حرفامو مینویسم. اول کلیات رو و بعد جزئیات. میندازم توو جعبه سفید و سیاه. قول میدم به هیچکس نگم. جعبه سفید و جعبه سیاه حرفای منو میشنون. همین کفایته.
امروز از اون روزای خیلی شلوغی بود که برنامه ها اینقدر تداخل داشت که هی دور خودم چرخیدم و بخاطر تداخل با دیگری بعضی ها رو هم از دست دادم.
امروز آخر کلاس استاد حضور غیاب میکرد رسید به اسمم، میگه رستمی حال شما خوبه؟ میگم خوبم استاد. میگه امروز ساکت بودی، اتفاقی افتاده؟ میگم نه استاد.
ردیف آخر نشسته بودم که توو گوشی بچرخم، شایدم بخوابم.
تا وسایلم جمع کردم برم بیرون صدام زده شروع کرده صحبت که چیشده امروز سر کلاس ساکت بودی؟ مشغلهای داری؟ اتفاقی افتاده؟
چطور بهش بگم که داشتم اینستا میچرخیدم.
[چاینعنا]
وای واقعا وای. طرف انگار روی یک کلمه کوک کردنش. مخم دارم متلاشی میشه...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا