eitaa logo
دانلود
حرفامو می‌نویسم. اول کلیات رو و بعد جزئیات. میندازم توو جعبه سفید و سیاه. قول میدم به هیچکس نگم. جعبه سفید و جعبه سیاه حرفای منو می‌شنون. همین کفایته.
کاش می‌تونستم معدم رو دربیارم و بندازم جلو سگ.
امروز از اون روزای خیلی شلوغی بود که برنامه ها اینقدر تداخل داشت که هی دور خودم چرخیدم و بخاطر تداخل با دیگری بعضی ها رو هم از دست دادم.
ــ
امروز آخر کلاس استاد حضور غیاب میکرد رسید به اسمم، میگه رستمی حال شما خوبه؟ میگم خوبم استاد. میگه امروز ساکت بودی، اتفاقی افتاده؟ میگم نه استاد. ردیف آخر نشسته بودم که توو گوشی بچرخم، شایدم بخوابم. تا وسایلم جمع کردم برم بیرون صدام زده شروع کرده صحبت که چیشده امروز سر کلاس ساکت بودی؟ مشغله‌ای داری؟ اتفاقی افتاده؟ چطور بهش بگم که داشتم اینستا میچرخیدم.
اینترنتم یاری نمیکنه عکسه سند شه👹
تجربه جالب انگیزی بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
معلومه که از اول تا آخر نوشتنش قلبم گفت تق تق صدا میداد. تازه رسیده بودم به مرحله‌ای که بتونم یه گوشه بشینم و نتیجه زحمات 3 ماهم رو ببینم.
وای واقعا وای. طرف انگار روی یک کلمه کوک کردنش. مخم دارم متلاشی میشه...