفت و یه جمله‌ای گفت. صبح که بیدار شدم اینجوری بودم که خداروشکر خواب بوده، انتظار شنیدن این حرفا رو نداشتم. اما ساعت 9 دقیقا همون جمله آخر رو ازش شنیدم با همون جزئیات. ذهنم درگیره. خیلیم درگیره. نکنه حرفای واقعیش بودن؟ نکنه ته دلش این ‌شکلیه؟ حس بدی دارم. یکم مبهمه برام.
ممبرای جدیدم چه اسمای نازی دارید😭.
زندگیم شده بدو بدو کردن. فاذا فرغت فانصب هم نیست، فارغ نشده از کاری، بعدی رو شروع می‌کنم. سخته؟ خیلی زیاد. میارزه؟ نمیدونم. من که صد نه، سیصد‌مو دارم میزارم. امیدوارم خدا هم نگاه کنه بهمون، قبول کنه ازمون و سنگ ها رو برداره.
میشه برام دعا کنید؟ دارم میترسم. خیلیم میترسم.